X
تبلیغات
این عمار؟
عكس بارگاه اميرالمومنين(عليه سلام)
 

بهشت روي زمين...

نه! خود عرش روي زمين

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعــت19:26 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
عكس ناب
 

و... لبيك يا خامنه اي...

نماز جمعه امروز تهران

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعــت19:10 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
عكس
اجداد خودتان را مسخره كنيد نه نماز جمعه را...

طرفداران نماز خوان ومتدين جناب ميرحسين

 

نماز جمعه امروز تهران

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعــت19:8 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
عكس:... و رداي پيامبري زينت بخش شانه هاي محمد (ص) شد

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعــت18:59 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
يك دانشجوی ايرانی، اولين مجری‏‏ حكم ارتداد سلمان‌رشدی‏‏

شهادت طلب بسیجی، ابراهیم عطایی یکی از مجریان عملیات استشهادی علیه سلمان رشدی مرتد بود که جان بر سر رضای معشوق نهاد و در نهایت غربت و مظلومیت شهد شهادت نوشید. 
این روزها مصادف است با سالگرد صدور حکم تاریخی حضرت امام (ره) درباره سلمان رشدی مرتد. شاید به راستی کسی نداند که در گوشه و کنار این جهان چه کسانی در جهت تحقق حکم حضرت امام (ره) توفیق یافتند که به شهادتی راستین دست پیدا کنند. هفته نامه یالثارات در شماره پیشین خود از شهیدی یاد کرده‌است که خواندن سرگذشتش روح آدمی را جلا می‌دهد و بلندای همت و صلابتش، کلاه از سر ذهن محال اندیش نیز می‌اندازد: شهید ابراهیم عطایی.

آنچه در پی می‌آید عین متن گزارش به نقل از خبرگزاری مهر است:

 

ویزای بهشت
در تکریم شهادت طلب بسیجی، ابراهیم عطایی، مجری عملیات استشهادی علیه سلمان رشدی مرتد

به مناسبت شانزدهمین سالگرد صدور حکم اعدام نویسنده کتاب آیات شیطانی

«بسمه تعالی

انا لله و انا الیه راجعون

به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم مؤلف کتاب «آیات شطانی‌» که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاَ آن‌ها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس که در این راه کشته شود، شهید است ان شاء الله. ضمناَ اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. والسلام علیکم و رحمة الله وبرکاته

روح الله الموسوی الخمینی

29 بهمن 1367/ 11 رجب 1409»

رسانه های گروهی استعماری خارجی به دروغ به مسئولین نظام جمهوری اسلامی نسبت می دهند که اگر نویسنده کتاب آیات شیطانی توبه کند حکم اعدام درباره او لغو می گردد. امام خمینی فرمودند:

این موضوع صددرصد تکذیب می گردد. سلمان رشدی اگر توبه کند و زاهد زمان هم گردد، بر هر مسلمان واجب است با جان و مال تمامی هم خود را به کار گیرد تا او را به درک واصل گرداند.

حضرت امام اضافه کردند:

اگر غیر مسلمانی از مکان او مطلع گردد و قدرت این را داشته باشد تا سریع‌تر از مسلمانان او را اعدام کند، بر مسلمانان واجب است آن‌چه را که در قبال این عمل می خواهد به عنوان جایزه یا مزد عمل به او بپردازند.

«راستى به چه علت است که در پى اعلام حکم شرعى و اسلامى مورد اتفاق همه علماء در مورد یک مزدور بیگانه این‌قدر جهان‌خواران بر افروخته شدند و سران کفر و بازار مشترک و امثال آنان به تکاپو و تلاش مذبوحانه افتاده‏اند؟ غیر از این نیست که سران استکبار از قدرت برخورد عملى مسلمانان در شناخت و مبارزه با توطئه‏هاى شوم آنان به هراس افتاده‏اند و اسلام امروز مسلمانان را یک مکتب بالنده و متحرک و پر حماسه می دانند و از این‌که فضاى شرارت آنان محدود شده است و مزد بگیران آنان چون گذشته با اطمینان نمى‏توانند علیه مقدسات قلم فرسائى کنند مضطرب شده‏اند ... خیلى جالب و شگفت‏انگیز است که این به ظاهر متمدنین و متفکرین وقتى یک نویسنده مزدور با نیش قلم زهرآگین خود احساسات بیش از یک میلیارد انسان مسلمان را جریحه دار مى‏کند، عده‏اى در رابطه با آن شهید مى‏شوند، براى ایشان مهم نیست و این فاجعه عین دموکراسى و تمدن است، اما وقتى بحث اجراى حکم و عدالت ‏به میان مى‏آید، نوحه رافت و انسان دوستى سر مى‌دهند. ما کینه دنیاى غرب را با جهان اسلام و فقاهت از همین نکته‏ها به دست مى‏آوریم. قضیه آنان قضیه دفاع از یک فرد نیست، قضیه حمایت از جریان ضداسلامى و ضدارزشى است که بنگاه‌هاى صهیونیستى و انگلیس و آمریکا به راه ‏انداخته‏اند و با حماقت و عجله خود را روبه‌روى همه جهان اسلام قرار داده‏اند ... اگر غفلت کنیم این اول ماجراست و استعمار از این مارهاى خطرناک و قلم بدستان اجیر شده در آستین فراوان دارد ... ترس من این است که تحلیل‌گران امروز، ده سال دیگر بر کرسى قضاوت بنشینند و بگویند که باید دید فتواى اسلامى و حکم اعدام سلمان رشدى مطابق اصول و قوانین دیپلماسى بوده است ‏یا خیر ... (امام خمینی، منشور روحانیت، چاپ دوم 1369)

**********

رضا اشعری، همرزم شهید:
آخرین بار در خیابان جمهوری دیدمش، سر خیابان بابی ساندز، اول نشناختمش. یک تی شرت زردرنگ پوشیده بود، ریش هایش را هم از ته زده بود. رفتم جلو، گفتم: «ابراهیم! خودتی؟» خودش بود؛ ولی پاک عوض شده بود. حرف زدنش هم مثل همیشه گرم نبود. گفتم: «این‌جا چه کار می کنی؟» اکراه داشت که حرف بزند، گفت: «آمدم ویزا بگیرم.» و خواست خداحافظی کند که دستش را گرفتم. گفتم: «ویزا برای کجا؟ چی شده مگر؟» گفت: «ولم کن رضا! عجله دارم.» دستش را با تکان از دستم بیرون کشید و رفت. خشکم زد. با خودم گفتم: «خدایا! این ابراهیم همان ابراهیم است؟!»

**********

علی منتظری، همرزم شهید :
آشنایی مان برمی گردد به سال 62. آن موقع من 17 سالم بود، مقر گردان سرپل ذهاب بود. من امدادگر بودم. ابراهیم هم امدادگر بود‍‍‍‍‍‍‍‍‍؛ اما گروهان یک بود. شنیدم که چند تا از بچه ها تیفوس گرفته اند. یک چادر سه تخته آن طرف رودخانه زده بودند و کسی هم حق ملاقات با آنها را نداشت. یک روز مریزاد، مسؤول بهداری گردان آمد سراغم، گفت: «منتظری! از امروز برو چادر بیمارستان- اسمی بود که بچه ها روی آن چادر گذاشته بودند- کمک عطایی» گفتم: «عطایی دیگر کیست؟» گفت مال گروهان یک است.

رفتم چادر بیمارستان. وارد شدم. داشت به یکی از بیمارها آب می داد، متوجه من نشد. وقتی برگشت تعجب کردم. 13 یا 14 سال بیشتر نداشت. سلام کردم گفت: «عقب!» من یک قدم عقب رفتم. دوباره گفت: «عقب!» یک قدم دیگر رفتم عقب؛ بعد گفت: «خب، حالا علیکم السلام، کارتان را بفرمایید.» هم لجم گرفته بود، هم تسخیر شده بودم. با لکنت زبان گفتم: «آقای مریزاد من را فرستاده کمک شما.» همان طور با تحکم گفت: «به آقای مریزاد بگو، ابراهیم کمک لازم ندارد.» من از روی لج عقب رفتم تا او دیگر نگاهم نکرد. بعد هم راهم را کشیدم و رفتم.

**********

مادر شهید :
یک روز آمد خانه و یک راست رفت زیرزمین. نگرانش شدم. دنبالش رفتم دیدم بچه ام سرش را گذاشته روی مهر، های های گریه می کند. من هم روی همان پله نشستم و همپایش گریه کردم… بعد… ببخشید… بعد رفت قرآن را برداشت و با ترتیل شروع به خواندن کرد. صدایش یک حزن تازه ای داشت. نیم ساعتی قرآن را خواند، بعد آمد سراغ من و سلام کرد. گفتم: «ابراهیم جان! چی شده مادر؟ نصفه جان شدم.» گفت: «یک از خدا بی خبری پیدا شده به قرآن توهین کرده، یک کتاب نوشته به اسم آیات شیطانی.» گفتم: «خدا ان‌شاءالله لعنتش کند، کی هست؟» گفت: «یک انگلیسی هندی الاصل است.»

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):
فتوای حضرت امام که صادر شد، دیگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پیدا کرده بود. می گفت که من فقط یک آرزو دارم.

**********

رضا اشعری، همرزم شهید:
از علی منتظری شنیدم که رفته آلمان برای معالجه. گفتم: «مگر شیمیایی‌اش حاد شده؟» گفت: «ظاهرا.» البته بعد از خیبر، تا آن‌جا که من خبر دارم ناراحتی همیشه باهاش بود.

**********

ساسان طالبی، از دوستان شهید:
دیگر سر کلاس ها هم نمی آمد. من تعجب می کردم کسی که حاضرشدن به موقع سر کلاس را واجب شرعی می دانست، چطور می شود که اصلا یک هفته سر کلاس نیاید؟ البته گاهی دانشکده می دیدمش؛ ولی عوض شده بود. تند می آمد، تند می رفت؛ با کسی هم گرم نمی گرفت.

 **********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):
می گفت من زنده باشم و یک مرتد که به اشرف مخلوقات توهین کرده، جایزه بگیرد؟ من زنده باشم و یک نفر که قلب آقا امام زمان را خون کرده، خوش بگذراند؟!

**********

ج.الف :
من به قضیه شک داشتم. به اصل موضوع شک داشتم. به بچه ها گفتم که این پسره را بیاورید من ببینمش. قرار گذاشتیم. معمولاَ افرادی که در قرارهای این جوری حاضر می شوند، مضطرب اند، اطمینان به نفس کافی ندارند و دستپاچه برخورد می کنند؛ اما این شهید ما که آمد، اصلاَ این طوری نبود. 21-22 سالش بود. سلام که کرد و نشست دلم من قرص شد. همان‌جا توی دلم گفتم: «خدایا بنازم به قدرتت؛ چه جوان هایی ما داریم و دلمان بعضی وقت‌ها از توطئه های خارجی می لرزد!»

**********

دکتر رضا داوری، استاد فلسفه:
این یعنی همان خلیفه‌ای که خدا می فرماید ما در زمین قرار داده ایم. شهید عطایی مصداق محسوس همین معناست.

**********

مادر شهید:
گفتم: «مادر! من دختر فلانی را برایت دیده ام، با خانواده شان صحبت کرده ام. تو اصلا به این مسأله توجه نمی‌کنی! امام فتوایی داده اند، ان شاءالله عمل می شود، تو مکلف به این مسأله نیستی!» گفت: «چرا مادر! من مکلفم، من می دانم دارم چه کار می کنم.»

**********

دکتر رضا داوری، استاد فلسفه:
یقین داشت، راهش را پیدا کرده بود و انگار روی نقطه ای ایستاده بود که انتهای مسیرش را می دید.

**********

مادر شهید:
گفتم: «مادر! جواب مردم را چه بدهم؟ اسم گذاشتیم روی دختر مردم.» گفت: «تو فقط قول بده این راز را با کسی در میان نگذاری.» هی خودش را به آن راه می زد. گفتم: «من دارم از آبرویمان توی مردم حرف می زنم.» دوباره گفت: «می دانی؟ اگر این قضیه لو برود، زندگی من لو رفته، شما که این را نمی خواهید؟» هی من از ازدواج می گفتم، هی او می گفت که این قضیه بین خودمان بماند.

**********

ساسان طالبی:
آخرین باری که دیدمش، توی دانشکده بود. چند وقت بود که دوست داشتم ببینمش و مفصل باهاش حرف بزنم. بس که به کسی محل نمی گذاشت. عقده ای شده بودم. آن روز یادم است که کلاس نداشتم. جلو فروشگاه دیدمش. گفت: «می خواهم باهات حرف بزنم.» گفتم: «خوب است، بالاخره یاد رفقایت هم می کنی!» گفت: «طاقت گریه ندارم، اوضاعم قاطی پاطی است. یک خبر خوبی برایت دارم، اگر به حرفم گوش بدهی پشیمان نمی شوی، یک دختری را می شناسم…»

**********

مادر شهید:
گفت: «یک دوست دارم اسمش طالبی است…» شما دیدیدش، انگار با او مصاحبه هم کرده اید، پسر خوبی است خدا حفظش کند؛ گفت: «قضیه را برایش تعریف کردم، نشانی را بده برود خواستگاری.» آنجا بود که فهمیدم تصمیمش برو برگرد ندارد. قید دختره را زده بود. بند دلم لرزید… گفتم: «خدایا! اگر قسمت این است، من راضی ام.» نمی دانم توی قیافه ام چه دید؟!… [گریه مادر] پرسید: «راضی هستی مادر؟» گفتم: «آره پسرم!»

**********

ج.الف:
بهش گفتم کار اشتباهی کرده که مادرش را در جریان گذاشته است . گفت: «شما هنوز مادر من را نشناخته‌اید.» واقعیت این بود که من خودم را هم هنوز نشناخته بودم. گفتم: «با این حال صحبت هایی هست که باید با مادرت و با هر کس دیگری که قضیه را می داند بکنی.»

**********

برادرشهید(اسماعیل عطایی):
یک هفته کارمان تمرین بود؛ اگر زنگ زدند کی بردارد، چی بگوید؛ اگر آمدند در منزل چی؟ دوستان چی؟ دانشکده چی؟ و خلاصه وقتی که داشت می رفت، ما آن‌قدر آماده شده بودیم که انگار یک سال است به خارج رفته است.

**********

علی منتظری:
از همان موقع ها بوی شهادت می داد. به قول بچه ها نوربالا می زد. بهش می گفتم: «فلق». آن روزها فخرالدین حجازی آمده بود سرپل ذهاب، یک سخنرانی کرده بود و نماز شب خوان های رزمنده را «فلق» نامیده بود. من خیلی به دست و پایش می پیچیدم. می گفتم: «تو آخرش شهید می شوی!» او همیشه در جواب می‌گفت: «ما تا انقلاب مهدی زنده ایم!»

**********

ج.الف:
وقتی بهش گفتم: «ما هیچ کمکی نمی توانیم بکینم» هیچ تغییری در او رخ نداد؛ نه در رفتارش و نه حتی در چهره اش. گفت: «من از شما کمک نخواستم، فقط خواستم در جریان باشید، حتی اجازه هم نمی خواهم، مگر این‌که بازداشتم کنید؛ والا به یاری خدا تا آخرش می روم.»

**********

کاردار سفارت سوییس در تهران در مصاحبه با سی.ان.ان:
تقاضای ویزای ویژه کرده بود. گفته بود که حاضر است پناهنده شود و علیه ایران حرف بزند. از طرف سازمان های آمریکایی هم حمایت شده بود، از جمله سازمان دیده بان حقوق بشر … [رییس یکی از گروهک های غیرقانونی در ایران] هم او را تأیید كرده بود. به این نتیجه رسیده بودیم که مشکل شخصیتی دارد و قابل بهره برداری است.

**********

ج.الف:
همه تست ها مثبت بود. نقطه فرود هم چک شده بود. مشکلی نبود؛ اما می دانستیم که درصد موفقیت بسیار پایین است. 10 تا 30 درصد بیشتر امید نبود. به خودش هم گفتیم؛ جواب داد: «مطمئن باشید که من پیروزم.»

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):
خیلی چیزها از امام یاد گرفته بود. به خصوص اطمینان قلب و صلابتی که داشت نمونه بود. به ما روحیه می داد. به من می گفت: «اسماعیل! این راهی که من می روم شکست تویش نیست.» من فکر می کردم که منظورش این است که حتماَ به نتیجه می رسد؛ اما وصیتنامه اش را خواندم، منظورش را فهمیدم. از قول امام نوشته بود: «چه بکشید و چه کشته شوید پیروزید.» و این همان چیزی بود که شخصیت او را ساخته بود.

**********

دکتر رضا داوری:
… و بالاخره رفت و رسید و شهید هم شد…

**********

مادر شهید:
قبرش را نمی دانم کجاست. می روم بهشت زهرا سر یک قبر خالی که اسم او روی سنگش است. می گویم: «مادر! توی دنیا که سربلندمان کردی، آخرت هم دستمان را بگیر.» بچه ام نمرده، قبرش را هم که می بینید؛ خالی است! باور کنید به خود مقام سیدالشهدا همیشه باهاش حرف می زنم و جواب می گیرم. جواب هاش به قلبم خطور می کند. می گویم: «مادر! من باور دارم که شهیدها زنده اند.» بعد حرفم را می زنم، بلافاصله جواب می گیرم. همیشه وجودش را با خودم حس می کنم. بچه ام نگران من است.

**********

رضا اشعری:
می گفت که ما تا انقلاب مهدی زنده ایم و من واقعاَ نمی دانم آن روز هم می دانست که شهید می شود یا نه؟ هر وقت تنها می شدیم از خدا حرف می زد، از آخرت و به خصوص از شهادت می گفت؛ «خدا نعمتی برتر از شهادت خلق نکرده است.»

**********

دکتر رضا داوری:
سر کلاس سؤالاتی می پرسید که معلوم بود این جوان به یک جاهایی رسیده است. من خودم گاهی می ماندم. یک ملاقاتی هم گویا با حضرت آیت الله جوادی آملی داشت. ایشان را هم گویا تحت تأثیر قرار داده بود.

یک روز بعد از درس به من گفت: «استاد! به نظر من این یک اشتباه فلسفی است که «من» انسان همان روح انسان است.» حالا من همان جلسه این مطلب را درس داده بودم. گفتم: «پس «من» انسان از دیدگاه شما چیست؟» گفت: «من انسان خیلی عمیق تر از روح است. «من» آدمی زمانی کشف می شود که انسان خدا را کشف کند.» بعد این آیه را خواند: «و لا تکونوا کالذین نسواالله فانسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون»

**********

ج.الف:
اینها را دیگر من با واسطه می گویم. گفتند که بنا بوده در جریان بازدید رشدی از یک کتابخانه او را با گلوله بزند؛ اما قبل از ورود به او مشکوک می شوند. در حین بازرسی بدنی درگیر می شود و گلوله می خورد. جالب اینکه کوچکترین خبری منعکس نشد. انگار نه انگار که چنین واقعه ای وجود خارجی داشته است. بعدها که خبرش غیر رسمی درز کرد، یک اشاره تلویحی کردند و بعدش هم هیچ.

**********

مادر شهید:
آن شب من خواب دیدم. شوهر مرحومم همیشه می گفت: «شبی که ابراهیم به دنیا آمد یک سید نورانی یک انگشتر زرد به انگشتم کرد.» آن شب من خواب دیدم که با مرحوم شوهرم نشسته ایم، منتظریم که ابراهیم بیاید ناهار بخوریم. یک سید نورانی آمد به مرحوم شوهرم گفت: «حاج آقا! آن انگشتر امانتی را آمده ام بگیرم.» من از خواب پریدم و تا صبح گریه کردم. اسماعیل بچه ام آمد توی اتاق. هی دلداری ام داد. من هم هی می گفتم: «مادر! دیگر بی ابراهیم شدم، پسرم حجله ندیده رفت شهید شد. خدا این آمریکا را ذلیل کند. الهی رشدی ملعون تکه تکه بشود.»

**********

برادر شهید(اسماعیل عطایی):
من خودم دست کمی از مادرم نداشتم. دلشوره عجیبی داشتم. آن شب اصلاَ خوابم نبرده بود؛ اما باید مادرم را آرام می کردم. نمی خواستم همسایه ها خبردار شوند.

**********

رضا اشعری:
می گفتند اصلاَ موفق به دیدار رشدی نشده است. تور حفاظتی رشدی خیلی قوی است. آبروی سیاسی اروپا در گرو امنیت رشدی است و به همین دلیل شدیدترین تدابیر را در نظر گرفته اند.

**********

ج.الف :
با تجربه ای که من دارم رشدی تا آخر عمر، آب خوش از گلویش پایین نخواهد رفت.

**********

دکتر رضا داوری:
سلمان رشدی با فتوای امام اعدام شد و اینکه این روزها به دریوزگی افتاده، سلمان رشدی نیست، کالبد متعفن یک انسان پست است که روحش را به شیطان فروخته است، اما این ابراهیم شهید ما امروز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد بود و تمام آزادگان جهان هم از محضرش مستفیض می شوند.

**********

از یادداشت های شهید ابراهیم عطایی:
«قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت، فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم که ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت، از شهادت فقط دم می زده ام؛ اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.»

**********

برادر شهید (اسماعیل عطایی):
بعد از مرصاد من احساس کردم که ابراهیم به یک بلوغ جدیدی رسیده است. حرف هایش بوی امام می داد. بوی شهیدان را می داد، به قول شما مطبوعاتی ها، بوی باروت می داد. یک طوری از دوستان شهیدش حرف می زد که انگار در حضور آنها است و من الآن بعضی وقت ها که فکرش را می کنم، می گویم که نکند واقعاَ روح آنها را می دید؟ و الآن این باور به من و مادرم سرایت کرده است و من هر وقت زیارت شهدا را می خوانم، قبل از همه صدای ابراهیم را می شنوم که به سلامم جواب می دهد.

**********

دکتر رضا داوری:
ابراهیم برای من یک اسوه است، یک اسطوره است که به حیات حقیقی رسیده است. زمان حیاتش همیشه برای من نمونه کامل یک انسان بود که توی این دنیا به هویت خودش رسیده بود. نمونه کامل کسی بود که خودش را خوب شناخته بود، مردمش را خوب شناخته بود، امامش را خوب شناخته بود، خدایش را خوب شناخته بود، دینش را و راهش را خوب شناخته بود و بالاخره هم رفت و رسید و پیروز شد یعنی شهید شد.

**********

فرازی از وصیتنامه شهید:
شیرینی و لذات زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن (علیهما السلام) از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی از زندگی و مرگش رقم می خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن هر دو را، او به من بیاموزد …

**********

یادداشت مقام معظم رهبری در حاشیه قرآن اهدایی به خانواده شهید:

بسمه تعالی

خداوند این شهید عزیز ما را که تا دنیا باقی است به عنوان سند زنده و جاوبد دلاوری و خداجویی این مردم بر پیشانی تاریخ خواهد درخشید، با شهدای کربلا و ائمه هدی- علیهم صلوات الله اجمعین- محشور بفرماید.

 

**********

 

بعدالتحریر

«آیات شیطانی» (ترجمه عبارت انگلیسی Satanic Verses) رمانی است در 547 صفحه (نسخه انگلیسی در چاپ اول) که در تاریخ 4/7/1367 (26 سپتامبر 1988) توسط انتشارات «وایکینگ» (جزو گروه انتشاراتی «پنگوئن») منتشر شد. نویسنده این کتاب، «سلمان رشدی» مسلمان هندی تباری بود که تبعه «بریتانیای کبیر» محسوب می شد و «آیات شیطانی» پنجمین رمان این نویسنده 41 ساله بود. «سلمان رشدی» عضو «انجمن سلطنتی ادبیات انگلستان» بوده و هست و کتاب مذکور را به سفارش «گیلون ریتکن» (رییس یهودی انتشارات وایکینگ) با دستمزد بی سابقه 850 هزار پوند به رشته تحریر در آورد.

کتاب آیات شیطانی بر خلاف آن چه گفته می شود، یک کتاب علمی و نظری نیست؛ بلکه داستانی است بلند در 9 فصل که شخصیتهای آن را حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیه)، همسرانش و صحابی شناخته شده اش و حضرت جبرئیل (فرشته وحی) تشکیل می دهند.

در طول این رمان تمامی این شخصیت ها، العیاذ بالله افرادی فاسد و گرفتار انحرافات اخلاقی معرفی می شوند و انواع تحقیر و اهانت های عجیب و غریب نسبت به آنان انجام می گیرد. پرداختن بیشتر به محتوای کتاب جز جریحه دار کردن قلوب پاک مسلمین نتیجه ای نخواهد داشت.

سلمان رشدی که امروز اواخر دهه پنجاه عمر خود را می گذراند در یکی از آخرین کتابهای خود، به فلاکت و ذلت 10 ساله پس از انتشار کتاب «آیات شیطانی» اشاره می کند. وی در کتاب خود با اشاره به مجروحیت مترجم ایتالیایی کتابش توسط مسلمانان ایتالیایی تا سر حد مرگ و به هلاکت رسیدن مترجم ژاپنی آیات شیطانی بر اثر حمله مسلمانان ژاپنی، از روز ترور ناشر نروژی کتابش به این شکل یاد می کند: «روزی که ناشر نروژی مورد اصابت گلوله قرار گرفت یکی از بدترین روزهای عمر من است.» او در آن ایام تنها طی 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغییر داد. چنان فضای جهنمی بر زندگی او حاکم گردید که همسرش از وی جدا شد و در مطبوعات وی را «فردی بزدل» نامیدند. تنها دو سال پس از صدور حکم اعدام بود که سلمان رشدی جرأت سفر به خارج انگلستان را پیدا کرد و با یک هواپیمای جنگی در سال 1991 میلادی برای سخنرانی به دانشگاه کلمبیا در آمریکا رفت و برگشت. محافظت از او پس از صدور حکم حضرت امام بر عهده «اسکاتلند یارد» (پلیس انگلیس) قرار گرفت. هزینه های محافظت از او در سال بین یک تا 10 میلیون پوند تخمین زده می شود؛ در حدی که یکبار شاهزاده چارلز (ولیعهد انگلستان) اعلام کرد: «سلمان رشدی سرباری پر خرج برای مالیات دهندگان انگلیسی است.» همچنین شرکت هواپیمایی «بریتیش ایر ویز» حضور رشدی را در هواپیماهای خود تا سال 1998 ممنوع اعلام کرده و شرکت هواپیمایی «ایرکانادا» چند سال پیش سفر رشدی را با پروازهای خود غیرممکن اعلام نمود.

سلمان رشدی با وجود خشم جهان اسلام علیه خود، از تجدید چاپ کتاب کفرآمیز خود صرف نظر نکرد و زمانی که انگلستان حاضر به چاپ ارزان قیمت این کتاب (بدون جلد گالینگور و با کاغذ کاهی) نشد، آن را به آمریکا برد و به صورت ارزان قیمت (برای سهولت خرید عمومی آن) به چاپ رساند.

]در سالهای اخیر، سلمان رشدی در آمریکا زندگی می کند و توسط دولت آمریکا محافظت می شود. سال گذشته وی به ریاست انجمن قلم آمریکا رسید. امپراطوری رسانه ای غرب بارها اعلام کرد که حکم اعدام این نویسنده از طرف ایران پس گرفته شده است که هر بار با واکنش سریع رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای این مسأله تکذیب گردید و اعلام شد که حکم یک مرجع قابل نقض نمی باشد و حتی پس از مرگ او نیز بر همه مسلمانان لازم الاجرا است. آخرین بار نیز در پیام رهبر معظم انقلاب به حجاج بیت الله الحرام در سال 1383 بر مهدورالدم بودن سلمان رشدی و لازم القتل بودن او تأکید شد.

*******

متأسفانه دولت انگلستان از تحویل پیکر پاک شهید عطایی به جمهوری اسلامی خودداری کرد.

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعــت10:19 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
داغ بی تسلی -مقاله ای از شهیدآوینی

داغ های همه تاریخ را ما به یکباره دیدیم،چرا که ما امت آخر الزمانیم، و خمینی، این ماه بنی هاشم، میراث دار همه صاحبان عهد بود در شب یلدای تاریخ.

در عصر ادبار عقل و فلک زدگی بشر، در زمانه غربت حق، در عصری که دیگر هیچ پیامبری مبعوث نمی شد و هیچ منذری نمی آمد خمینی میراث دار همه انبیا و اسباط ایشان بود و داغ او بر دل ما ، داغ همه اعصار ، داغی بی تسلی.ما را این گمان نبود هرگز که بی او بمانیم.

 آخر او آیتی بود که(ثقلین)را در وجود خود معنا می کرد، همه (ما ترک رسول الله)را، و ما می دانستیم که زمین و زمان می گردند تا انسان ها یی چون او، هر هزار سال یکی، پای به دنیای گذارند. آخر آدم هایی چون او، قطب سنگ آسیاب افلاکند،مصداغ حدیث (لولاک)اندو غایت الغایاب وجود……و حق است اگر با رفتن زمین از رفتن باز ماند آسمان نیز ،خورشید سرد شود و ماه بشکافد و دریاها طغیان کنند و باران خون از آسمان ببارد و مومنین از شدت ماتم دق مرگ شوند، و اگر نبود آن حجت غایب، تو بدان، بی تردید که همان می شد .

ما را این گمان نبود که بعد از او بمانیم، اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین، در این پهنه بی منتهایی که عقل راه به جایی نمی برد. دریاها و زمین و آسمان و ماه و خورشید بر جای ماندند تا مقصود خمینی(ره) محقق، شود آن سان که بعد از رحلت آخرین فرستاده خدا نیز دور فلک بر جای ماند تا تحقیق وجود او را در جهان تحقق بخشد.

 آخر انسان هایی چون او که یک فرد نیستند ،یک امت اند و یک تاریخ. کوران روزحشر در اینجا نیز کورند _ که :

" من کان هذه اعمی فهو فی الاخراعمی" _ ونمی بینند. آنان از کجا بدانند که کدام امر عظیم واقع شده است؟ نه آنگاه که امام آمد ونه امروز که رفت است. اگرنه، این ولی خدا برای آنان حجتی میشد تا صدق قصص انبیا را باور کنند وچون سحره فرعون دربرابر این انقلاب به سجده درآیند که "  امنا برب موسی و هرون " 

اگر نه، این ولی خدا برای انان حجتی میشد تا زهد وعدالت  علی را باور کنند، حلم حسن را وشجاعت حسین را و…… و این ولی خدا برای آنان حجتی میشد تا عظمت حق را و همه صفات خدایی را در وجودش بنگرد و انسان را، همچون خورشید که نورش ازازلیت تا به ابدیت رافرا گرفته است.

داغهای همه تاریخ را ما به یکباره دیده ایم. یک بار دیگر این رسول اکرم است که در دنیا رفته است، یک بار دیگر این علی است که به شهادت رسیده است، یک بار دیگر این فاطمه است وحسن است وحسین است که ما را داغدار کرده اند، یک بار دیگر این مهدی است که در حجاب غیبت رفته است.دست ما اگر به نخل بلند وجود او نمی رسد، دست خمینی که می رسید. او آمد تا معنای (انتظار) را به این امت بیاموزد، در آینه ی وجود خود که اسوه مصادیق منتظران بود، و اکنون دیگر دور افلاک را مرادی نیست جز آنکه منتظر مه  باشد امام (ره) به ما آموخت که انتظار در مبارزه است و این بزرگترین پیام او بود، وپس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده میدارد همین است که برای ظهور آخرین حجت حق مبارزه کنیم.

امام ره ما را آموخت که ( عرفان را با مبارزه جمع کنیم)و خود بهترین شاهد بود  که بر این مدعا که  عرفان عین مبارزه است، و از این پس دیگر چه داعیه ای می ماند برای آنان که عرفان را به مثابه امری کاملآ شخصی بهانه واماندگی خویش می گرفتند؟

او کتاب و سنت را در وجود خویش تفسیر کرد و مجحولات شریعت و طریقت را با مفتاح مبارک حیات خویش گشود و ما می دا نستیم که جهاد اصغر شرط لازم جهاد اکبر است و اولیای مقرب خدا در تمام طول تاریخ همواره بر همبن شیوه زیسته اند. دیگر چه داعیه ای می ماند برای آنان که حکم برظالم  اشعار عرفانی می راندند و با چشمی ظاهربین چهره افیونی خویش را در اینه صیافی وجود کج اندیش ماتریالیسم دیاکتیک معنا می کردند و حافظ را شرابخواره و زنبازه ای از سبک خویش میگرفتند؟

آیا ندیدند او را که از این سوی پنجه ارباب جور اندا خته بود و از ان سو ی( سجاده به می رنگین) داشته بود و(دلق مرتع را گرو جا می شراب مرد افکن) نهاده بود؟ ایا ندیدند که در (خلوت ان کا ر دیگر کردن)  و(صراحی پنهان کشیدن ) یعنی چه؟ مگر این مردترین مردان میدان مبارزه و زاهدترین  زهاد زمانه نبود که دم از خال لب چشم بیمار و می و میخانه بتکده و رند می آ لود خرقه پیر خراباتی میزد ؟ امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم.

با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش . امام رفت تا بار تکلیف  ما بر گرده عقل و اختیارمان بار شود و همان سان که سنت لا یتغیر خلقت بوده است، چرخه بلیات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم و این آیت ربانی درست در آید که " لنبلو نکم حتی نعلم الجاهد منکم و الصا برین".

اکنون ،این ماییم و امانت او . دست بیعت از آستین اخلاص برآریم و در کف فرزند و برادرش و تلمیذ مدرسه اش بگذاریم که اگر بعد از رحلت رسول الله ظهر حکومت اسلام  به غروب خونین شها دت حسین بن علی و (شب بی قمر غیبت )انجامید، این بار امام فرصت یافت تا وثیقه حکومت را به معتمدین خویش بسپارد و این خود نشانه ای است بر این بار خداوند اراده کرده است تا حزب الله و مستضعفین را به امامت و وراثت زمین برساند.

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعــت10:2 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
فرمانده بي‌نشان، مؤسس حزب‌الله لبنان

يك قوم تو را شهيد مي‌خوانند
يك قوم تو را اسير مي‌دانند

اما چه كنم كه ناجوانمردان
تصوير تو را زخويش مي‌رانند

مرحوم محمد رضا آقاسی

اشاره
به‌راستي كه «انتظار» چه سخت است و نيز چشم به راه بودن عزيزي كه حاضري براي ديدنش جانت را هم بدهي. همانند «يعقوب» كه سالها چشم انتظار «يوسف» بود هم به كهف دل و هم به اشك چشم. تو گوئي اين تقدير آدميزاد است، انتظار را مي گويم. چرا كه خداوند قامت دين و عزت بندگانش را بر قيام مومنین و منتظران استوار كرده است و ذلت شان را در قعود، ودر اين ميان ناب ترين مكتب وحي (مذهب اهل بيت(ع)) را به‌درستي «مذهب انتظار» ناميده اند. مذهبي كه پيروانش را يعقوب وار به چشم انتظاري «يوسف زهرا» فراخوانده اند. و از ميان يعقوبان زمانه پر بلاي ما كه به ابتلاي فراغ يوسفشان آزموده شدند يكي هم يعقوب داستان ماست.

26 سال بود كه حاج غلامحسين هر روز كه براي نماز صبح برمي‌خواست، نمازش را به اين اميد اقامه مي‌كرد شايد كه امروز چشمش به جمال برومند فرزندش و قامت رشيدش منور گردد. 26 سال بود كه حاج غلامحسين صاحب قنادي متوسليان هر روز به اين اميد كه امروز شيريني رهايي پسرش را خواهد پخت، كسب روزانه‌اش را آغاز مي‌كرد. 26 سال بود كه حاج غلامحسين اميد آن را داشت كه امروز ديگر خبر آزادي فرزندش را به مادر احمد خواهد داد و او را از انتظار خواهد رهانيد.

زمزمه هر روزه حاج غلامحسين در اين 26 سال با خود اين بيت حافظ بود كه:

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

26 سال كه براي او 26 سال حسرت بود، رنج بود، آب شدن بود، 26 سال سوختن و دم برنياوردن و 26 سال داغ فراغ فرزند بر دل. 26 سالي كه شاه بيت دعاهاي شب و روز پدر اين بيت بود كه:

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست، هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

فرزندي كه 26 سال پيش براي اداي تكليف و مأموريتي كه ولي امر زمانه، انقلاب و نظام بر دوشش نهاده بود و به منظور جهاد با فرزندان صهيونيست آل يهودا و دفاع از مردمان مظلوم و رنج ديده سرزمين سدر و سلام رنج هجرت و جهاد و نيز اسارت را به جان خريد. هجرتي بي‌بازگشت توأم با 26 سال بي خبري از سرنوشت او و همرزمانش. هجرتي براي جهاد كه ثمره بزرگي بر جاي نهاد. رويش شجره طيبه مقاومت اسلامي در خاك سرزمين سدر و سلام، شجره اي طيبه كه ثابت كرد خانه غاصبين قدس از لانه عنكبوت هم سست تر است.

احمد اگرچه نيامد اما حاج غلامحسين رفت. حاج غلامحسين در اين 26 سال هم‌چون پروانه در شعله‌هاي آتش اشتياق وصل احمد سوخت تا به مقام فناء رسيد و اگرچه به وصل احمد نرسيد اما به وصل خداي احمد رسيد و اين چنين شد كه «حاج غلامحسين متوسليان» در شب شانزدهم خرداد ماه 1387 دعوت حق را لبيك گفت و به ملكوت خدا پيوست.

داستان يوسفان گمگشته سرزمين ما هنوز به سرانجامي نرسيده است و پدراني «يعقوب وار» چشم انتظارند آنچنان كه گاه اين چشم انتظاري با ملك مرگ پيوند مي خورد و بوي پيراهن به جای عطر ياس به بوي كافور تبديل مي شود. سالگرد اسارت 4 ديپلمات، بهانه‌اي شد تا ديگربار خاطره شير در زنجير، حيدر كرار رزمندگان صف‌شكن سپاه خميني(ره)، علمدار رشيد تيپ خيبرشكن 27 محمد رسول‌الله(ص) و فاتح خرمشهر، «حاج احمد متوسليان» از بايگاني به‌در آيد. همو كه اگر اميرمؤمنان در وصف «مالك اشتر نخعي» سردار بي بديل سپاهش فرمود «انه سيف من سيوف الله» هم بر اين قياس مي‌توان احمد را نيز «شمشيري از شمشيرهاي خميني» انگاشت. مرد غريبي كه هنوز از يادها نرفته است با آنكه تا هم امروز پيش از 9826 روز از اسارت‌اش در دستان فرزندان صهيونيست آل يهودا مي‌گذرد. مردي كه كافي بود تا فقط يكبار طعم هم‌نفسي با او را چشيده باشي تا حلاوت آن هم نفسي مانع از آن شود كه او را از لوح ضميردلت پاك كني و بر آن باشي، تا حلاوت يادش را هماره با خود داشته باشي و نه يادش را، كه صلابتش را، مهر و عطوفتش را، چشمان نافذ و پر از شرمش را، تدبير و درايتش را و مهمتر از همه ولايت پذيريش را.

اين نوشتار در حكم «يادكرد» و غبارروبي از ياد و خاطره حاج احمد متوسليان است. مردي كه به شهادت كارنامه عملياتي و جهادي‌‌اش، به مثابه زبده‌ترين و نخبه‌ترين فرمانده عملياتي و رزمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي تا مقطع اسارتش توانست تيپ تازه تأسيس «محمد رسول‌الله (ص)» را به مرتبه و مقام زبده‌ترين و برترين يگان رزمي سپاه پاسداران بركشد و اين جايگاه را طي 2 عمليات غرورآفرين «فتح‌المبين» و «الي‌بيت‌المقدس» تثبيت نمايد. مردي كه با چنين كارنامه درخشان و بي نظيري در عداد بي‌ادعاترين و متواضع‌ترين فرماندهان جنگ قرار داشت و به چيزي جز اداي تكليف و اجراي امر ولي تا پاي جان نمي‌انديشيد.

اين قلم مناسب ديد در سالگرد اسارت احمد و در پاسخ به روايت مغشوش، نادرست، تجديدنظرطلبانه و شبهه افكنانه يكي از نامزدهاي انتخابات دهم رياست جمهوري كه از قضا خود در آن زمان از مسئولين ارشد اجرایي كشور و دست اندر كار آن قضايا بوده است، يك‌بار براي هميشه اين مهم را به انجام رساند. حقيقت احمد متوسليان و حركت ولایي و ايماني‌اش و نيز حقيقت امامِ احمد تابناك‌تر و تابنده‌تر از آنست كه مغرضان و كج انديشان بتوانند در پي تكذيبش بر آيند كه « شجره طيبه» اي را ماند كه «اصلها ثابت و فرعها في السماء».

لبنان سرزمين بي‌دفاع
26 سال پيش از اين در روز پنجم ژوئن 1983 برابر با پانزدهم خرداد ماه 1361 و درست 12 روز پس از فتح عظيم خرمشهر در عمليات «الي بيت‌المقدس» كه از نظر استراتژيست هاي جهاني به مثابه شكسته شدن ستون فقرات ارتش بعث صدام حسين تكريتي تلقي شد، رژيم صيهونيستي طي عملياتي تحت عنوان «صلح براي الجليل» خاك لبنان بي‌دفاع را از زمين، هوا و دريا را مورد هجومي سرتاسري و همه جانبه قرار داد. حمله‌اي تهاجمي كه بر اساس دكترين نظامي ارتش فاشيستي نازي‌ها در جنگ بين‌الملل دوم تحت عنوان «حمله برق‌آسا»BLITZKRIEG طراحي شده بود. استراتژي نظامي كه اساس آن بر 2 ستون «آتشباري پر حجم وسنگين» وحملات گسترده و برق‌آساي زميني استوار بود.

حمله زماني آغاز شد كه ژنرال «آريل شارون» وزير جنگ دولت مناخيم بگين در حالي كه در كنيساي مركزي بيت‌المقدس «تفيليم» (لباس مذهبي يهود در هنگام اداي نماز يوميه) بر تن كرده و مشغول انجام «تفيلاي» (نماز) يهود بود، واژه عبراني «اوراني» (به معناي درخت سدر) بر زبان آورد، واژه اي كه همان رمز آغاز عمليات صلح براي الجليل بود، واين يعني آغاز حمله همه جانبه به لبنان بي دفاع.

طرح عمليات تهاجمي چنين بود كه نيروي هوايي رژيم صيهونيستي IAF،310 فروند جنگنده شامل انواع فانتوم F-4ايگل 15-F و فالكنF-16 و هم‌چنين جنگنده‌هاي «كفير» ساخت اسرائيل را در كنار 7 لشكر از 9 لشكر زرهي نيروهاي زميني اسرائيل را كه به‌وسيله 4 تيپ ويژه و نيرو مخصوص «گولاني»، «گيوعاتي»، «ناخال» و «تزانهانيم» (چترباز) تقويت شده بود، سامان داده بود، به انضمام تمامي ناوگان دريايي ارتش صيهونيستي. تهاجم زميني در 4 محور عملياتي از جنوب لبنان آغاز شد و قرار بود تا قلب بيروت پيش تازد و با تصرف بيروت كار را به اتمام رساند و اين يعني تصرف دومين پايتخت اسلامي پس از قدس شريف به‌دست صيهونيست‌ها.

دولت بگين از زبان آريل شاورن طي يك كنفرانس مطبوعاتي اهداف خود از تهاجم به لبنان را چنين بيان مي‌كند:

1-اخراج چريك‌هاي سازمان آزاديبخش فلسطين PLO از لبنان.
2-ايجاد منطقه‌اي امنيتي به وسعت 40 كيلومتر مربع در منطقه مشترك بين لبنان و فلسطين.
3-روي كار آوردن حكومتي دست نشانده در لبنان و منعقد كردن قرارداد جداگانه‌اي مانند كمپ ديويد با آن.
جالب آنكه اسرائيل از حيث زماني، هنگامي حمله را آغاز كرد كه جهانيان سرتا پا سرگرم خيمه شب‌بازي بازي‌هاي جام جهاني فوتبال در اسپانيا بودند و لذا اسرائيل از اين غفلت جهانيان به خوبي سود جست. (آنچنانكه 24 سال بعد در هنگام جام جهاني فوتبال 2006 هجوم به غزه و لبنان را در جنگ 33 روزه سامان داد)

اما حقيقت آن بود كه اهداف تهاجم به لبنان به اهداف فوق محدود نبود و اين تنها ظاهر قضيه بود. حقيقت آن بود كه رژيم صهيونيستي و حامي جهاني‌اش ايالات متحده امریکا و نيز غرب، مقاصد پيچيده‌تر و خطرناك‌تري را تعقيب مي‌كردند. درست يك هفته پيش از آغاز تهاجم يعني در روز نهم خرداد 1361 (29 مي 1982) ژنرال الكساندرهيگ وزير خارجه وقت امریکا طي مصاحبه‌اي مطبوعاتي «استراتژي بين‌المللي» امریکا را معطوف به حل 3 بحران بين‌المللي اعلام كرد؛

نخست حل «بحران جنگ ايران و عراق».هيگ اعلام كرد اكنون ايران، ارتش عراق را از شهرهاي اشغالي خود از جمله بندر خرمشهر به بيرون رانده و قادر به ورود به خاك عراق مي‌باشد و دولت پرزيدنت «صدام حسين» به عنوان دوست ما در خاورميانه در خطر تهاجم امواج انساني نيروهاي «آيت‌الله خميني» هستند و اين بحران بايد هرچه زودتر به نفع ما پايان پذيرد.

بحران دوم، ا حتمال شكل‌گيري يك جريان مكنده جديد بين‌المللي كه موجبات اتحاد كشورهاي منطقه خليج فارس و خاورميانه را در جهتي مذهبي فراهم آورده و امنيت ملي ايالات متحده امریکا را به خطر بياندازد؛

و بحران سوم، مشكل حضور نيروهاي سازمان ملل در جنوب لبنان و تداوم جنگ 7 ساله داخلي در لبنان كه فجايع عظيم انساني را ايجاد كرده كه دولت ايالت متحده، تمام توان خود را براي اتمام اين بحران به كار خواهد بست. (منبع ش 3، ص 133-132)

در واكنشي كم‌سابقه نسبت به اين سخنان هيگ، «اسحاق شامير» وزير خارجه كابينه بگين، از طريق سفير حكومت صيهونيستي در واشنگتن يادداشت اعتراض‌آميز دولت صهيونيستي را به وزارت خارجه امریکا تحويل مي دهد. مهمترين بخش پيام مزبور اين است كه چرا اسرار و اهداف نظامي دولت اسرائيل در تريبون‌هاي عمومي آن هم از طريق شخص وزير خارجه ايالات متحده امریکا فاش مي‌شود؟ (همان ص 133)

آنچه از زبان هيگ خارج شد، در كنار فتح بزرگ خرمشهر و شكسته شدن كمر ارتش عراق و دژهاي حزب بعث در برابر امواج نوراني انقلاب خميني به خوبي روشنگر آن بود كه در حقيقت تهاجم اسرائيل به لبنان در پي چه بود و چه هدفي را دنبال مي‌كرد؟

اما بهانه اين تهاجم كه از مدت‌ها پيش برنامه‌ريزي آن آغاز شده بود، در نيمه شب پنجشنبه 13 خرداد ماه 1361 (3 ژوئن 1982) فراهم آمد، آن هنگام كه «شلوموآرگوف» سفير تل آويو در لندن، در خارج از هتل «دورچستر» لندن با گلوله‌هاي نيروهاي گروه «ابونضال» به زمين دوخته شد.

ابونضال (صبري البنا) عضو پيشين سازمان آزاديبخش فلسطين، يكي از تندروترين و افراطي‌ترين عناصر اين سازمان به شمار مي‌آمد كه از سوي دولت بعث عراق حمايت مي‌شد و نيز به دليل مخالفت با رهبري عرفات از اين سازمان انشعاب كرد و با تأسيس «سازمان اقدام انقلابي» بيش از پيش خود را به رژيم بعث عراق نزديك ساخت. از همان نخستين ساعات حمله اين گروه به سفير اسرائيل در لندن، اينگونه به نظر مي‌رسيد كه اين ترور دقيقاً به خاطر ايجاد انگيزه‌اي براي حمله ارتش اسرائيل عليه نيروها و پايگاه‌هاي عرفات در لبنان طراحي شده بود. نام ياسر عرفات و ديگر رهبران ساف همواره در ليست ترور گروه ابونضال قرار داشت و اين در حالي بود كه روابط اين گروه با ساف به حدي خصمانه بود كه حكم قتل ابونضال نيز از سوي عرفات صادر شده بود. از ديگرسو تحليل‌گران بر اين باور بودند كه اين ترور نمي‌توانسته است بدون سرانگشت اشاره رژيم بعث صدام حسين به گروه ابونضال انجام پذيرد.

مناخيم بگين بي‌آنكه به انكار دخالت عرفات در اين اقدام و محكوم كردن آن از سوي عرفات اهميت دهد، فرداي حادثه، كابينه امنيتی- سياسي تل آويو را به جلسه‌اي اضطراري فراخوانده و تصميمي را كه از قبل اتخاذ شده و تنها به دنبال بهانه‌اي بود تا آ ن را رسماً اعلان نمايد، پس از پايان جلسه‌ اعلام كرد: «حمله به لبنان».

تو گويي همه چيز بر اساس سناريويي از قبل نوشته شده پيش مي‌رفت، سناريويي با مشاركت امریکا، اسرائيل، رژيم بعث عراق، دولت‌هاي مرتجع عرب و نيز كشورهاي اروپايي. چنانچه 9 ماه بعد، روزنامه «گاردين چاپ لندن روز دوشنبه 7 مارس 1983 چنين نوشت: «دولت عراق قصد داشت تا تجاوز لبنان را به جلو بيندازد و به اين وسيله به تحريك اسرائيل بپردازد و به نام «وحدت اعراب در مقابل دولت صهيونيستي» بهانه اي جهت قطع جنگ با ايران قرار دهد...» گاردين همچنين تأكيد كرد: «نائو روزان رئيس گروه تروريستي، سرهنگ سازمان استخبارات (اطلاعات) عراق مي‌باشد ولي در اعترافات خود اظهار داشته است كه واحد گروه تروريستي ابونضال را كه مأموريت ترور سفير اسرائيل را بر عهده داشت، رهبري مي‌كرده است و همواره مراقب اعمال گروه ابونضال بوده تا با خواسته‌ها و اهداف رژيم صدام همخواني‌ داشته باشد». (منبع ش 4 ص 23)

ارتش صيهونيستي توانست در مدت يك هفته در 4 محور عملياتي به بيروت رسيده و آن را به محاصره كامل خود در آورد. محور غربي شامل يك لشكر به فرماندهي ژنرال «استحاق مردخاي»، محور مركزي شامل يك لشكر به فرماندهي ژنرال «آويگدور كالاهاني»، محور دوم مركزي شامل يك لشكر به فرماندهي ژنرال «مناخيم اينان» و محور شرقي شامل 2 لشكر به فرماندهي ژنرال «آويگدور بن گال»، به انضمام يك محور دريايي به فرماندهي ژنرال «عاموس يارون». سرانجام ژنرال آريل شارون با تانك‌هايش به بيروت رسيد و وارد دفتر كار فرمانده ژاندارمري لبنان در سراي قديمي واقع در نزديكي كاخ رياست جمهوري در «بعبدا» پايتخت قديمي جبل لبنان در حومه بيروت شد. (منبع 4 ص 32)

در اين ميان تنها بيروت غربي (منطقه سلمان نشين) خاصه جنوب بيروت يعني منطقه «ضاحيه» (منطقه شيعه نشين بيروت) بود كه در مقابل ارتش صهيونيستي سنگرهاي مقاومت را برپا كرده بود. بيشترين مقاومت‌ در محله «خلده» در ضاحيه صورت گرفت، يك ماه پس از محاصره بيروت، مقاومت ضاميه خاصه «خلده» هنوز ارتش اسرائيل را زمين‌گير ساخته بود و جلوي پيشروي و تصرف كامل بيروت را گرفته بود. فرماندهي اين نيروها بر عهده جواني 26 ساله به نام «سيد عباس موسوي» بود.

آنچه در اين ميان شگفت‌آوربود، سكوت معنادار كشورهاي عربي در برابر تجاوز اسرائيل به لبنان بود. در توضيح اين مهم بايد متذكر شد كه درجهت فراهم شدن امكان هجوم غافلگيرانه به لبنان، «مناخيم بگين» در يك پيمان به كلي محرمانه، از «حسني مبارك» رئيس‌جمهور مصر تعهد گرفت كه در صورت جابجايي 3 لشکر زرهي ارتش صهيونيستي در صحراي سينا به شمال فلسطين جهت حمله به لبنان، جمهوري عربي مصر، هيچ‌گونه تحرك نظامي حتي در حد شليك يك گلوله انجام ندهد.

در عربستان نيز، اين مهد سنتي ارتجاع عرب نيز با توجه به حضور «ملك خالد» به عنوان پادشاه حكومت سعودي، فردي كه امكان داشت پس از آغاز تهاجم، به دليل گرايشات ناسيوناليستي خود، واكنشي ولو هرچند ضعيف مغاير با منافع امریکايي‌ها انجام دهد، در روزهاي آغازين حمله به نحو مشكوكي مرد و وليعهد «فهد» به مثابه عنصري به شدت نزديك به امریکا زمام پادشاهي ثروتمندترين كشور عربي شرق ميانه را بر عهده گرفت. مضاف بر آنكه دولت‌هاي عربي در تهيه دستور كار اجلاس كنفرانس سران عرب، هم و غم خود را در حمايت هر چه بيشتر از «صدام» و حفاظت دروازه شرقي جهان عرب را در برابر «خطر ايران خميني» مصروف كردند. جالب آنکه در هنگامه تجاوز به لبنان، رسانه‌هاي گروهي جهان به عادت معمول خود در استقبال از سالروز به اصطلاح واقعه «هولوكاست» چند هفته‌اي بود كه مظلوم نمايي بسيار شديد يهوديان يا همان دروغ بزرگ «6 ميليون قرباني يهود» را در دستور اصلي خود قرار داده بودند. (منبع ش 3 ص 131)

لبيك ايرانِ خميني
در گذر از تهاجم ارتش رژيم صيهونيستي به لبنان، بيروت جنگ‌زده بر گرداگرد خود حلقه‌اي پولادين از لشكرهاي تانك و زره‌پوش و مكانيزه اشغالگران را تجربه مي‌كرد.

«الياس سركيس» رئيس‌جمهور لبنان در پيامي به همه دولت‌ها و مجامع جهاني درخواست امداد نظامي، غذايي، دارويي و ساير اقلام حياتي نمود و هيچ‌كس جز ايران خميني به اين فرياد امدادخواهي لبيك نگفت. جمعي ازبلندپايه‌ترين مسئولين سياسی- نظامي جمهوري اسلامي ايران براي بررسي اوضاع و شرايط مظلومين منطقه در حالي وارد كشور سوريه شدند كه پايتخت آن بطور مستقيم زير بارش گلوله‌هاي توپخانه صهيونيست‌ها قرار داشت و وضعيت فوق‌العاده، تمام شهر را دربرگرفته بود. اعضاي اين هيئت عبارت بودند از: دكتر«علي اكبر ولايتي» وزير خارجه، سرهنگ «سليمي» وزير دفاع، «محسن رضایي» فرمانده سپاه پاسداران، «محسن رفيق دوست» مسئول تدارکات سپاه پاسداران، سرهنگ «علي صيادشيرازي» فرمانده نيروي زميني ارتش و «احمد متوسليان» فرمانده تيپ 27 حضرت رسول(ص) که در معيت حجت‌الاسلام «علي اكبر محتشمي پور» سفير ايران در سوريه، قرار داشتند. هيئتي كه بر حسب دستور امام(ره) و ابلاغيه «شوراي عالي دفاع» جمهوري اسلامي ايران به رياست رئيس‌جمهور وقت حضرت آيت‌الله خامنه اي به سوريه اعزام شده بود. (منبع ا، ص 8-757 و منبع ش 2 ص 276)

سوريه در ابتدا به متحد سنتي خود، روسيه شوروي متوسل شد تا حمايت این کشور را جلب كند، اما با پاسخ سرد و امتناع‌آميز قطب كمونيسم جهاني مواجه شد، پس به ناگزير دولت سوريه با استيصال از تمام كشورهاي عربي و اسلامي درخواست كمك فوري براي دفع تجاوزارت اسرائيل به عمل آورد، اما تنها كشوري كه به اين مددخواهي پاسخ داد جمهوري اسلامي بود. (منبع ش 2 ص 276)

حضرت آيت الله خامنه اي رئيس‌جمهور وقت و رئيس شوراي عالي دفاع، طي پيامي به حافظ اسد رئيس‌جمهور سوريه، ضمن اظهارتأسف از اين تهاجم نوشت: «امروز وقت آن است كه امكانات انساني، تسليحاتي، تبليغاتي، سياسي و اقتصادي جهان اسلام عليه تجاوزات مكرري كه نسبت به حريم مستضعفان صورت مي گيرد، بسيج شود. جمهوری اسلامی ایران با وجود اینکه در جنگ است، اعلام می کند که در حد توان، قوای خویش را وقف دفع حملات رژیم اشغالگر قدس به جنوب لبنان خواهد کرد».(کیهان،17/3/61)

امام خميني(ره) در پيامي ضمن محكوم كردن حمله اسرائيل به جنوب لبنان و سوريه با آوردن كلمه استرجاع در ابتداي پيام، نارضايتي خود را از سكوت و بي‌تفاوتي كشورهاي اسلامي ابراز داشتند. پيامي كه در 17 خرداد 1361 منتشر شد: «من كلمه مباركه استرجاع را نه براي جنايات اسرائيل و شهادت و آسيب بسياري از مسلمانان مظلوم جنوب لبنان عزيز مي‌گويم، گرچه آن هم استرجاع دارد و نه براي شهرها و روستاهاي آن كشور اسلامي كه به‌دست جنايتكار رژيم صهيونيستي كافر اسرائيل، اشغال و خراب شده است، گرچه آن هم استراجاع دارد، و نه براي آواره شدن هزاران خواهر و برادر آن محيط مظلوم اسلامي گرچه آن هم استرجاع دارد... بلكه براي بي‌تفاوتي كشورهاي اسلامي يعني حكومت‌هاي آنها استرجاع مي‌كنم و اي‌كاش فقط بي‌تفاوتي بود. من استرجاع برای پشتیبانی بسیاری از حکومت‌ها از اسرائیل و صدام، این، دو ولد نامشروع آمریکا می کنم. من و هر مسلمانی در هر جا هست، باید استرجاع کنیم براي كمك‌هاي مادي و معنوي دولت‌هاي كشورهاي اسلامي به امریکا -رأس جنايتكاران- و اسرائيل و بعث عفلقی که پياده كننده منويات شوم امریکا و صهيونيسم جهانی است». (به نقل از منبع ش 1 ص 756)

هیئت اعزامی جمهوری اسلامی ایران که در روز يكشنبه 16 خرداد 61 (يك روز پس از تهاجم) به سوريه اعزام شده بود، (منبع ش ل ص 132) پس از بررسي اوضاع و شرايط جبل سوريه و لبنان در جلسه مربوطه شوراي عالي دفاع كه در دفاتر امام(ره) در پنجشنبه 20 خرداد 61 تشكيل شد، گزارش نهايي خود را ارائه داد و اعلام كرد كه: «اسرائيل بر اكثر نقاط جنوب لبنان مسلط شده است و سوريه نمي‌تواند وارد جنگ شود».(همان ص 136)

پس از اين گزارش بود كه شوراي عالي دفاع تصميم به كمك به جبهه لبنان (همان ص 136) آن هم در قالب اعزام نيرو به جبهه لبنان و سوریه گرفت. به اين ترتيب، شوراي عالي دفاع با تأييد امام تصميم به اعزام نيروي نظامي به جبهه سوريه و لبنان را اتخاذ كرد و اولين گروه از نيروهاي اعزامي در 21 خزداد 61 اعزام شدند و اولين هواپيماي كمك عازم سوريه شد. (منبع ش 5 ص 138)

جلسه دوم در يكشنبه 30 خرداد 61 در دفتر امام(ره) با حضور رئيس‌جمهور و رئيس شوراي عالي دفاع، رئيس مجلس فرماندهي سپاه (محسن رضايي)، نيروي زميني ارتش (شهيد صياد شيرازي) وزير خارجه (دكتر ولايتي) و وزير دفاع (سرهنگ سليمي) برگزار گرديد.

سرهنگ سليمي و دكتر ولايتي پس از آنكه جلسه سران در دفتر رياست جمهوري در مورخه چهارشنبه 26 خرداد تشكيل شد و تصميم به اعزام هيئت بلندپايه سياسی- نظامي به سوريه را اتخاذ كرد، در مورخه پنجشنبه 27 خرداد به سوريه اعزام و پس از بازگشت در همان روز يكشنبه 30 خرداد در جلسه بيت امام(ره) شركت و اعلام كردند كه: «سوريه مايل به جنگ است ولي بايد مطمئن به كمك كشورهاي اسلامي باشد، آنها از تركيه هم اجازه گرفته‌اند كه بتوانيم كمك‌هاي انساني دوستانه به سوريه منتقل كنيم». (منبع ش 5 ص 147)

مقرر شد نيروهاي اعزامي جمهوری اسلامی ایران، شامل بخشي از تيپ محمد رسول‌الله(ص) و نیز بخشی از نیروهای «تیپ 58 تکاور ذوالفقار» ارتش باشند که براي اعزام به لبنان توسط شوراي عالي دفاع انتخاب شدند.

دلايل يك انتخاب
در جلسه شوراي عالي دفاع مقرر شد تا براي كمك به مردم بي‌دفاع لبنان و سوريه يكي از زبده‌ترين يگان‌هاي رزمي جمهوري اسلامي ايران به سوريه اعزام شود و لذا قرعه به‌نام تيپ حضرت رسول(ص) افتاد. محسن رضايی فرمانده وقت سپاه پاسداران دلايل اين انتخاب را اين چنين بازگو مي‌كند:

«... ما مي‌خواستيم با اعزام نيروي كمكي در حقيقت صداقت خودمان را به جهان اسلام نشان بدهيم با بعد از آن از كشورهاي اسلامي بخواهيم كه آنها با ما همراه باشند.

قبل از اعزام هر نيرويي، اول خودمان به سوريه رفتيم، منطقه را از نزديك ديديم. دقيقاً آنجا را وارسي كرديم و بعد به اين نتيجه رسيديم كه بهترين تيپي كه مي‌شود، اعزام كرد، تيپ 27 محمد رسول‌الله(ص) است، هم به دليل رزمندگي بچه‌هاي اين تيپ كه در 2 عمليات «فتح‌المبين» و «بيت‌المقدس» ديده بوديم، هم اينكه اين بچه ها توي پايتخت زندگي مي‌كردند و با مسائل سياسي اعم از سياست داخلي و خارجي بيشتر آشنا بودند. ما بايد در آنجا هم به دمشق مي‌رفتيم و هم به بيروت و اين براي ما خيلي مهم بود كه نيروهايي كه به آنجا وارد مي‌شوند، بايد از لحاظ مسائل سياسي، اطلاعات بيشتري داشته باشند، معارف بيشتري داشته باشند و بعد از لحاظ رزمندگي هم بتواند آنجا خوب بجنگند.

درثاني اينها بايد توانايي كارهاي چريكي را هم داشته باشند و بتوانند كارهاي نامنظم [جنگ پارتيزاني] انجام بدهند. خب تيپ 27 هر 3 اين ویژگي يعني رزمندگي، سطح بالاي آگاهي سياسي و آشنايي با شيوه‌هاي جنگ‌هاي چريكي را داشت. چرا؟ چون اولاً حاج احمد و حاج همت توي كردستان جنگيده بودند،‌ هم جنگ چريكي را در غرب ديده بودند، هم با دشمن در جبهه‌هاي جنوب به شيوه كلاسيك جنگيده بودند. اين ويژگي‌ها باعث شد كه ما تيپ 27 را براي اين مأموريت انتخاب مي‌كنيم». (منبع ش 1 ص 758)

محمدعلي جعفري، فرمانده كنوني سپاه پاسداران در خصوص علت انتخاب تيپ 27 براي اين مأموريت مي‌گويد: «همانطور كه مشخص بود، از جمله دلايل انتخاب اين يگان، توانمندي فرماندهي آن، كيفيت نيروها و عملكرد بسيار خوب اين تيپ در عمليات فتح‌المبين و بيت‌المقدس بود. همين عوامل موجب انتخاب اين تيپ براي اعزام به جبهه‌هاي سوريه و لبنان شد...» (همان ص 759)

جعفر جهروتي زاده، يكي از فرماندهان تيپ 27 در خصوص نحوه انتخاب اين واحد اعزامي مي‌گويد:

«... با حاج احمد قرار داشتيم به منزل يكي از شهدا سربزنيم. وقتي رسيدم، گفت برادر جهروتي، امروز در يك جلسه شركت داشتم. از من خواسته‌اند بروم پيش آقاي خامنه‌اي، رئيس‌جمهور. قرار است ايشان راجع به سفر قريب‌الوقوع ما با بنده صحبت كنند. پرسيدم: حالا بفرماييد قضيه چي هست؟ حاج احمد گفت: مثل اينكه قرار است ما را بفرستند به لبنان.

... براي ملاقات با «آقا» بنده هم همراه حاج احمد به رياست جمهوري رفتم. البته حاجي رفت داخل و در جلسه شركت كرد. من هم همان بيرون ماندم و خودم را به كاري مشغول كردم تا مذاكرات تمام شود. نهايتاً در اين جلسه شوراي عالي دفاع كه آن زمان رياستش بر عهده حضرت آيت‌الله خامنه‌اي بود، تصويب شد كه بخشي از تيپ 27 حضرت رسول‌الله(ص) به اتفاق تيپ 58 تكاور ذوالفقار از نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران، عازم لبنان شود. مقرر شد كه اين 2 مجموعه در قالب تشكيلات رزمي واحدي تحت عنوان «قواي محمد رسول‌الله(ص)» به فرماندهي شخص حاج احمد متوسليان به سوريه عزيمت كند...» (همان ص 759)

محسن رضايي ملاقات حاج احمد متوسليان با حضرت آيت‌الله خامنه‌اي را اينگونه توصيف مي‌كند: «... برادرمان حاج احمد را بردم خدمت مقام معظم رهبري كه در آن زمان مسئول شوراي عالي دفاع بودند. در آن ملاقات، من خدمت «آقا» گفتم كه ايشان [حاج احمد] كاملاً آماده قبول اين مأموريت است. منتهي مايل است از زبان شما بشنود كه بايد اين كار را انجام بدهد وقتي «آقا» به حاج احمد گفتند كه شما انتخاب شده‌ايد تا به عنوان نماينده نظام جمهوري اسلامي ايران به آنجا برويد، حاج احمد خيلي تحت تأثير قرار گرفت. خود آقا هم تاكنون بارها آن جملاتي را كه احمد در ‌آن ملاقات به كار برده، به ما يادآور شده‌اند.

احمد در آن ملاقات خدمت «آقا» عرض كرد: يعني خداوند متعال ما را انتخاب كرده كه برويم با اسرائيلي‌ها بجنگيم؟ آقا فرمودند: بله! شما نماينده نظام هستيد، برويد آنجا و جلوي اسرائيلي‌ها را سد كنيد...» (همان ص 760-759)

تیپ محمد رسول الله از همان بدو تأسیس و به مدد فرماندهی فوق العاده حاج احمد چنان برجستگی و توانمندی از خود به نمایش گذارده بود که به دیگر فرماندهان سپاه باورانده بود که تمام فرماندهان و مديراني كه در تيپ 27 حضور داشتند، هر یک به تنهایی قابليت و شايستگي فرماندهي تيپ و لشكر را داشتند و از اين جهت تيپ 27 در عمليات فتح المبين خط شكن شد.

تيپ 27 در همان شب اول عمليات فتح المبین بيش از 3 الي 4 هزار نفر اسير گرفت؛ همچنين دشت ذهاب و سايت را آزاد كرد، با اينكه «سايت» جزو اهداف عمليات بيت المقدس نبود. ذکاوت و درایت حاج احمد آن چنان بود كه براي يك گردان، 5 فرمانده قرار داده بود كه به محض شهادت يكي، ديگري جايگزين شود.

فرمانده گردان هايي چون حاجي پور، چراغي، كريمي، دستواره که بعدها هر یک فرماندهان بزرگي شدند.

اولين كاري كه حاج احمد بعد از عمليات فتح المبين انجام داد، سركشي به خانواده شهدا بود و بعد به پدر و مادر خودش. حدود يك هفته بعد هم تيپ را براي عمليات بيت المقدس آماده كرد.

درعمليات بيت المقدس هم حاج احمد این عملیات را با درايت و شايستگي اداره كرد.

در مرحله اول عمليات كه مدت 2 روز به طول انجاميد، لشكر 27 به قدري ايستادگي كرد تا نيروهاي بعدي سپاه خود را به موقعیت‌های از پیش تعیین شده رساندند.

در مرحله دوم عمليات، حاج احمد مجروح شد و تركش كاتيوشا در پايش بود. همه پزشكان دستور به خارج شدن او از منطقه دادند اما گوش نكرد و همچنان فرماندهي تيپ را با همان جراحت به‌عهده داشت. تصميم بر اين شد؛ حاج احمد را بدون بيهوشي در اورژانس بيمارستان صحرايي عمل كنند تا بتواند در منطقه حضور يابد. زماني كه تیپ به نزديكی خرمشهر رسيد، عراقي ها در كمربندي خرمشهر هنوز به شدت مقاومت مي كردند. حاج احمد به يگانش دستور داد كه جهت فلش را عوض كنند و به پل «نو» بروند و وارد نخلستان هاي خرمشهر شوند. اولين واحدهاي تيپ 27 كه وارد نخلستان شدند، سربازان عراقي در محاصره قرار گرفتند. فرماندهان عراقي تا آن موقع حاضر به عقب نشيني نبودند، ولی وقتي تيپ 27 وارد نخلستان شد؛ تقريباً خرمشهر در محاصره قرار گرفت و بقيه يگان ها توانستند از سمت جاده وارد شهر خرمشهر شدند. بعد از عمليات بيت المقدس ضمن اينكه حاج احمد در پي آماده سازي تيپ بود و اصرار داشت كه هيچ مانعي وجود ندارد تا وارد بصره شويم، به تيپ استراحت دادند تا بازسازي شود. حاج احمد بعد از عمليات به تهران آمد و ديگر به منطقه بازنگشت.

و اينگونه بود كه تيپ حضرت رسول(ص) با فرماندهي احمد متوسليان به عنوان زبده‌ترين يگان رزمي در آن زمان براي مبارزه با صهيونيست‌ها توسط شوراي عالي دفاع و رياست وقت آن حضرت آيت‌الله خامنه‌اي برگزيده شد و با تأييد امام خميني(ره) به جبهه لبنان گسيل شد.

سپاه محمد(ص) می‌آید
غروب روز 21 خرداد 1361، چرخهاي يك فروند هواپيماي بوئينگ 747 نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، در انتهاي باند فرود فرودگاه دمشق از گردش بازايستاد. لحظاتي بعد شماري از مقامات بلند پايه سياسي- نظامي دولت سوريه به نمايندگي از سوي «حافظ اسد» رئيس‌جمهور سوريه در معيت سفير وقت جمهوري اسلامي ايران در دمشق، حجت‌الاسلام علي‌اكبر محتشمي‌پور وارد باند فرودگاه شدند تا از حاج احمد و نيروهايش استقبال رسمي بعمل آورند.

اعزام قواي محمد رسول‌الله(ص) به سوريه، در 3 مرحله انجام گرفت، در مرحله اول، احمد متوسليان به همراه تعدادي از نيروها عازم شدند و در حقيقت آنها رفتند تا به عنوان جلودار قواي اعزامي ايران، در دمشق زمينه را براي اعزام ديگر نيروها آماده كنند. پس از آن مرحله دوم اعزام انجام گرفت و سپس مجموعه سوم را شهيد محمد ابراهيم همت بر عهده داشت. (همان ص 765)

پس از بر زمين نشستن بوئينگ 747 در فرودگاه دمشق در غروب 21 خرداد 1361، احمد متوسليان خطاب به نيروهاي اعزامي چنين فرمود: «برادرها، قبل از رسيدن به اينجا، در ايران آنچه گفتني بود، ما براي شما گفتيم. خيلي كوتاه من عرض مي‌كنم، امام(ره) عزيزمان فرموده‌اند بايد كه اسرائيل از صحنه جهان زدوده شود (انشاءالله رزمندگان) و شما مردان بزرگ بايد كه اين حرف امام عزيزمان را جامع عمل بپوشانيد». (همان ص 762)

هر چند كه غالب كشورهاي جهان، پروازهاي خود را به دليل شرايط بحراني منطقه به سوريه و لبنان قطع کرده بودند اما خلبانان متعهد نيروي هوايي ارتش، بوئينگ نيروهاي اعزامي ايران را بر روي باند پرواز فرودگاه بين‌المللي دمشق بر زمين نشاندند.

نيروهاي نظامي ايران موسوم به قواي محمد رسول‌الله(ص) در حالي كه هنوز غبار جهاد و شهادت‌طلبي را در جبهه‌هاي جنوب و غرب كشور را بر سر و رو داشتند، به فرماندهي حاج احمد با سربندهاي متبرك به «الي بيت‌المقدس» به طرف حرم «حضرت زينب(س)» عازم شدند. مردمان داغديده سوريه و آوارگان لبنان با فريادهاي بلند آميخته با اشك چشم فرياد مي‌زدند «يا لبنان يا لبنان... هذا جيوش‌القرآن» و «خيبر خيبر يا صهيون، جيش محمد قادمون» پس از اقامه نماز در حرم «حضرت زينب(س)» نيروهاي ايراني عازم مسجد اموي محل نگهداري اسراي اهل بيت(س) شدند.

تاريخ دوباره تكرار مي‌شد. حسينيان يك بار ديگر به سمت آن مسجد رهسپار بودند با اين تفاوت كه در سال 61 هجري قمري اسير لشكريان يزيد بودند و اين بار در سال 61 هجري شمسي پيروز و فاتح.

زيارت آن روز مقام رأس ‌الحسين محل نگهداري سر مبارك «حضرت سيدالشهدا(ع)» و عزاداري كم سابقه بسيجيان خميني بالاخص بسيجيان مخلصي چون «حاج محمد ابراهيم همت» «حاج كاظم رستگار»،«حاج علي موحد دانش»، «حاج قاسم دهقان»، «سيد رضا دستواره» و ديگراني كه بعدها با رسيدن به مقام شهادت بسيجي بودن خود را به مهر خون تأييد کردند، در اذهان آن ديار اثري فراموش نشدني بر جاي گذاشت.

به محض انعكاس خبر ورود قواي اعزامي «محمد رسول‌الله(ص)»، نيروهاي اسرائيلي آتش‌بس يك‌جانبه اعلام کردند. بلافاصله هم رژيم صهيونيستي و هم مزدوران فالانژ با راه‌ا‌ندازي بخش فارسي راديويي انفعال خود را از حضور اينگونه نيروهاي ايراني در منطقه شامات بیان داشتند.

نخستین اقدامات
سران صهيونيسم و امریکا، هرچند كه مقدمات توطئه خود يعني درگير كردن نيروهاي مسلح ايران در جبهه لبنان را موفق مي‌يافتند اما به‌شدت از شكسته شدن جو كاذب تبليغاتي خود درباره نيروهاي ايراني به هراس افتاده و از خطر ريشه‌يابي تفكر جهادي و انديشه اسلام ناب محمدي(ص) در قالب تفكر خميني(ره) در ميان نسل جوان لبناني و فلسطيني در وحشت و هراس به سر مي‌بردند، خاصه آنكه حاج احمد و نيروهايش از همان بدو ورود با جديت بي‌نظيري اقدامات خود را به ويژه در تمامی حوزه ها آغاز كردند. اهم این اقدامات را چنین می توان بر شمرد:

1. برگزاری جلسات متعدد نظامی با سران عالی‌رتبه نظامی سوریه مانند رفعت اسد برادر حافظ اسد. هدف از این جلسات یافتن «راهکارهای» مناسب برای اقدام نظامی بر علیه اسرائیل بود.
2. تشکیل تیم‌های متعدد اطلاعات و شناسایی برای نفوذ در عمق مناطق اشغالی و جمع آوری اطلاعات تاکتیکی از وضعیت نظامی دشمن صهیونیستی و نیز تهیه «برآورد اطلاعاتی» از نیروهای نظامی اسرائیل و شناسایی نقاط ضعف و آسیب پذیری آن. لازم به ذکر است که تیم‌های شناسایی ایرانی در عمق هایی از مناطق اشغالی نفوذ و رخنه کردند که سوری‌ها هیچگاه جرأت آن را نیافتند و لذا موجب تحسین و شگفتی آنها شد. جالب آنکه حاج احمد خود در بسیاری از این شناسایی‌ها حضوری فعال داشت و در اين مسير، كارهاي خارق‌العاده‌اي را به ثبت رسانده بودند كه در دل تاريخ مكتوم مانده است.
3. ترسیم وضعیت «ترتیب نیروی» ارتش اسرائیل در جوار مرزهای سوریه بر اساس گزارش‌های تیم‌های اطلاعاتی.
4. طراحی «استراتژی نبرد» با اسرائیل با جزییات دقیق استراتژیکی، عملیاتی و تاکتیکی توسط حاج احمد بر اساس اطلاعات جمع آوری شده تیم‌های اطلاعات و شناسایی و نیز متناسب با ترتیب نیروی دشمن.
5. فراهم ساختن مقدمات آموزش انقلابیون مسلمان و شیعه لبنانی در پادگان زبدانی و نیز راه اندازی کمپ های آموزشی در منطقه بعلبک و دره بقاع لبنان.

راه قدس از کربلا می‌گذرد
اميد مبارزه با اسرائيل اما خيلي زود رنگ باخت چه اينكه نيروهاي ايراني و نيز مقامات سياسي تهران دريافتند كه سوري‌ها قصد جنگ نداشته و با آوردن بهانه‌های گوناگون وقت کشی می کنند و بيشتر در پي آن هستند تا از نيروهاي ايراني به عنوان وجه‌المصالحه و برگ برنده در پشت ميز مذاكرات بهره برند و در واقع آنها در فكر تنها چيزي كه نيستند، جنگ با اسرائيل است.

در اين زمان بود كه وضعيت جبهه سوريه- لبنان چند شاخصه كلي را به نمايش مي‌گذارد:
1-پي بردن رهبري نظام جمهوري اسلامي ايران به نيت اسرائيل از حمله به لبنان. در واقع هدف اصلي از اين اقدام دور كردن ذهن تهران از جبهه‌هاي جنگ و مشغول داشتن آن به جبهه لبنان بوده است.
2-گرفتن زمان و فرصت مناسب براي بازسازي ارتش بعث عراق كه در فتح خرمشهر به كلي نابود شده بود. در اين فرصت، دول عربي با طرح مبهم مباحثي چون آتش‌بس و پرداخت غرامت در كنار جنگ لبنان به دنبال اخذ فرصت بودند تا تمام حاميان رژيم بعث ديگربار ماشين جنگي عراق را كه در فتح خرمشهر منهدم شده بود، از نو بازسازي نمايند آن هم با حضور مستقيم كارشناسان نظامي از اتحاد جماهير شوروي گرفته تا امریکا، فرانسه،‌ انگليس و...
3-عدم وجود اراده به جنگ در دولت سوريه و بازي سياسي با تهران بر سر نيروهاي اعزامي و عدم همكاري با این نيروها، از جمله عدم در اختيار گذاردن سلاح در دسترس آن‌ها.
4-بسته شدن دالان هوايي تركيه بر روي پروازهاي نظامي تهران و از بين رفتن امكان ارسال نيرو و تجهيزات.

اين همه موجب شد تا حضرت امام در جلسه با حضور رئيس‌جمهور (آيت‌الله خامنه‌اي) و رئيس مجلس (هاشمي رفسنجاني) اعلام كند كه: «با حضور ما در آن جبهه با شرايط موجود مخالفت دارند و معتقدند كه عرب‌ها جنگ جدي نخواهند كرد و درگيري بيشتر ما باعث مي‌شود كه در جبهه جنگ با عراق دچار وقفه مي‌شويم و در آنجا هم به جايي نرسيم». (منبع ش1، ص159) و در نهايت ايشان با اين امر موافقت كردند كه «اگر به طور جدي از طرف سوريه جنگ شد، شركت كنيم.» (همان ص 159).

حضرت امام(ره) در بياناتي راهبردي در روز 30 خرداد 1361 در جمع گروه كثيري از علما و ائمه جمعه پرده از طرح شيطاني دشمن برداشته و چنين فرمودند: «... امریکا مي‌دانست كه ما و ملت ما نسبت به لبنان حساسيت داريم و نسبت به اسرائيل هم از آن طرف حساسيت داريم. اين دام را امریکا درست كرد، يعني آن نوكر خودش را فرستاد به اينكه حمله كند به لبنان و آن همه خسارت وارد كند و آن همه جنايات. و ما مي‌دانيم كه اگر ميليون‌ها جمعيت از بين بروند و يك مطلبي براي امریکا حاصل بشود و يك نفعي برسد، مي‌گويد همه بروند از بين. اين را ما از ابر قدرت‌ها شناخته‌ايم. آنها در فكر اين نيستند كه در لبنان به زن و بچه مردم و به بلاد و اين مستمندان و بيچارگان چه مي‌گذرد، آنها دنبال اين هستند كه «صدام» را در اين طرف سر جاي خودش نگه دارند و ايران را كه از نظر آنها خيلي اهميتش بيشتر از لبنان و جاهاي ديگر است، براي آنها محفوظ بماند. اين نقشه اين است كه «بگين» را وادار كند به اينكه تو حمله كن به لبنان، لبنان كه تو حمله كردي، ايران حساسيت نسبت به او دارد و همه قوايش را متمركز مي‌كند در اينكه تو را از بين ببرد و اگر ايران از جنگ عراق غافل بماند، عراق كار خودش را انجام مي‌دهد و ايران در اينجا هم نمي‌تواند كاري بكند نقشه اين است».

حضرت امام(ره) با فراست و زيركي خويش با طرح استراتژي «راه قدس از كربلا مي‌گذرد» با تأكيد بر اولويت جبهه جنگ با عراق و مقدم داشتن آن و درك اين مهم كه ايران توان جنگ هم زمان در 2 جبهه را ندارد، دستور بازگشت نيروهاي بلاتكليف از سوريه را صادر فرمودند.

اسارت
با توجه به فرمان امام(ره) مبني بر بازگشت نيروها از سوريه به ايران، عده زيادي از نيروهاي اعزامي به ايران بازگشتند و تعداد كمي از آنها همانجا ماندند تا تكليف نهايي مشخص شود.

مقارن همين ايام خبر رسيد كه فالانژها و اسرائيلي‌ها سفارت جمهوري اسلامي ايران در بيرون را محاصره كرده‌اند. اين را همه مي‌دانستند كه در صورت تصرف سفارت ايران، تمامي اسناد محرمانه فاش خواهد شد.

صبح روز 14 تير 1361، سيدمحسن موسوي كاردار سفارت ايران در لبنان به محل استقرار قواي محمد رسول‌الله(ص) در پادگان زبداني آمد و خواستار ملاقات فوري با فرمانده نيروهاي اعزامي شد. موسوي تمام ماجرا را براي احمد تعريف كرد و احمد بلافاصله آماده رفتن شد، گروهي از نيروها از او خواستند تا اين مأموريت را به آنها واگذارد اما احمد با لحني ملايم گفت: «نه برادرها! خودم بايد بروم، شماها آماده باشيد كه هر چه زودتر برگرديد تهران».

حاج احمد متوسليان به همراه «سيد محسن موسوي»، «كاظم اخوان» و «تقي رستگار»، با ماشين پلاك سياسي سفارت و اكيپ‌هاي حفاظت ديپلماتيك ژاندارمري لبنان عازم بيروت شدند. در فاصله 20 كيلومتري بيروت، اتومبيل آن‌ها درمنطقه معروف به «حاجز برباره» توسط يك پست ايست- بازرسي متوقف شد. نيروهاي شبه نظامي «فالانژ» به رياست «ايلي جبيقه» و فرماندهي نظامي «سمير جعجع» (فرمانده نیروهای موسوم به «قوات لبنان») چند روز قبل پاسگاه حاجز برباره را برپا كرده بودند. آنها ماشين سفارت را متوقف ساخته و بدين ترتيب حاج احمد متوسليان و 3 تن از همراهانش در ساعت 12 ظهر روز 14 تير 1361 به اسارت فالانژيست‌هاي لبنان در آمدند.

آنگاه «جورج سوري» از اعضاي فالانژها، خودروي ديپلمات هاي ايراني را براي صحنه سازي پس از گروگان‌گيري، از محل حاجزبرباره به شهربندري طرابلس درشمال لبنان منتقل و در یکی از خیابانهای طرابلس آن را رها کرد.

امروز پس از گذشت 26 سال از آن واقعه تلخ و سپری شدن بیش از 9490 روز، تقدیری جز نامعلومی سرنوشت برای احمد و یارانش رقم نخورده است. اگر چه مسئولیت مستقیم این جنایت بر دوش رژیم صهیونیستی است و این رژیم باید پاسخگو باشد اما از اهمال، سستی و بی‌توجهی مسئولین سیاسی و دیپلماتیک جمهوری اسلامی ایران، به‌ویژه دستگاه دیپلماسی کشور (وزارت خارجه) نباید چشم پوشی کرد.

احمد، مؤسس حزب‌الله لبنان
هرچند نيروهاي اعزامي به لبنان و سوريه نتوانستند در هيچ عمليات نظامي مستقيماً بر ضد اسرائيل وارد عمل شوند اما همين حضور مغفول آنها باعث شكل‌گيري هسته‌هاي مقاومت حزب در لبنان گرديد.

فرمانده وقت سپاه پاسداران محسن رضايي در اين باره مي‌گويد: «... خب حاج احمد و ساير دوستان ما كه در قالب قواي محمدرسول‌الله(ص) به سوريه و لبنان رفته بودند، فعاليت‌هايي را هم انجام دادند كه مهمترين آنها پايه‌‌گذاري تشكيلات مقاومت اسلامي در لبنان بود يعني در حقيقت مقاومت اسلامي لبنان از طريق تأثير معنوي و مادي حضور برادران تيپ 27 شكل گرفت منتهي ما خود اين تيپ را نتوانستيم به‌صورت منظم به‌كار بگيريم».

مهم ترین و اساسی ترین اقدام حاج احمد متوسلیان در اعزام به جبهه لبنان و سوریه تأسیس و پایه گذاری «جنبش انقلابی حزب الله لبنان» است. راوي اين روایت جذاب و دلکش معاون وقت حاج احمد در نيروهاي اعزامي به لبنان است. اين روايت بسیار طولانی است اما مختصر آنکه:

«حاج احمد متوسلیان از هنگام قدم نهادن به خاک سوریه تا هنگام اسارت، با سران گروه‌های انقلابی شیعه لبنانی، 2 جلسه راهبردی برگزار کرد. این جلسات با پیشنهاد وی و هماهنگی و مشارکت این گروهها برگزار شد. در جلسه نخست، حاج احمد پیشنهاد متحد شدن این گروه‌ها و تأسیس تشکیلات واحدی را به‌منظور مبارزه با اشغالگران صهیونیست و با محوریت تفکر انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی(ره) مطرح کرد و در ضمن به آنان یشنهاد کرد تا فعالیت‌ها و اقدامات خود را با همکاری نیروهای اعزامی محمد رسول الله(ص) هر جه سریعتر آغاز نمایند.

جلسه دوم در شهر بعلبک لبنان و در یکی از خانه های سفارت ایران در آن شهر و با حضور سران گروه‌های مبارز شیعه برگزار شد. از آنجا که نیروهای اعزامی و همچنین حاج احمد، شناختی بر این گروه‌ها نداشتند، «سید حسین موسوی» معروف به «ابوهشام»، مؤسس و رهبر گروه «امل اسلامی»(انشعابی از امل به رهبری «نبیه بری») وظیفه معرفی، آشناسازی و نیز فراخوانی سران این گروهها را در این جلسات بر عهده داشت.

جلسه دوم درست چند روز پیش از اسارت حاج احمد، با حضور بزرگانی چون شهید «سید عباس موسوی»، «شیخ صبحی طفیلی»، «سید حسین موسوی»، «شیخ محمد یزبک» و دیگر رهبران شیعه صور و صیدا برگزار شد. دراین جلسه، علاوه بر حاج احمد، «حاج ابراهیم همت»، «شهید اکبر حاجی پور»، معاون حاج احمد در نیروهای اعزامی سپاه پاسداران به لبنان و همچنین چند تن از مسئولین سفارت ایران در لبنان حضور داشتند.

در این جلسه، حاج احمد با تأکید بر وحدت فرماندهی و رویه گروه‌های مبارز شیعه لبنانی در مبارزه با اسرائیل مسئله جدیدی را طرح کرد. وی پیشنهاد داد تا این گروه‌ها، تشکیلات انقلابی و مقاومت تازه تأسیس خود را «حزب الله» بنامند. وی این مسئله را چندین بار و با تأکید فراوان مطرح کرد و از آنجا که سران این گروه‌ها، حاج احمد و نیروهای اعزامی سپاه پاسداران به لبنان را نماینده امام(ره) می دانستند لذا رابطه ولایی بین حاج احمد و خود می دیدند. بر همین اساس، نه تنها با طرح حاج احمد مخالفت نکرده، بلکه در همان جلسه آن را با آغوش باز پذیرفتند و همگی متفق القول بر آن صحه نهادند و به عنوان صورت جلسه آن را نوشته و امضاء کردند. و اینگونه بود که «حزب الله لبنان» متولد شد.»

به‌راستی چه کسی فکر می کرد که نهال نورس و کوچک حزب الله لبنان که آن روز در آن جلسه در شهر بعلبک به دست پر اخلاص وپرتوان حاج احمد کاشته شد، امروزه به سرو تناور و تنومند حزب الله لبنان به رهبری خلف صالح حاج احمد متوسلیان و سید عباس موسوی تبدیل شود. حزب الله لبنان امروز تأویل همان «شجره طیبه»ای است که قرآن درباره‌اش فرموده است «واصلها ثابت و فرعها فی السماء». همان جنود حقی که پشت ارتش چهارم جهان را در جنگ 33روزه به خاک مالید و هیمنه دجال صفت آن را در هم کوبید تا دیگر بار مصداق این آیه شریفه باشد که «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله».

شجره ای که درست به فاصله 2 سال پس از آن جلسه پربرکت، عرصه را آن همه بر فرزندان غاصب و صهیونیست آل یهودا تنگ کرد که برای شناخت این دشمن جدید و پیچیده از نظر آن‌ها، مجبور شدند اولین «کنفرانس شیعه شناسی» را در سال 1984 در دانشگاه تل‌آویو و با حضور 400 تن از برجسته ترین شیعه شناسان و اسلام شناسان اسرائیل و غرب برگزار کنند.

سلام و درود خدا بر احمد متوسلیان و 3 یار در بندش، "بنی‌مسجون" حضرت روح الله(س). سلام بر او که هماره سپاه محمد رسول الله(ص) را فرمانده است. آری حاج احمد برای ما همیشه فرمانده است. فرمانده سپاه محمد

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:30 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
خانم‌های چادری تلویزیون

* دکتر علی جعفری

چکیده: شاید این دو جایگاه را بتوان بطور کلی کانونی‌ترین تجلی‌گاه حضور زن در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران نیز قلمداد کرد که آسیب‌شناسی آن بسیاری از دغدغه‌های مربوط به انگاره زنان را در تلویزیون ایران در برخواهد گرفت. علاوه بر این که به بهسازی وضعیت و نحوه به تصویر در آوردن چادر در صدا و سیما کمک خواهد کرد.
مقاله پیش رو با تمرکز انتقادی بر یکی از مهمترین پوششهای زنان در تجلی گاه اصلی ایشان در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران قصد دارد زمینه مناسب‌تری را برای مباحثات مربوط به تاثیرات فرهنگی صدا و سیما به نحوه پوشش در کشور فراهم آورد و برخی آسیب‌ها را گوشزد کند.
مقاله پیش رو با تمرکز انتقادی بر یکی از مهمترین پوششهای زنان در تجلی گاه اصلی ایشان در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران قصد دارد زمینه مناسب‌تری را برای مباحثات مربوط به تاثیرات فرهنگی صدا و سیما به نحوه پوشش در کشور فراهم آورد و برخی آسیب‌ها را گوشزد کند.

در آمد:

چادر یکی از گونه‌های پوشش خاص شیعیان ایرانی است و بی‌تردید از اجزاء فرهنگی برجسته زندگی مردم این سرزمین محسوب می‌شود. در عین این که از منظر نشانه شناختی کامل‌ترین دال مادی به معنای عفاف و حیا در فرهنگ شیعی ماست. از رویکرد کارکردگرایانه نیز وسیله‌ای کارآمد در برآوردن نیازهای مصونیت طلب و باورهای عفیفانه به شمار می‌آید.
کنش‌ متقابل با آن نه تنها حافظ بلکه موجود بسیار از روحیات معنوی منحصر به فرد و ارتباط کلامی و غیر کلامی معصومانه زنان و دختران ایرانی است. هم‌چنین در تحلیل‌های جامعه‌شناختی از جامعه ایرانی، به عنوان یکی از شاخص‌های توصیف و تبیین ساختار اجتماعی - رفتاری خانواده‌های ایرانی به کار می‌رود مانند خانواده‌ چادری و خانواده غیر چادری؛
اتقان معنایی این پدیده فرهنگی قابلیت آن را در پیام آفرینی و پیام رسانی مذهبی بسیار بالا برده است. این ظرفیت عظیم مورد توجه برنامه سازان و سیاستگذاران صدا و سیما نیز بوده و موجب شده است در بسیاری از تولیدات تلویزیون چادر به یکی از اصلی‌ترین و محوری‌ترین نشانه‌ها و نقشها تبدیل شود.

اما در این میان دو کانون اصلی، تجلی گاه حضور چنین پوششی است:

۱- مجریان زن تلویزیون؛

۲- یکی از نقش‌های اصلی زن در بیشتر سریالهای تلویزیونی.

شاید این دو جایگاه را بتوان بطور کلی کانونی‌ترین تجلی‌گاه حضور زن در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران نیز قلمداد کرد که آسیب‌شناسی آن بسیاری از دغدغه‌های مربوط به انگاره زنان را در تلویزیون ایران در برخواهد گرفت. علاوه بر این که به بهسازی وضعیت و نحوه به تصویر در آوردن چادر در صدا و سیما کمک خواهد کرد.
مقاله پیش رو با تمرکز انتقادی بر یکی از مهمترین پوششهای زنان در تجلی گاه اصلی ایشان در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران قصد دارد زمینه مناسب‌تری را برای مباحثات مربوط به تاثیرات فرهنگی صدا و سیما به نحوه پوشش در کشور فراهم آورد و برخی آسیب‌ها را گوشزد کند.

فضای رسانه‌ای خاصیتی مجازی دارد و هر نوع تولید فرهنگی در آن به میزان زیادی عاریت‌گیری از فضای واقعی محسوب می‌شود. این عاریت گیری خصوصا در رسانه‌هایی که رسالت خود را در همگرایی با فرهنگ جامعه خویش تعریف کرده‌اند، نمود و حضور بیشتر دارد. بنابراین مواجهه فضای واقعی فرهنگ و فضای مجازی در چارچوب نوعی ارتباط میان فرهنگی صورت می‌گیرد. منتها ارتباط مذکور این بار نه بین دو فضای واقعی فرهنگی بلکه میان یک فضای واقعی و یک فضای مجازی اتفاق می‌افتد. در هر حال از نظر ماهیت ارتباطات میان فرهنگی تفاوت چندانی وجود ندارد و تمام قوانین و ضوابط استخدام عناصر یک فرهنگ در فرهنگ دیگر در مورد اخیر نیز باید لحاظ گردد. همان‌گونه که در مراودات بین فرهنگی در فضای واقعی ضوابط و چارچوب‌های خاصی وجود دارد و راه‌های مطلوب و نامطلوب فرهنگ‌پذیری متمایز شده است، نحوه رویارویی فضای مجازی و حقیقی نیز از همین سرشت تبعیت می‌کند.بخوانید باید بکند.
یکی از مهمترین مسائل در تبادل بین فرهنگی که همواره مورد توجه اندیشمندان خصوصا متفکرین انتقادی در حوزه مطالعات فرهنگی بوده است، دقت در رابطه بین عناصر مادی و عناصر معنوی فرهنگ است. اندیشه‌های انتقادی در این‌باره از تمرکز بر رابطه تکنولوژی - ابزارهای مادی - و پیامدهای فرهنگی - اجتماعی خاص آن نضج گرفت و بدین جا رسید که تکنولوژی - در این جا تکنولوژی‌های ارتباطی - چنان که تاکنون پنداشته می‌شد خنثی نیست و به همراه خود هنجارها و ارزش‌هایی را حمل می‌کنند.
هر تکنولوژی و وسیله مادی در بستر نوعی فرهنگ غیر مادی شکل گرفته است و در جهت خاصی عمل می‌کند. اگر چه در کوتاه مدت برخی کارآمدی‌ها و سهل سازی‌ها تکنولوژیک نظرها را به سوی خود جلب می‌کند ولی مطالعات بلندمدت و حتی میان‌مدت نشان می‌دهد که تاثیرات فرهنگی آن بسیار موثر است و در صورتی که بستر نظری و تئوریک یک ابزار مادی ناپسند و غیر اصیل باشد می‌تواند موجب پیامدهای مخرب روانی - هنجاری‌ - فرهنگی گردد.
مطالعات و تحقیقات صاحب‌نظران اگر چه عمدتا بر کارکردهای منفی تکنولوژی تاکید می‌کرد ولی قدم بلندی در رسیدن به این نکته بود که هر عنصر مادی فرهنگ دارای وجوه غیر مادی بسیاری است و نمی‌توان بدون آن جنبه‌های این واقعیت مادی را دریافت و بر کارکردهایشان تکیه داشت. فهم حقیقی نقش یک وسیله مادی به درک عمیقی از وجود غیر مادی و فرهنگی آن وابسته است.
صاحب‌نظران، رابطه بین عناصر مادی و معنوی یک فرهنگ را عمدتا در یک بستر انتقادی پی گرفته‌اند اما استبعادی وجود ندارد که ضابطه مذکور را در رویکرد‌های غیر انتقادی نیز ملاحظه کرد. به عبارت دیگر هدف منتقدان از اشاعه این ادعا - رابطه بین عناصر مادی و معنوی فرهنگ - هشدار به مصرف کنندگان رسانه‌ها و سیاستگذاران بومی کشورهای عمدتا مصرف کننده جهت آگاهی از آسیب‌های قطعی از ابزارهای جدید در تکنولوژی ارتباطی است در حالی که می‌توان همین ملاحظه را در خصوص اخذ کامل و همه جانبه و مشتاقانه عناصر مادی و معنوی یک پدیده فرهنگی از یک بستر فرهنگی مثبت نیز دنبال نمود. یعنی نمی‌توان با در اختیار گرفتن وجود مادی یک پدیده اصیل فرهنگی چنین فرض کرد که وجوه معنوی آن نیز قطعا اخذ شده است. هر نوع عاریت گیری مادی اگر بدون ملاحظه‌ جنبه‌های معنوی صورت پذیرد یک عمل ناقص و احتمالا دارای آسیب‌های فرهنگی است؛ اتفاقی که به نظر می‌رسد در حوزه پوشش چادر در تلویزیون ایران افتاده است و تکرار می‌شود.
چنان چه قبلا آمد فضای تولید و پخش رسانه‌ای، یک فضای فرهنگی مجازی است و جدای از عرصه واقعی فرهنگ است پس هر گونه تقلید، اخذ، انعکاس و استفاده از پدیده‌های خارجی در برنامه سازی باید از قانونمندی‌هایی که در عرصه واقعی تبادل فرهنگی وجود دارد تبعیت کند. همانطور که تبادل فرهنگی بین دو جامعه اگر فقط در وجه مادی آن باشد کاملا ناقص است و نمی‌تواند انتظارات را برآورده کند؛ این نقص در یک تبادل، بین فضای واقعی و مجازی هم می‌‌تواند رخ دهد.
البته بین عاریت گیری یک فضای واقعی از فضای واقعی دیگر و عاریت گیری یک فضای مجازی از یک فضای واقعی، تفاوت‌های هم وجود دارد. در تبادلات بین دو عرصه واقعی فرهنگی حضور یک ابزار مادی، قطعا به همراه فرهنگ و لوازم معنوی آن خواهد بود و این واقعیت به عاریت گرفته شده آثار خود را به همراه خواهد داشت. چه این ابزار آثار مثبت به بار بیاورد و چه آثار منفی ولی این تلازم در عاریت‌گیری فضای مجازی از فضای واقعی لزوما و یا حداقل به غلظت سابق وجود ندارد. به عبارت دیگر در فرآیند وام‌گیری رسانه‌ای از عرصه واقعی فرهنگ می‌توان به ابزار یا مادیت عاریت گرفته شده امکان بروز و ظهور صوتی، تصویری یا حرکتی داد ولی معنا و آثار فرهنگی را تا حد زیادی از آن سلب نمود. این اتفاق عجیب که به ندرت در تبادل واقعی فرهنگی قابلیت تحقق دارد، در یک رابطه واقعی - مجازی به وفور قابل مشاهده است و یکی از نمونه‌های برجسته آن در تلویزیون، خانم‌های چادری بیشتر سریال‌های تلویزیونی و مجری‌های چادری برنامه‌های اجتماعی یا خبری هستند.
در این برنامه‌ها اخذ وجود مادی چادر بدون امعان نظر و عملیاتی کردن هنری - رسانه‌ای وجوه معنوی آن صورت می‌گیرد. به عبارت دیگر در حالی که این شخصیت‌ها از یک نظر چادری محسوب می‌شوند از نظر دیگر کاملا غیر چادری هستند، چرا که تقریبا به اتفاق عناصر معنوی چادر در منش، رفتار، گفتار، ارتباطات غیر کلامی و

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:22 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
نگاه تاریخی و آرمانی به انتخابات آینده ریاست جمهوری/ قانون اساسی و مطالبه اصول آن
وحید جلیلی

دو نکته مقدماتی برای گفتگویمان مطرح می کنم:
الف) نگاه تاریخی به انتخابات:
در فضای اول انقلاب تنوع زیادی در انتخابات به لحاظ جریانات و چهره ها وجود داشت و در انتخابات اول ریاست جمهوری کاندیدای طیف ملی یعنی بنی صدر انتخاب شد و بلافاصله در انتخابات مجلس اول طیف اسلامی که بیشتر در حزب جمهوری بودند رای آوردند که انتخابات پرشوری بود، به دنبالش با کنار رفتن منافقین‏ نهضت آزادی و بنی صدر و … تنوع قبلی از بین رفت و تا چپ و راست درون نظام جدی شود طول کشید. فضای جنگ هم بر مسائل کشور سایه انداخته بود و انتخابات ها ان چنان دیده نمی شد. البته در انتخابات مجلس سوم در سال ۶۶ درگیری های طیف های چپ و راست به اوج رسید و مجمع روحانیون انشعاب کرد و فضای کشور خیلی انتخاباتی شد. ولی باز هم درگیری ها درون انقلاب بود. اگرچه انتخابات مجلس سوم‏، با انصراف توجه ها از جبهه به جنگ ضربه مهمی زد و شکست های متعدد بعد آن آغاز شد. از فروردین ۶۷ یکی بعد از دیگری عقب نشینی ها شروع شدو به قطعنامه رسید. بعد رحلت امام، هر دو جناح بر روی آقای هاشمی اجماع داشتند و از پیش انتخابات نتیجه اش معلوم بود و هاشمی هم چهره ای بسیار محبوب بود. مجلس چهارم کاملا چپ ها حذف شدند و کروبی - که رییس مجلس بود- شد نفر سی و یکم تهران. دور دوم ریاست جمهوری هاشمی، اگرچه توکلی ورود کرد و در نوع خودش نقطه عطفی بود و رای هاشمی را تا ده ملیون شکست و به پایین ترین رای ریاست جمهوری تا اکنون رساند، هاشمی رای آورد. مجلس پنجم بود، که کارگزاران ظهور کرد و نزدیک بود کل مجلس را بگیرد، که با دوپینگ نیروهای حزب اللهی و ورود فعال بسیج و… نتوانست اکثریت را به دست بیاورد. اما موفقیت نسبی کارگزاران درست تحلیل نشد و یک سال بعد در شرایطی که گمان این بود، ناطق نوری رای می اورد، آقای خاتمی با اختلاف خیلی زیاد پیروز شد. از ان دوره در ذهن بچه حزب اللهی ها انتخابات تبدیل به تهدیدی شد از سوی تفکرات بیرون از انقلاب که در طول ۸ سال جنگ کمون داشتند و حالا پایگاه هایی یافته بودند و جریان استحاله هم داشت نتایجش را آشکارتر می کرد. شوک دوم خرداد ما را متوجه جمهوریت نظام کرد. مردم حق رای دارند و قرار هم نیست تقلب شود. اگر کسی بخواهد از منافع جمهوری اسلامی بهره ببرد باید هزینه اش را هم بدهد. یا باید کل ساختار نظام را انتصابی کرد یا اگر انتخابات را پذیرفته ایم این چیزها را هم دارد. چند دوره انتخابات بعد دوم خرداد هم به مثابه تهدید بود. باید از شش ماه قبلش می ترسیدیم که این دوره چه خواهد شد و چه نیروهایی خواهند آمد. انتخابات شوراها هم که بعد بیست سال تعطیلی محقق شد. اوج بحران هم مجلس ششم بود که طیف هایی رای آوردند که نامه ۱۲۷ نماینده به رهبری –که جام زهر را بنوشید وگرنه امریکا له مان خواهد کرد- از آن ها در آمد. کسی که نمی توانست جمهوریت را حذف کند. به قول امام جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. در این موقعیت نهادهایی مثل سپاه و بسیج سعی کردند تهدید انتخابات را کاهش دهند. با لیستهای ساندویچی و فعالیت های وسیع تشکیلاتی برای توجیه نیروهایی که در تقابل با گفتمان دوم خرداد بودند. در حد محدودی هم اثرگذار بود. تا این که دوم خردادی ها در عمل یک سری جاذبه را از دست دادند و پشتوانه رایی که داشتند را از دست دادند. چه این که رای دهندگان قبلی شان رای نمی دادند یا به دیگران رای دادند. عملکرد خود دوم خردادی ها بیشتر عامل انزوایشان شد وگرنه خیلی اقدامات این طرف به نظرم نقش جدی نداشت. بعد هم تحصن مجلس ششم و انتخابات مجلس هفتم و تا رسید به انتخابات شوراها و سردی مشارکت مردم و رو امدن آبادگران و احمدی نژاد که فضا را تا حدودی تغییر داد. پس ما تجربه ای از انتخابات های گذشته پشت سرمان هست که از کارهای لازم الان این است که بازخوانی کنیم پرونده انتخابات را از اول انقلاب. جلساتی باشد که افراد فقط خاطرات خود را از انتخابات های مختلف بگویند. یادم است در مشهد ر در انتخابات مجلس سوم مسجد حوض لقمان مرکز بود و کلی پر ماجرا بود. در شماره سوم مجله راه سعی کردیم کمی به این موضوع بپردازیم که پرونده تبلیغات انتخاباتی در دوره های مختلف درآمد.
ب) انتخابات در جمهوری اسلامی مهم است و نباید کسی آن را محدود یا حذف کند. اما انتخابات اهم نیست. قبل انتخابات نهم ریاست جمهوری هم بحثی در جنبش مطرح شد‏، که الان اگر منتشر شود خوب است. آن جا گفته شد که نباید بگذاریم انتخابات تبدیل به مساله اهم جامعه ما شود. طبق قانون اساسی نظام‏،  قرار نبوده که رابطه مردم و حکومت منحصر به انتخابات شود و مردم هر چهار سال یک بار فقط یک رایی بدهند. رابطه مردم و دستگاه های حکومتی باید خیلی فعال تر باشد. ولی وقتی سازوکارهای دیگر برای ارتباط مردم با دولت تعطیل می شود یا به آن بی توجهی می شود، همین یک آب باریکه انتخابات که باقی مانده خیلی ضریب می گیرد. مثلا می گوییم اگر در انتخابات فلانی رییس جمهور شد که شد‏، وگرنه چهار سال بدبختیم! چرا؟ چون دیگر جایی و اهرم فشاری روی مجلس و دولت نداریم تا یقه اش را بگیریم. انتخابات در نظام جمهوری اسلامی فقط طریقیت ندارد، موضوعیت هم دارد. الان فقط نتیجه اش مهم است که کدام لیست و چه کسی رای می آورد؟ اگر همه حواس ما برود سراغ نتیجه ، ممکن است از خیلی چیزها غافل شویم. اما اگر خود انتخابات بما هو انتخابات موضوعیت بیابد برایمان که فرصتی است جدا از این که چه کسی رای بیاورد، برای ارتقای فرهنگ انقلاب اسلامی. این طوری تلاش خواهیم کرد انتخابات را ذیل منظومه جامع تعامل مردم و حکومت ببینیم. و از انتخابات استفاده می کنیم برای این که نظارت مردم را بر فضای حکومتی فعال کنیم به طوری که بعد انتخابات هم ادامه یابد. اگر این هدف باشد، روشش چیست؟ باید مطالبه آرمان های انقلاب در انتخابات نهادینه شود. یکی از مشکلاتی که بویژه در ده پانزده سال اخیر داشته ایم، هر که آمده دنبال این بوده ایم که ببینیم که چه گفتمان و شعار جدیدی می دهد. این غلط است. نظام جمهوری اسلامی مشخص است و شکل گرفته. انتخابات بیشتر باید معطوف به چگونگی باشد. هر رییس جمهوری قرار نیست بیاید برای خودش پارادایم جدید مطرح کند. چرا این جوری است الان؟ چون فضای افکار عمومی این است که ما هیچ اصل مجمع علیهی نداریم  و در هر انتخابات باید تازه حرفی مطرح شود و مردم بیایند رای بدهند که ببینیم آزادی اصل است یا عدالت یا استکبارستیزی یا…؟! مایی که خودمان را می کشیم که طرح بحث جدید کنیم در حوزه های مختلف اگر فقط همان اصول کلی قانون اساسی را ببینیم، می بینیم که این حرف ها تولید شده. خیلی هم دقیق و کلمه به کلمه. در هر انتخاباتی بهترین محمل، قانون اساسی است. بعضی وقت ها دوم خردادی ها می گفتند قانون اساسی، ما هم می گفتیم پس هیچی! قانون اساسی یعنی چه؟ فقط ولایت! در صورتی که اگر بخوانیدش می بینید که چقدر ولایتی و انقلابی است. اصول کلی ۱۴ اصل است. من چندتاش را بخوانم.
اصل سوم:
«دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:
۱/ ایجاد محیط مساعد برای رشد فضایل اخلاقی بر اساس ایمان و تقوی و مبارزه با کلیه مظاهر فساد و تباهی.
۲/ بالا بردن سطح آگاهیهای عمومی در همه زمینه‏های با استفاده صحیح از مطبوعات و رسانه‏های گروهی و وسایل دیگر.
۳/ آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح، و تسهیل و تعمیم آموزش عالی.
۴/ تقویت روح بررسی و تتبع و ابتکار در تمام زمینه‏های علمی، فنی، فرهنگی و اسلامی از طریق تأسیس مراکز تحقیق و تشویق محققان.
۵/ طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب.
۶/ محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.
۷/ تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون.
۸/ مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش.
۹/ رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینه‏های مادی و معنوی.
۱۰/ ایجاد نظام اداری صحیح و حذف تشکیلات غیر ضرور.
۱۱/ تقویت کامل بنیه دفاع ملی از طریق آموزش نظامی عمومی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی و نظام اسلامی کشور.
۱۲/ پی‌ریزی اقتصادی صحیح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامی جهت ایجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محرومیت در زمینه‏های تغذیه و مسکن و کار و بهداشت و تعمیم بیمه.
۱۳/ تأمین خودکفایی در علوم و فنون صنعت و کشاورزی و امور نظامی و مانند اینها.
۱۴/ تأمین حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضایی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون.
۱۵/ توسعه و تحکیم برادری اسلامی و تعاون عمومی بین همه مردم.
۱۶/ تنظیم سیاست خارجی کشور بر اساس معیارهای اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمان و حمایت بی‏دریغ از مستضعفان جهان.»
اصل هشتم:
«در جمهوری اسلامی ایران دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر وظیفه‏ای است همگانی و متقابل بر عهده مردم نسبت به یکدیگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت…»
این از آن اصولی است که بعد سی سال هنوز هیچ سازوکار اجرایی ندارد. هیچ جناح و هیچ قبیله سیاسی ای در طی سی سال حاضر نشدند برای اجرایی کردن این اصل کاری بکنند. انتخابات جزیی از این اصل است. هیچ مطالبه جدی ای هم در باره این اصل صورت نگرفته. که مثلا امر به معروف و نهی از منکر شدن دولت توسط مردم یعنی چه و ابزارش چیست؟
اصل یازدهم:
«به حکم آیه کریمه «ان هذه امتکم امة واحدة و أنا ربکم فاعبدون» همه مسلمانان یک امت‏اند و دولت جمهوری اسلامی ایران موضف است سیاست کلی خود را بر پایه ایتلاف و اتحاد ملل اسلامی قرار دهد و کوشش به عمل آورد تا وحدت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام را تحقق بخشد.»
وحدت سیاسی الان ممکن نیست؟! برای وحدت فرهنگی چه کرده ایم؟ یا اصل ۴۴ که تازه معروف شده. اسمش رویش است. اصل ۴۴ یعنی که لابد ۴۳ تا اصل قبلش هست! اصل ۴۳ را بخوانم:
«برای تأمین استقلال اقتصادی جامعه و ریشه‏کن کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسان در جریان رشد، با حفظ آزادی او، اقتصاد جمهوری اسلامی ایران بر اساس ضوابط زیر استوار می‌شود:
۱/ تأمین نیازهای اساسی: مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امکانات لازم برای تشکیل خانواده برای همه.
۲/ تأمین شرایط و امکانات کار برای همه به منظور رسیدن به اشتغال کامل و قرار دادن وسایل کار در اختیار همه کسانی که قادر به کارند ولی وسایل کار ندارند، در شکل تعاونی، از راه وام بدون بهره یا هر راه مشروع دیگر که نه به تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‏های خاص منتهی شود و نه دولت را به صورت یک کارفرمای بزرگ مطلق درآورد. این اقدام باید با رعایت ضرورت‏های حاکم بر برنامه‏ریزی عمومی اقتصاد کشور در هر یک از مراحل رشد صورت گیرد.
۳/ تنظیم برنامه اقتصادی کشور به صورتی که شکل و محتوا و ساعت کار چنان باشد که هر فرد علاوه بر تلاش شغلی‏، فرصت و توان کافی برای خودسازی معنوی، سیاسی و اجتماعی و شرکت فعال در رهبری کشور و افزایش مهارت و ابتکار داشته باشد.
۴/ رعایت آزادی انتخاب شغل، و عدم اجبار افراد به کاری معین و جلوگیری از بهره‏کشی از کار دیگری.
۵/ منع اضرار به غیر و انحصار و احتکار و ربا و دیگر معاملات باطل و حرام.
۶/ منع اسراف و تبذیر در همه شیون مربوط به اقتصاد، اعم از مصرف، سرمایه‏گذاری، تولید، توزیع و خدمات.
۷/ استفاده از علوم و فنون و تربیت افراد ماهر به نسبت احتیاج برای توسعه و پیشرفت اقتصاد کشور.
۸/ جلوگیری از سلطه اقتصادی بیگانه بر اقتصاد کشور.
۹/ تأکید بر افزایش تولیدات کشاورزی، دامی و صنعتی که نیازهای عمومی را تأمین کند و کشور را به مرحله خودکفایی برساند و از وابستگی برهاند.»
اصل دهم:
«از آنجا که خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است، همه قوانین و مقررات و برنامه‌ریزیهای مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی بر پایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد.»
و و و … . این مانیفست و منشور جمهوری اسلامی است. به نظرم خیلی نباید دنبال لفاظی و شعارهای جدید باشیم. ما باید ظرفیت های مطالبه را در این خصوص فعال کنیم. و واقعیت هم این است که همه این ها با این امکانات مادی و سیاسی و انسانی نظام ما، شدنی است. فقط یکی باید طلبشان کند. چه کسی طلب می کند؟ طلب با نفع همراه است. باید نفعی درش ببینیم که طلبش کنیم. باید احساس کنم این کار برای من نفعی دارد. البته در جهان بینی اسلامی نفع و ضرر معانی جدیدی دارند اما من باید آن نفع را با تمام وجود احساس کنم. الان جریان مطالبه گر جامعه ی ما در چه جهتی فعال است؟ عده ای اشخاص و افراد فرصت طلب و سودجو. بعضی ها دنبال منافع مشروع و بعضی دنبال منافع نامشروعشان. طرف دارد نفع خودش را طلب می کند. یک سری منافع شخصی و خانوادگی نیست، طبقاتی یا صنفی است. آن ها هم برای خودش مکانیزم هایی پیدا کرده در مجامع حزبی یا صنفی که خیلی هم فعالند و می دانند چه جوری تطمیع کنند و چه جوری تهدید و چه جوری نظام را به این جا برسانیم که مصلحت خود را در این ببیند که منافع ما را تامین کند… ! ما باید در انتخابات ظرفیت های مطالبه آرمان های انقلاب را که در قانون اساسی متعین شده فعال کنیم. من اگر باشم اصول کالی را تکثیر می کردم و دست همه مردم می دادم. این ها را اصلا باید حفظ کنیم و توی نشست های انتخاباتی از رو بخوانیم. آقای الف برنامه ات برای این اصل چیست؟ ارزیابی ات از تحقق این اصل در این سی سال چیست؟ برای مقابله با کسانی که دارند در جهت مخالف این اصول حرکت می کنند چیست؟ مهمترین موانعی که می بینی برای تحقق این ها چیست؟ نیروهایی که باید این اصول را محقق کنند باید چه ویژگی هایی داشته باشند و چه باید بر رفتار شخصی یا مدیریتی شان حاکم باشد ؟!

سوال: جایگاه و نقش ویژه دانشگاه و دانشجو در این حوزه چیست؟ دانشگاه به عنوان حلقه واسط مردم و حکومت…
جواب: در انتخابات یک ظرفیت عظیم اجتماعی به صحنه می آید. اقلاً ظرفیت و امکانات نرم افزاری، چون ذهنیت جامعه یک ماه روی چنین مسئله ای متمرکز می شود. حرف من این است که جوری باید رفتار کنیم که بعد انتخابات، جدای نتیجه چیزی از این سرمایه عظیم برجا مانده باشد. این که می گویم قانون اساسی، چون کسی بعد انتخابات نمی تواند بیاید بگوید قانون اساسی که برنامه من نبود. این چیزی قابل امتداد است. این طوری انتخابات نقطه شروع سازوکار مطالبه این اصول خواهد بود. فضای دانشجویی هم نقطه امتیازش این است که هیچ نقطه منفعت مشترکی با هیچ جناحی ندارد و دغدغه اش بالاتر از کسانی است که رویکرد سیاسی محض و نتیجه گرا در انتخابات دارند. وسع شما امکانی است که دیگری ندارد . دیگران آنقدر گرم نتیجه اند که حواسشان به چیزهای دیگر نیست. اما شما که دغدغه انقلاب و آرمانهایش را دارید، وسع شما این می شود که رفتارهایی بکنید که دیگران نمی توانند بکنند. شما ببینید با توجه به مزیت نسبی و وسع ویژه خودتان از این فضای انتخابات چه استفاده ای می توانید بکنید؟ فضای دانشگاهی هم به دلیل اعتبار اجتماعی اش و هم چون مهره سیاسی هیچ جناحی نیست می تواند انتخابات را تبدیل کند به نقطه عزیمتی ذیل یک منظومه عظیم نظارت اجتماعی. جناح ها می گویند روز بیست و دو خرداد کار تمام است، ما برعکس باید نگاه کنیم: انتخابات شروعی است برای مشارکت فعال تر و حضور جدی تر مردمی در عرصه پیگیری آرمان های انقلاب از حکومت. این طوری کار ما ماهیتاً فرق خواهد کرد و هر چند ممکن است مشابهت هایی با فعالیت های سیاسی دیگران داشته باشد، اما رنگ و بوی دیگری می گیرد. حالا سازوکارهاش و روش هاش در تشکل ها می تواند متنوع باشد. ولی روح انتخابات باید مشخص باشد و از «هیجان» نتیجه فارغ باشیم. مثل دیگران دچار روزمرگی انتخابات نشویم. بدانیم نُه انتخابات مثل این قبلا بوده و صدها انتخابات دیگر شبیه این برگزار خواهد شد. این که بگوییم این دیگر آخرش است و قضیه را خیلی داغ کنیم حرف هایی است که به درد ستادهای تبلیغاتی می خورد. هول نشویم، هرچند سخت است. این بلوغ سیاسی باید در ما ایجاد شود که ما انتخابات را بخوریم و در پازل ایده آلمان از جامعه اسلامی حل کنیم نه این که انتخابات ما را بخورد و بعد انتخابات ببینیم چیزی تهش برای ما نمانده و هیچ جهشی رخ نداده. همین ارتقای سطح آگاهی مردم نسبت به آن چه می توانند از حکومت مطالبه کنند، کار مهمی است. انتخابات فرصت نابی است برای ارتقای آگاهی عمومی بوسیله همین قانون اساسی.
سوال: بیشتر فضاها سیاسی است و مثلا قضیه کردان که پیش می آید همه بحث ها می رود روی این مصداق.
جواب: کردان که مال سال چهارم ریاست جمهوری احمدی نژاد است. قبلش کجا بوده اید؟ این مثال را بارها زده ام که فرض کنید فردای سوم تیر ۸۴ تلویزیون را روشن می کردیم و می شنیدیم که اکبر هاشمی بهرمانی با ۱۷ ملیون رای انتخاب شده. واکنش مان چه می بود؟ می گفتیم: نچ نچ… حیف شد… اگر احمدی نژاد رییس جمهور می شد، چه می شد… حالا یکی تکانمان می دهد و می گوید بله احمدی نژاد رییس جمهور شده. چه کار می کنیم؟ خب پس برویم بخوابیم! واقعا ما چه کار کردیم؟ این ویژگی محافظه کارهاست. که یا برای جلب منافع خیلی بزرگ وارد صحنه می شوند یا برای دفع ضررهای خیلی بزرگ. نگاه بازاری. یک هفته آخر مانده به انتخابات از در و دیوار آدم می ریزد. صبح چهارم تیر همه غیب می شوند! کو آن همه نیرو؟ این همان تفکر سیاست زده است که فکر می کند صرفاً با عوض شدن یک مهره اتفاق بزرگی خواهد افتاد. مهم هست اما حدی دارد. خود امیرالمومنین هم دستش دراز است که اعینونی… اگر در صحنه نیاییم و فعالیت نکنیم و مشارکت نباشد و خواص به صحنه نیایند و به تعبیر آقا، خواص طرفدار حق، اهل صبر و فداکاری نباشند، امیرالمومنین هم که حاکم بشود نمی تواند جامعه را به آرمان ها برساند. ما باید از این فرصت استفاده کنیم برای این که بویژه به حزب اللهی ها یادآوری کنیم نظام جمهوری اسلامی با این قانون اساسی هنوز محقق نشده و کلی از اصولش روی زمین مانده. حتی قانون ندارد بعضی هاش مثل اصل هشتم. برای تحقق این قانون اساسی وارد انتخابات می شویم که انتخابات یک فرصتش است و مزایای خاص خودش را دارد ولی بعد انتخابات تمام نمی شود کار. در فضای انتخابات نیروها همدیگر را می شناسند. در انتخابات مجلس هفتم و هشتم تجربه کردیم این مزیت شناسایی نیرو را. فهمیدیم که کلی نیروها هستند در این محله و آن منطقه. یکی را توی پرسش پاسخ های انتخاباتی شناسایی می کنی و رفیقش می شوی و … بعلاوه توانایی های فردی و تشکیلاتی در این فرصت آشکار می شود. یک عده باید باشند که این ها را جمع کنند و نگذارند از دست برود. جناح های سیاسی دنبال این چیزها نیستند. آن ها مطلقاً بر نتیجه انتخابات متمرکزند و جوش نظرسنجی ها را می زنند. چه کسی باید این پتانسیل مردمی را که آزاد می شود شناسایی کند و گردآوری کند و سازوکاری برای استمرار حضورشان بچیند؟ اگر بعد انتخابات می رویم خانه می خوابیم چون با نگاه سیاست زده وارد شده ایم. اگر نگاهمان آرمانخواهانه باشد فردا هر کس که رییس جمهور شود باید اصول قانون اساسی را پیاده کند و ما هم باید توان مطالبه مان را بالا ببریم.

سوال: حضور میرحسین موسوی بعد سال ها سکوت به همراه حمایت مشارکت و مجاهیدن انقلاب از او را چگونه ارزابی می کنید؟
جواب: ما باید برویم به سمت این که بازی هایمان برد- برد بشود. مثل انتخابات های آمریکا، رقابت های سیاسی مان منجر به تثبیت نظام و گفتمان انقلاب بشود. به هر حال خیلی از خاتمی بهتر است و گفتمانش انقلابی تر است. باید البته بیشتر حرف بزند و عملکردهایش را بیشتر ببینیم تا قضاوت کامل کنیم. از او سوال زیاد داریم ولی حضورش در صحنه مغتنم است. لااقل معلوم می شود دوم خردادی ها به این نتیجه رسیده اند که باید یک احمدی نژادی را بفرستند به صحنه! یعنی گفتمان انقلاب و ادبیات ساده زیستی و عدالت و امام و … را طرح می کنند. به هر حال فارغ از این که چه کسی کاندیدای جدی است و نتیجه چه می شود بحث مطالبه قانون اساسی را از همین الان می شود شروع کرد.

سوال: سازو کار این ایده مطالبه آرمان ها که می گویید دقیقاً چیست؟
جواب: اول باید اصل این طرز تفکر و آرمانش جا بیفتد، بعد سازوکار و تشکیلاتش خودش شکل خواهد گرفت. فردای انتخابات تازه باید یک جلسه بانشاط بگذاریم و ببینیم باید چه کنیم نه این که تا یک ماه بعد انتخابات برویم خستگی در کردن! خودمان هم نتوانیم سازوکار بدهیم که می توانیم، اقلا می توانیم از مجلس به عنوان مردمی ترین نهاد حکومتی مطالبه کنیم که این سازوکارها را تعریف کند. بگوید اصل هشتم قانون اساسی که گفته کیفیت نظارت مردم بر حکومت را قانون تعیین می کند، قانونش کو؟ جهانشاهی چرا می رو زندان؟ چون می توانند بفرستندش وقتی قانونی از او حمایت نمی کند. اصلاً ابزارهای تشویقی نظام برای امر به معروف را باید مطالبه کرد که چه هستند؟ دولت باید لایحه اش را بدهد و مجلس باید طرح داشته باشد برایش. کاملاً هم حداکثری. مثلاً نباید یک نفر محاکمه شود که چرا افشاگری کرده ای؟ باید قانون وجود داشته باشد که هر رسانه ای که در یک دوره زمانی خاص یک افشاگری نکند باید تعطیل شود. باید محاکمه شود که چرا وظیفه مطبوعاتی ات را انجام نداده ای؟ تو باید رصد می کردی نظام را. چرا انتقاد جدی نکرده ای؟ چرا پرونده هیج مفسده اقتصادی ای رو نکردی؟ این ها ظرفیت هایی است که قانون اساسی برای ما گذاشته اما ما از آن استفاده نکرده ایم. اگر ما مردمسالاری دینی داریم این باید سازوکارش شکل بگیرد. پس حداقل می شود طراحی این سازوکارها را مطالبه کنیم. در کنار این، الگوها خودشان به وجود خواهند آمد. گفتم همین که در دوره انتخابات شما کلی آدم ها و جمع های جدید کشف می کنید، حداقل کار این است که این ارتباطات بعداً ادامه پیدا کند. ماهانه جلساتی باشد که فعالان حزب اللهی همدیگر را ببینند. هر کسی یک حوزه ای را رصد کند و به هم اطلاع دهند. رسانه های مستقل مردمی شکل بگیرد. که امکانش هم خیلی هست. هنوز ما دو سه سایت جدی و مستقل در مشهد نداریم که امور را رصد کنند و هر نهادی تخلف کرد به او تذکر بدهند. شما در هر مهمانی خانوادگی که می نشینید هر کسی از نهادی که درش کار می کند کلی خبر دست اول دارد که فلان جا رشوه دادند یا فلانی خیلی خوب کار می کند یا … همین ها چرا نباید توی رسانه های مستقل پیگیری شود؟ چه جنبه های تشویقی اش چه جنبه های انتقادی و تنبیهی اش. در یک سرمقاله (شماره چهارم راه) نوشتم که ناآگاهی مردم متخلفان را جری تر می کند. اصل این حرکت تبیین شود و اراده اش فعال شود، بعد سازوکارش هم دنبالش می آید.

سوال: با توجه به سطوح مختلف مردم، آیا لازم است این همه روی آگاهی دادن به مردم کار کرد؟ و آیا این باعث گرفتن ماهی از آب گل آلود نخواهد شد؟ نباید اطلاعاتی که به مردم می دهیم فیلترشده باشد؟
جواب: اینقدر دارند ماهی می گیرند که شما لازم نیست غصه اش را بخورید. اگر به مردم بگوییم قانون اساسی را بخوانید و بخواهید، خطرناک است؟! نظامی که مطالبه آرمان ها و اصول قانون اساسی اش برایش تبدیل به تهدید شود، همان بهتر که خداحافظی کند! نظام تشکیل شده که این ها را محقق کند. فلسفه وجودی اش این است که این اهداف را عملی کند. اگر در تقابل با این قرار بگیرد، که فلسفه وجودی اش زیر سوال می رود. فیلتر اطلاعات یعنی چه؟ در جامعه ما الان کلی فیلتر وجود دارد، به نفع منافع طبقاتی آدم ها. عمده روزنامه های کشور را ببینید. چندتاش مستقلند؟ به بعضی ها اگر کوچکترین تعرضی بشود، کلی فضاسازی می کنند. بعضی دیگر له هم بشوند هیچ اتفاقی نمی افتد. شما باید فیلترها را بشکنید. قانون اساسی را فیلتر کنیم و به مردم نگوییم؟ چرا؟!

سوال: با توجه به اصل هشتم قانون اساسی، چه طوری می شود ظرفیت مطالبه گری در دانشگاه ها را بالا برد؟
جواب: یکی اش همین است که دانشجوها نسبتی با جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی برقرار کنند. همه طیف های دانشجو اقلا یک بار قانون اساسی را خوانده باشند. اقلا فصل اصول کلی اش را. فکر نکنند جمهوری اسلامی یعنی همین چیزی که مدیران دارند رفتار می کنند. دانشجویان با فضای زلال قانون اساسی آشنا بشوند. این میثاق ملی ماست؛ مال همه و برای همه است. یکی این آشنایی است و یکی هم مطالبه کردنش. این خود سخن رهبری است که در دیدار با دانشجویان یک بار گفتند که جنبش نرم افزاری برای شما یعنی این که قانون اساسی را مطالعه کنید و عملکرد دستگاه ها را با آن مطابقت بدهید و اصول قانون اساسی را مطالبه کنید. (یکى از کارهاى بسیار مهم، این است که شما مى‏توانید در سه زمینه‏ى علم، عدالتخواهى و آزاداندیشى کار تئوریک کنید. این کار تئوریک را مى‏توانید در زمینه جنبش تولید علم یا در زمینه عدالتخواهى انجام دهید. مثلاً در زمینه‏ى عدالتخواهى، مى‏توانید قانون اساسى را مطالعه کنید و ببینید اگر ما بخواهیم عدالت اجتماعى را با همان مفهوم متعارفى که همه مى‏فهمیم، تحقق ببخشیم، باید از کدام دستگاه‏ها چه توقع‏هایى داشته باشیم.- دیدار دانشجویان، ۱۵/۸/۸۲) حالا در دو هزار پایگاه بسیج دانشجویی یک بار این اتفاق افتاده؟ این مکانیزم هایی است که در دانشگاه می شود پیگیری کرد. هی گفته می شود ارزشها ارزشها… برادر ارزشی… بیا پایین ببینیم ارزش یعنی چه؟ ارزش ها همین است که توی قانون اساسی است.

سوال: چه کنیم که در فضای انتخابات بشود پیام های انقلاب اسلامی را تولید کنیم؟
جواب: شما قرار نیست پیام های انقلاب را تولید کنید. شما باید توزیع کنید. انتخابات را عرصه ای بکنید و جوری هدفگذاری اش کنید که بتوانید بعدش بگویید ما در انتخابات ریاست جمهوری فعالیت کردیم، قبل انتخابات ۵ درصد مردم می دانستند قانون اساسی چه می گوید و بعد انتخابات شدند ۱۰ درصد. و از کاندیداها این ها را مطالبه کردیم.

سوال: با نگاه آرمانگرایانه و مطالبه گرانه، لیست دادن یا حمایت و تبلیغ کردن بریا مصداق خاص چه جایگاهی پیدا می کند؟ باید خود مردم به مصداق برسند؟
جواب: اصل را بر ایجاد همان آگاهی باید بگذاریم و این که گفتمانمان را ایجاد کرده باشیم و مصداق را خود مردم برسند بهش. این که هیچ کس ساندویچی رای ندهد که صبح بلند شود و بگوید به کی رای می دهی من هم به همان رای بدهم! در کنارش اگر  به مصداقی رسیدیم هم از کسی ترس نداشته باشیم و روشنفکربازی در نیاوریم که نگوییم. بستگی به شرایط هم دارد که چه فضایی باشد ولی موضوع اصلی این نیست که اعلام حمایت بکنیم یا نه. مثلاً یک فرق انتخابات ریاست جمهوری با مجلس این است که در مجلس ممکن است نیروی اصلح شناخته شده نباشد و هیچ امکاناتی نداشته باشد. اما در ریاست جمهوری چند چهره شناخته شده هستند که خیلی به امکانات جزیی من و ما نیاز ندارند و دست بسته نیستند. به همین اندازه ضرورت ورود در عرصه تبلیغات تفاوت خواهد کرد. فقط اصل و فرع را قاطی نکنیم و هیجان مصداقی نگیردمان طوری که وظیفه اصلی یادمان برود.

سوال: بی توجهی دولت نهم به فضای نخبگان حزب اللهی را چطور ارزیابی می کنید و دانشجویان در این فضا چه باید بکنند؟
جواب: دولت هم برای خودش حرف هایی دارد. اولش این که کدام نخبگان؟ نخبگان که همه یک رای ندارند. شاید راه حل اصلی این باشد که اول خود نخبگان به هم نزدیک شوند و تک تک نروند سراغ دولت یا تکی سخنرانی کنند. یکی از نخبگان حزب  اللهی را به من نشان بدهید که توانسته باشند یک حلقه دورشان شکل بدهند. این که می شود دیکتاتوری نخبگانی. فضای دانشجویی این را مطالبه کند و فضا فراهم کند که این ها کنار هم بنشینند و با هم تعامل کنند. وقتی دو نفر نخبه ی حزب اللهی حاضر نیستند یک جلسه با هم بنشینند یا یک بیانیه مشترک بدهند، همین می شود. نخبگان حزب اللهی اگر رابطه ی فعال و منسجمی بین خودشان شکل گرفت، آن وقت می توانند رابطه ی فعال تری با دولت هم برقرار کنند. ولی تا وقتی خودشان هم همدیگر را حتی در حد یک بیانیه مشترک یا جلسه ی ذائمی مشترک قبول ندارند، چطور توقع دارند دولت بپذیردشان.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:17 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
تعمیم مطالبه، قانون اساسی و سرریز به مردم

قانون اساسی عدالت خواهانه و حزب اللهی

قانون اساسی ما قانون حزب اللهی و عدالتخواهانه ای است. اضل ۱۱ ان می گوید«به‏ حکم‏ آیه‏ کریمه‏ “ان‏ هذه‏ امتکم‏ امه‏ واحده‏ و انا ربکم‏ فاعبدون‏” همه‏ مسلمانان‏ یک‏ امت‏ اند و دولت‏ جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ موظف‏ است‏ سیاست‏ کلی‏ خود را بر پایه‏ ائتلاف‏ و اتحاد ملل‏ اسلامی‏ قرار دهد و کوشش‏ پیگیر به‏ عمل‏ آورد تا وحدت‏ سیاسی‏، اقتصادی‏ و فرهنگی‏ جهان‏ اسلام‏ را تحقق‏ بخشد.» در بحث های اجتماعی اصل ۱۰ اصل حانواده (از آنجا که‏ خانواده‏ واحد بنیادی‏ جامعه‏ اسلامی‏ است‏، همه‏ قوانین‏ و مقررات‏ و برنامه‏ ریزیهای‏ مربوط باید در جهت‏ آسان‏ کردن‏ تشکیل‏ خانواده‏، پاسداری‏ از قداست‏ آن‏ و استواری‏ روابط خانوادگی‏ بر پایه‏ حقوق‏ و اخلاق‏ اسلامی‏ باشد.)و…. را داریم. قانون اساسی خیلی متن مهمی است. الآن که همه چشم انداز نویس و برنامه نویس شده اند قانون اساسی چیزی است که متفق علیه است. همه به عنوان میثاق ملی قبولش دارند.

تعمیم مطالبه، سرریز به مردم

باید ۱۴- ۱۵ تا اصل کلی قانون اساسی را – که در ابتدایش آمده، - حفظ کنیم! باید مطالبه تعمیم پیدا کند! باید مطالبه را همگانی کنیم! نباید یک گوشه بنشینیم توهم برمان دارد همه نشسته اند ببینند ما چه می گوییم! در نشست اول جنبش در قم گقتم استراتژی جنبش باید نهضت فکری، جنبش دانشجویی و جریان اجتماعی باشد. ما باید در مردم سرریز شویم. این امکان با فارغ التحصیل شدن بسیاری از بچه ها امکان پذیری اش افزایش یافته است. یک نمونه اش هم در مشهد شکل گرفته است. تعمیم عدالتخواهی باید با ارتقاء اگاهی مردم صورت بپذیرد. قانون اساسی متن نظری نیست، اگر مردم بفهمند چه حقوقی در این جا برای شان امده از حکومت مطالبه خواهند کرد.

جمهوریت ضامن اسلامیت و سیرت انقلاب

باید بر جمهوریت نظام تاکید کنیم. مفهوم دینی و انقلابی انتخابات باید جا بیفتد. امام اگر می گفت «جمهوری اسلامی» مطمئن بود بهترین تضمین حفظ اسلامیت نظام، جمهوریت است. اگر جمهوریت نظام حفظ نشده بود امکان داشت ما از درون به حکومت اموی و عباسی تبدیل شویم. و حزب اللهی ها باید از منظر حفظ و ارتقاء اسلامیت نظام، جدی ترین مدافعان جمهوریت باشند. مردم باید بفهمند چه حقوقی در حاکمیت دارند!

«سیرت» انقلابی نظام، بدون حضور مردم حفظ نمی شود. یک عده خیال کرده اند فقط اگر از اصل ولایت فقیه دفاع کنند، از سیرت انقلاب دفاع کرده اند. در حالی که جمهوریت ضامن ولایت فقیه است. حضور مردم برای تحقق آرمان های نظام و عدالت ضروری است.

ضرورت ارتباط با مردم

انتخابات فرصتی است که ما با توده های وسیع تری از مردم ارتباط فعال پیدا کنیم. طرف اگر حقوقش را بداند، اصل ۴۳ را بداند خود به خود زمینه ی مطالبه فراهم می شود. باید اهداف را به کاندیداها بدهیم بگوییم برنامه تان را بیاورید. کارامدی مطالبه الان زیر سوال است، باید ببینیم مطالبه چه قدر کارآمد است؟ مطالبه به چه صورت باشد تا کارامدی اش حفظ شود. وقتی ما فقط بیانیه بدهیم این فقط به اندازه مشخصی ذهن مسئولان را درگیر می کند.

رهبری در موارد متعدد بحث قانون اساسی را پیش گذاشتند. زمانی که گفتند بروید کار تئوریک روی قانون اساسی برای مطالبه از مسئولین و تحقق نهضت عدالتخواهی کردند، یا وقتی که ذوب در ولایت را رد کردند و گفتند شهید صدر این بحث را زمانی مطرح کرد، که قانون اساسی و ساختارها شکل نگرفته بود.

لااقل ۱۴ تا اصل کلی را به چشم ها بیاوریم! اصل ۵ اصل ولایت فقیه(در زمان‏ غیب‏ حضرت‏ ولی‏ عصر “عجل‏ الله‏ تعالی‏ فرجه‏” در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ ولایت‏ امر و امامت‏ امت‏ بر عهده‏ فقیه‏ عادل‏ و با تقوی‏، آگاه‏ به‏ زمان‏، شجاع‏، مدیر و مدبر است‏ که‏ طبق‏ اصل‏ یکصد و هفتم‏ عهده‏ دار آن‏ می‏ گردد. )، اصل ۷ اصل شوراها(طبق‏ دستور قرآن‏ کریم‏: “و امرهم‏ شوری‏ بینهم‏” و “شاورهم‏ فی‏ الامر” شوراها، مجلس‏ شورای‏ اسلامی‏، شورای‏ استان‏، شهرستان‏، شهر، محل‏، بخش‏، روستا و نظایر اینها از ارکان‏ تصمیم‏ گیری‏ و اداره‏ امور کشورند. موارد، طرز تشکیل‏ و حدود اختیارات‏ و وظایف‏ شوراها را این‏ قانون‏ و قوانین‏ ناشی‏ از آن‏ معین‏ می‏ کند.)، اصل ۸ اصل امر به معروف و نهی از منکر(در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ دعوت‏ به‏ خیر، امر به‏ معروف‏ و نهی‏ از منکر وظیفه‏ ای‏ است‏ همگانی‏ و متقابل‏ بر عهده‏ مردم‏ نسبت‏ به‏ یکدیگر، دولت‏ نسبت‏ به‏ مردم‏ و مردم‏ نسبت‏ به‏ دولت‏. شرایط و حدود و کیفیت‏ آن‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند. “والمئمنون‏ و المئمنات‏ بعضهم‏ اولیا بعض‏ یامرون‏ بالمعروف‏ و ینهون‏ عن‏ المنکر”.)، اصل ۹(در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ آزادی‏ و استقلال‏ و وحدت‏ و تمامیت‏ ارضی‏ کشور از یکدیگر تفکیک‏ ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه‏ دولت‏ و آحاد ملت‏ است‏. هیچ‏ فرد یا گروه‏ یا مقامی‏ حق‏ ندارد به‏ نام‏ استفاده‏ از آزادی‏، به‏ استقلال‏ سیاسی‏، فرهنگی‏، اقتصادی‏، نظامی‏ و تمامیت‏ ارضی‏ ایران‏ کمترین‏ خدشه‏ ای‏ وارد کند و هیچ‏ مقامی‏ حق‏ ندارد به‏ نام‏ حفظ استقلال‏ و تمامیت‏ ارضی‏ کشور آزادیهای‏ مشروع‏ را، هر چند با وضع قوانین‏ و مقررات‏، سلب‏ کند.)، اصل ۱۰، اصل ۱۱ ، و….. همین بحث وحدت سیاسی جهان اسلام(اصل۱۱) خیلی بحث مهمی است. این اگر تبدیل به مطالبه ی جدی شود یک شیفت گفتمانی اتفاق می افتد.

ارتباط جنبش دانشجویی با مردم بحث مغفولی است. الان ماها ادرس میدان شوش را بلد نیستیم. بچه های انقلاب در نسل اول می رفتند وسط خیابان.در مساجد و مدارس فعال بودند. مثلا در میدان های شهر، بیانیه ها پخش شود! در فضای مساجد ورود پیدا کند، این بحث باید در این انتخابات کلید بخورد. مثلا این ۱۴ اصل را در نماز جمعه ها و… توزیع کنیم.

تجربه های مجمع مطالبه مردمی مشهد مفدس

بچه های مجمع مطالبه ی مردمی مشهد،در هفته ی انتخابات مجلس، رفتند در میادین اصلی مستقر شدند و مستقیم با مردم همگام و همنفس شدند. قبل از احمدی نژاد این کار را شروع کردند. روش های مجمع مطالبه در انتخابات ها پربرکت و کم هزینه بود. اگر یک هفته در محلس بیشتر وقت بود، رای می اوردند. در اتخابات مجلس هفتم مطالبه ۵۰ هزار رای داشت استان قدس ۱۵۰ هزار. کل خرج ستاد مطالبه ۲ میلیون بود، خرج آن لیست صدها میلیون بود. مجمع مطالبه در انتخابات ها شکل گرفت، نیرو پیدا کرد، با سوالات مردم روبه رو می شد مجبور می شد کار کند. برای شبهات و سوال ها جواب پیدا کند. در فرصت انتخابات این بحث می تواند کلید بخورد. در همه شهرستان ها قابلیت اجرا دارد.

ضرورت سریع به موضع رسیدن

تشکل ایجاد می شود برای این که بهره وری ها بالا برود و گیجی ها طول نکشد. ظرفیت اقدام به وجود بیاید. نباید بر عکس بشود شورای تشکل ساکت، بنشیند بچه های شهرستان ها هم در ابهام بمانند. بعد بگویند مثلا انجمن دارد هر هفته برنامه می گذارد استراتژی اش هم مشخص است، ما نشسته ایم. اگر بگذاریم هفته آخر موضع مان را مشخص کنیم هنری نیست. اگر به هنگام ورود نکنید بعضی وقت ها ضرر می کنید.

الآن شرایط پیچیده نیست، شاید ماها پیچیده شده ایم! این مسئله که بترسیم در بیرون چه ویژگی از ما منعکس می شود، این مدل عمل متحجرین است. تنزه طلبی! زودتر به موضع برسید، هر موضعی! تشکل با تذبذب معارضه دارد. از یک تشکل انتظار می رود از مردم جلوترباشند.

در انتخابات مجلس ششم و هفتم، بعضی از آقایان مشهد که وزنه های فکری هستند و ما به ان ها ارادت داشتیم، وقتی با آن ها صحبت می کردیم شدیدا به ما حمله می کردند که در این دوره فقط به راستی ها رای بدهید. شب انتخابات همان آقا زنگ زد ستاد سوالاتی کرد، صبح انتخابات گفته بود به فلانی رای بدهید! ولی  دیگر ارزش نداشت. یک تعلل و تذبذب خواص می تواند این قدر تاثیر گذار باشد. ما ۱۰ ۰زارتا رای برای ورد به مرحله دوم کم داشتیم، اگر این آقایان زودتر به تصمیم رسیده بودند مطالبه به مرحله دوم می رفت و در مرحله دوم می برد.

اگر شما می گویید ما در مقابل قوه قضاییه یا دولت یا… منفعل نشویم، نباید در مقابل نخبگان، خواص و عوام، منفعل شویم. این مسئله ای است که به مقدار اخلاق تشکیلاتی مربوط می شود. چیزهایی است که در این عرصه ها بایدتجربه کرد و برایش پاسخ مناسب عملی بر اساس تقوای سیاسی داشت. در  این مقطع دفترچه ای داشته باشید و خاطرات را ثبت کنید. ماچراها را ثبت کنید. امروز یکی می گوید با میرحسین بسته اید، فردا دیگری می گوید ادم احمدی نژاد هستید، ببینید چه قدر تحت تاثیر این ها قرار گرفته اید.

موضع ما قعطانگاه کاریزماتیک فلان گروه به احمدی نژاد نیست. فکر کردید آقا به ایشان شیفتگی دارد؟ تحلیل های آقا را نه از نگاه رهبر که یک بار از نگاه بک کارشناس که سی سال در راس تظام است ببینیم. ۴ سال ایشان در راس کارهای جریان فعلی را دیده و مقایسه کرده است.

بحث درمورد مصداق

کم کاری های ما

ما به حالت اپوزیسیونی عادت کرده ایم. البته میرحسین سر کار بیاید مادی و معنوی به نفع ماست!!! هم بیشتر حرف می زنیم هم این راستی ها به خاطر مخالفت با دولت کم تر مزاحم ما می شوند!!! سیستم ما همان سیستم دوم خردادی است. هنوز فکر می کنیم خاتمی رییس جمهور است، روش ها باید تعییر کند. در گفتمان سازی فعال می شود عمل کرد. و فضای دانشگاهی را تر و تازه کرد.

ما خودمان چون حال کار کردن نداریم و احمدی نژاد باید خودش هم بنویسد هم ویرایش کند. باید همه کاره باشد؟ ما می توانستیم بهتر عمل کنیم. به جای نقد تند به صفارهرندی در فرودگاه می توانستیم از سال اول و دوم به جای سکوت موج سازی کنیم. مطالبات جدی را مطرح کنیم. با بخش عمده ای از مشکلات احمدی نژاد باید همین طوری برخورد کرد. باید سمینار برای فردای ایران که جنبش یک ماه بعد از دولت احمدی نژاد در حوزه های مختلف تشکیل داد ماهانه برگزار می شد.

عملکردهای فرهنگی

به وزارت فرهنگ کلی ایراد و انتقاد داریم. وضعیت وزارت فرهنگ را در مقایسه با فرهنگستان هنر ببینید. میرحسین ۱۰ سال رییس فرهنگستان هنر بوده است. باید از ایشان پرسید شما که به خط امام و عدالتخواهی در جامعه معروفید در ان جا چه کرده اید. آن جا شما توانش را داشتید حداقل در عرصه نظر این مسئله را پیاده کنید. اصلا پیام امام به هنرمندان که موجود است چه قدر امام و عدالت را در آن جا در عرصه هنر پی گیری کرده اید؟

ارتجاع، تحجر و سکوت!

من احساس می کنم جریان میرحسین در انتخابات، جریان ارتجاع است. بازگشت به فضای قبل از سوم تیر است. دوره پیش که بین حزب اللهی ها هم پذیرش داشتند چرا نیامدند؟ گفتند آقای هاشمی هستند، لازم نیست من بیایم! بیست و چند سال کشور دست نیروهای میرحسین و هاشمی بوده است.

مگر رهبری مبارزه ی بی امان با فقر وفساد و تبعیض را نگفتند. وقتی رهبری از ثروت های بادآورده  سخن گفتند ما داشتیم یک برنامه ی تلویزیونی می ساختیم. یک هفته بعد از سخن رهبری در این مورد با آقای مومنی صحبت کردم، گفتند این حرف ها سیاسی است.

باید گفت اقای میرحسین موضع خودت را بابرنامه های توسعه باید مشخص می کردی! در شرایطی که ما – بچه های دانشجو - داشتیم حرف می زدیم و فضا می ساختیم، تو به اندازه ی دکتر افروغ نمی توانستی فضا درست کنی که از زاهدان تا غرب کشور میرفت و صحبت می کرد؟

سفرهای استانی

دستاوردهای دولت را باید دید. چه کسی می گوید برنامه نداشته است. سفرهای استانی خیلی بحث جدی ای است. یک جلسه ای بچه های قدیمی دانشگاه امام صادق(علیه السلام) بودند از آقای جلالی نماینده ی شاهرود در مورد سفرهای استانی پرسیدم. می گفت قبلا ما سفر استاندار سمنان به شاهرود را از چنذماه پیش خبردار می شدیم. الاآن ان قدر طرف می اید که خیلی وقت ها همدیگر را در راه می بینیم. ماشین مان را کنار می زنیم وسط اتوبان کارها را هماهنگ می کنیم. باید این رویش ها را از از آدم های اجرایی احمدی نژاد مثلا دهمرده سوال کنیم.

کار کارشناسی به سبک برنامه چهارم ، تیم به سبک؟

بی اخلافی ها و کارهای پوپولیستی عوامانه را مواظب باشبم. همین جریان جدیدی که آمده در انتخابات دور و بری هایش کی ها هستند. حتی چپی های حزب اللهی نیستند. کی آن جا چهره است آقای تاجیک. اگر خودشان برنامه چهارم را نداده بودند سندی نداشتیم. وضعیت کتاب مبانی نظری برنامه چهارم توسعه به صورتی بود که اقا گفتند خمیر کنید. عذرخواهی از سرمایه داری، تسلیم مطلق و…. منطق کار کارشناسی حضرات را در برنامه چهارم و سوم توسعه فهمیدیم. باید از علم داران گفتمان میرحسین پرسید شما که بیست سال استاد دانشگاه بوده اید چه کرده اید؟

باید از میرحسین پرسید اطرافیان شما چه کسانی هستند؟ آقای احمدی نژاد اگر کردان را دارد، باقری لنکرانی و پرئیز فتاح و… را دارد. چهره های جدیدی که به الگوی احمدی نژادی هم نزدیکند.حتی مهرداد بذرپاش از کدام یک از مدیرهای خاتمی بدتر است. گردش نخبگان یعنی چه؟ این مسئله اتفاق افتاده است.

خیلی از کارهایی که به احمدی نژاد ایراد می گیرند، نکات مثبت اوست. مثلا سخنرانی های آقای فرشاد مومنی را در دانشگاه امام صادق(علیه السلام) در مورد برنامه توسعه و سازمان برنامه ببینید خود این دوستان چه گفته اند. آیا خود این دوستان مسعود روغنی زنجانی - که در دولت میرحسین و هاشمی رییس سازمان مدیریت بود؟- نداشتند. اصلا از همین آقای مومنی بپرسیم طرح ساماندهی افتصادی آقای خاتمی – که ماه ها روی ان تبلیغات و پروپاگاند شد- به کجا رسید؟

رویش هم داشته ایم

احمدی نژاد ۲-۳ سال پیش یک یادداشت در وبلاگش در مورد بروکراسی نوشته است، من شدم رییس جمهور مملکت از صفر از معاون فرماندار ماکو تا استاندار وشهردار و…. را گذرانده ام. همه موارد بروکراسی را دیده ام. عدالت اوسع الاشیاء فی التواسع و اضیقها فی التناصف است. امیرالمومنین هم با حکومت رئال برخورد می کرد همین نامه ی کمیل خیلی بد و حدی است و بنده ی خدا له شده است. فضاهم رو به رشد است. بعد از ۴ سال رسیده اند به این که جشنواره عدالت و امید برگزار کنند.

الآن برای رای نیاوردن احمدی نژاد از داخل تا اوباما و مبارک و کلینتون جمع شده اند.

تنش زدایی و تهدید زدایی

سیاست تنش زدایی یعنی ان ها برای ما تنش ایجاد کنند و بعد به خاطر این سیاست از ما امتیاز بگیرند. این ها تاکتیک های لائیک را ایدئولوژی کرده اند. در دوره ی خاتمی کدام احترام را داشتیم؟ به ما می گفتند محور شرارت. سیستم ترکمن چای همین اس تدیگر. احترام می گذارند به گفتگوی تمدن ها. در ترکمن چای دعوا کردند که اول اسم چه کسی را بنویسند. قرار شد دو شهر دیگر را بدهیم که به عناو یک پیروزی اسم فتحعلی شاه قبل از تزار نشوته شود!! باید ببینیم سیستم شاه سلطان حسینی معطوف به چه سیاست خارجی و چه کسی بود؟

احمدی نژاد گفت تهدید زدایی. اگر لازم شد تنش می سازیم. جمهوری اسلامی اگر می خواهد از جانب آمریکا تهدید نشود باید تنش بسازد. شرایط جوری شده که اوباما می رود چک می گوید مشکل ما با روسیه نیست ما از ترس موشک های ایران این جا سپر موشکی می گذاریم.

می گویند امام گفت ان موقع که نروید سازمان ملل اگر ممکن است برق ها را خاموش کنند و… الآن آقای موسوی و هاشمی دارند با خاطرات شان امام خاصی را مطرح می کنند.

معضلی به نام راست!

باید مبانی و رش های راست را بزنیم. احمدی نژاد منهای راست. دیدار موتلفه و و باهنر با احمدی نژاد رسما می گوید چند وزیر به ما می دهی؟ همین قدر بودن ارزش نیست. پاسخ داده من تکلیفم را انجام می دهم شما هم اگر تکلیف می بینید بیایید. چی شده آقای ناطق امده این طرف! شک دارید اگر راستی ها می توانستند کس دیگری را علم می کردند؟

حتی مجلس هفتم ۴ تا وزیر را رای نداد.اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی! سعیدلو(کسی که ۶۰ سفر استانی را اداره کرد، آیا از نوذری ضعیف تر است)، اشعری(به فرشیدی رای دادن به او نه!) علی احمدی(در هما مجلس برای تعاون رد شد برای آموزش و پرورش تایید!) سید مهدی هاشمی(برای وزارت رفاه رد شد پرویز کاظمی که صبغه چپ داشت گذاشته شد)

باید استراتژی نقد جدی راست با پر رنگ کردن نقاط مثبت احمدی نژاد باشد.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:16 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
تاملی در باب تقریب
آيت الله محمد حسين فضل الله

حرکت تقریب مذاهب اسلامی در مصر، به مثابه تلاشی فرهنگی برای نشان دادن تنوع فکری، کلامی، تاریخی و فقهی به راه افتاد. عامل به راه افتادن این حرکت، علمای مذاهب مختلف اسلامی بودند که هدفشان، ایجاد مبنایی علمی برای فهم مشترک و تاکید بر مواضع اصولی مشترک بود. آنان هم چنین در پی تحریک ذهنیت علمی اسلامی برای برانگیختن پرسش ها پیرامون مسائل کلامی،فقهی یا تاریخی بودند تا اختلاف های میان مسلمانان را به سطح علم و واقعیت گرایی ارتقاء بخشند و از عصبیت و تعصب و انفعال دور کنند.

این حرکت تقریبی، نقش مهمی در تبیین رویکردهای فکری و ایجاد همگرایی در عناصر فکری آن داشت و انگاره های تکفیری را از ساحت نهادها و جایگاه های اسلامی پیشرو دور کرد، اما شرایط و اوضاع پیش آمده به ویژه اوضاع سیاسی و جریانهای واپسگرا، از تداوم این جنبش در جهان اسلام که با هجوم استکبار و دشمنان اسلام مواجه بود،جلوگیری کرد.

اما تؤطئه ای در میان مسلمانان تدوین و ترسیم شد که هدف از آن ایجاد ناامنی سیاسی و ناآرامی امنیتی از راه تحریک اختلاف و از بین بردن امکان همگرایی ذهنیت عموم مسلمانان بود. این طرح توطئه گرانه، فضاهای فرهنگی گسترده ای را برای تحریک و احیای کینه های تاریخی فراهم آورد به گونه ای که مسلمانان به جای توجه به مشکلات خطیر و متعددی که امروزه با آن رویارو هستند، به منازعات و اختلافات تاریخی بپردازند. کار به جایی رسید که مفاهیمی مانند کفر چندان توسعه یافت تا در اختلافات بر سر فروع هم از آن بهره گرفته شود. و چنین القا شد که اختلاف بر سر این فروع، با اصول مرتبط است…. و به این ترتیب فتاوایی در اعلان کفر یا ضلالت پیروان مذاهب دیگر و یا صاحبان دیدگاه ها و اجتهادهای متفاوت در درون یک مذهب صادر شد. پاره ای از این مفتیان، مشرکان غیر مسلمان را بهتر از مسلمانانی دانستند که اندیشه ها و اجتهادهای متفاوت دارند و به همان راهی رفتند که یهودیان مدینه در ارزیابی و مقایسه اسلام و شرکت پیمودند و به مشرکان گفتند: شما از مسلمانان هدایت یافته ترید!

وضع مسلمانان، پس از شکست تلاش های تقریبی به گونه ای در آمد که مذاهب و اجتهادها، به ادیان متعدد تبدیل شدند تا فاصله اشان هرچه بیشتر و پر رنگ تر شود. هنوز هم نیروهای استکباری با تمام ابزارهای فرهنگی، سیاسی و امنیتی در جهت گسترش بیشتر شکاف میان مسلمانان و جلوگیری از وحدت آنان حتی در دایره یک مذهب می کوشند.

امروزه ضعف و استضعاف از مفاهیم و واژگانی است که گریبان گیر امت اسلام، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب آن، است. شاید این وضع ما را منطقاً وا می دارد که بگوییم نوعی رابطه دیالکتیک و منفک نشدنی میان این دو مفهوم وجود دارد که امت اسلام، در تاریخ درخشان خویش شاهد گرفتاری به آنها نبوده است ولی اکنون وضعیت ما، مصداق این دو مقوله و مفهوم است و اکنون ما در برابر حقیقتی ناگوار و آذرخش وارهستیم که دراین جمله می توان از آن تعبیر کرد: ما بزرگ ترین امت تاریخ هستیم که امروزه در میان دیگر ملل دنیا، به وضعی دچار شده است که شایسته آن نیست.

چرا ضعف چندان در ما ریشه دواند که ما را به مستضعفان بیگانه و به ویژه کشورهای ابرقدرت تبدیل کرد؟ چرا ما به حال خود که سرشار از تباهی و فروپاشی و تفرقه است نمی نگریم؟! و مهم تر از این، چرا در جستجوی اسباب ضعف و استضعاف خویش نیستیم تا پس از تشخیص مسئول استضعاف خویش، مسئول ضعف خویش را هم بشناسیم. درست است که مسئول استضعاف ما استکبار است، ولی مسئول ضعف ما کیست؟

مساله چهارم این است که آیا ما جرات داریم به صورت شفاف هر چیزی را به نام درست و حقیقی اش بنامیم تا برای خروج از این تشتت و ضعفی که از آن رنج می بریم، جدیت خود را نشان دهیم؟

پرسش دیگر این است که چه برنامه ها و راه کارهایی برای انجام این وظیفه مهم و دشوار در اختیار داریم؟ هم چنین باید پرسید که راه پیگیری برنامه کاری تقریب مذاهب اسلامی و تعقیب مسائل مورد اتفاق چیست؟

باید شفاف و روشن باشیم. ما در آغاز نیازمند بازسازی پل های اعتماد در میان خویش هستیم. این پل ها در طول تاریخ و به دست عواملی که غالب آنها سیاسی است تخریب و یا شکسته شده است. زیرا حاکمان، با هیچ مذهبی، جز مذهب رسمی دولت خویش میانه خوبی نداشتند و به جای آن که دیگر مذاهب را در دایره تنوع عقیدتی و مذهبی آزاد بگذارند، سعی در تکفیر و طرد آنان می کردند و به اوصافی چون زندیقی گری و کفر و…. متهمشان می کردند. در نتیجه، منطق تکفیر در باور و وجدان توده های وسیعی از مردم وارد شد، بی آن که اسباب آن روشن باشد. در مقابل، پیروان مذاهب دیگر به همراه مذاهب خود از ترس چپاول قدرت مداران و پیروان مذهب رسمی، به گوشه انزوا پناه جستند و به تقیه روی آوردند و در دوره هایی چاره ای جز فروبستگی و گریز از محیط اجتماعی عمومی نداشتند. چنین حالتی، غالباً میان فرزندان یک جامعه، منطق تکفیری و حذفی فزآینده پدید می آورد، بی آن که کسی متوجه اسباب حقیقی آن باشد.

ورود استعمار به سرزمین های ما، در آستانه قرن بیستم، در شرایطی صورت گرفت که هنوز هم نگرشی واقع نگرانه به روابط مسلمانان با یکدیگر با هدف نزدیک سازی آرمانی ایشان انجام نشده بود، در حالی که استعمارگران، در تعمیق و تثبیت تفرقه و انشعاب مسلمانان می کوشیدند تا مسلمانان، با بهره گیری از قدرت وحدت خویش برپا نخیزند.

با این مرور اجمالی، می توان گفت که امروزه ما خود را در برابر دو گونه از مشکلات و خطرهایی می بینیم که تقریب مذاهب را دچار چالش و تهدید می کند.

گونه نخست : مشکلی است که ما در درون جوامع اسلامی از آن رنج می بریم و آن، تفرقه ای است که ریشه ای سیاست دارد ولی عوامل اجرایی آن، خود ما هستیم و به لحاظ عقیدتی و مذهبی برای آن نظریه پردازی شده است تا در وجدان مسلمانان تعمیق شود.

گونه دوم : مشکلی است که استعمار و استکبار بر ما تحمیل کرده و آن وضعیت ناخوشایندی است که جز از راه تقریب مذاهب مختلف و وحدت که سوپاپ اطمینان وضعیت داخلی مسلمانان در برابر بیگانه مستکبر است، درمان ناشدنی است.

برای تحقق این هدف، باید شماری از اولویت ها را که پاره ای از آنها به عقائد مسلمانان و پاره ای دیگر به اوضاع سیاسی اشان مرتبط است،مشخص کرد. در سطح عقیدتی، توجه به این امور، لازم است :

- چه بسا ضروری است که با شیوه گفت و گو در قرآن آشنا شویم. روش قرآنی گفت وگو، ما را از دایره خود بیرون می برد و به آفاق اندیشه می کشاند. این روش، اوج واقع گرایی عقلانی ای است که طرف مقابل گفت وگو را محترم می شمارد.

- باید با اسلام به عنوان دین، اولین اولویت تعامل برقرار کرد و شهادتین را موجب مصونیت مسلمان و آزاد گذاردن او با هر مذهبی که بدان گرایش دارد، دانست و هر آنچه را بر مسلمان بودن فرد، اعم از حرمت مال و آبرو و خون مترتب است، بر او مترتب دانست.

- باید واژه تکفیر مسلمانان از سوی یکدیگر را از قاموس روابط میان آنها حذف کرد و جزئیاتی را برای اصل کلی اسلام که مبتنی برشهادتین است، زیان بار ندانست.

- باید مذاهب اسلامی را تنوعی در دایره وحدت دانست و به بیان دیگر اجتهادهایی در چارچوب کلی اسلام شمرد و نباید هیچ مذهبی را به سبب اختلاف و تفاوتش با مذاهب دیگر به نابخردی توصیف کرد و به سبب آن که به باورهای مذهب دیگر معتقد نیست، در صف دشمنان قرار داد. از این رو بر متولیان و اصحاب اندیشه اسلامی است که شیوه گفت وگو را که آثار مثبت آن به همه ابعاد عمومی جامعه اسلامی سرایت می یابد در میان امت اسلام تثبیت کنند.

- باید روح صلح و آشتی و آزادی و محبت را در میان پیروان مذاهب مختلف پدید آورد و این وظیفه ای تمدنی است که علمای امت و روشنفکران مسلمان باید از جایگاه مسئولیت شناسی، به آن اقدام کنند.

- لازم است به شکل جدی و قاطع با افراد متعصب و تندرو در میان پیروان مذاهب برخورد شود، تا به حکم الهی تن در دهند. زیرا پاره ای از مشکلات از این جا ناشی می شود که ما گاه نظریه ای را در همایش های عمومی مطرح می کنیم ولی در رویکردهای عملی، به تعصب های انفعالی روی می آوریم و گاه مخاطبان را از اطلاع از آرای فرقه های دیگر به بهانه گمراهی و مانند آن باز می داریم.

- تمرکز بر شیوه قرآنی گفت و گو که بر احترام به طرف گفت و گو تاکیددارد، ضروری است. طرف گفت وگوی ما، حتی اگر مسلمان نباشد، چه بسا در نقاطی با ما اشتراک فکری داشته باشد و بتوان نقاط تلاقی میان پیروان ادیان با کسانی که به هیچ دینی باور ندارند، یافت. اما در عرصه سیاسی باید نکاتی را مورد توجه قرار داد که مهم ترین آنها عبارتند از:

- تفکیک میان قضایای اساسی و قضایای فرعی جامعه مسلمانان درجهان؛ زیرا پاره ای قضایا، مرتبط به کلیت امت اسلام است و هیچ مسلمان یا مقام اسلامی یا حزب اسلامی ای، حق ندارد به تنهایی، تصمیمی در باب آن اتخاذ کند، زیرا زیان آن در آینده بر همه بخش های جامعه سیاسی اسلامی برجای می ماند.

- پاره ای از قضایا، قضایای ملی و میهنی مسلمانان است و از آن روی که وطن اسلامی در سطح جغرافیای سیاسی، یکپارچه نیست، از این رو باید مسائل خاص مسلمانان در جوامع خودشان، لحاظ شود و طبعا باید عناصر خاص مذاهب در محیطهای داخلی شان ملاحظه شود.

- استکبار جهانی به طور کلی و آمریکا به طور خاص، قدرت های جهانی ای هستند که اسلام و مسلمانان را هدف خود قرار داده اند و لازم است با دشمنی آنها نسبت به اسلام و مسلمانان، به گونه ای مناسب که مسلمانان بر روی آن تفاهم داشته باشند، برخورد شود.

- اصطلاحات و مفاهیم متداول در میان جامعه جهانی که غالبا تحت عنوان نام هایی چون تروریسم و خشونت و شرارت ما را هدف خود قرار داده است، باید مورد بازشناسی قرار گیرد.

- ساختار گفتمان اسلامی در رویارویی با نیروهای مخالف وحدت و نیز در تعامل با واژه ها و اصطلاحات جدیدی که در جامعه جهانی و نهادهای جهانی تداول می یابد، یکدست شود تا بتواند از ایجاد شکاف در صفوف مسلمانان پیشگیری کند.

وحدت اسلامی، تابلویی نیست که آن را به دست گیریم و در فضای تعارفات بالای سرمان ببریم، بلکه با موجودیت اسلام در جهان سرشار از آشوب کنونی مرتبط است. نکته آخر این که اگر نتوانستیم عملاً به وحدت برسیم، باید بدانیم که چگونه اختلافاتمان را مدیریت کنیم و چگونه در خط اصیل قرآنی که ما را امت واحد نامیده، تلاقی حاصل کنیم.

چالش های کنونی فرا روی ما، بزرگ است و مرحله کنونی مرحله خطیری است و در تمام تاریخ اسلام کمتر مرحله ای شاهد خطرهایی مشابه خطرهای مرحله کنونی بوده است. به هوش باشیم و بدانیم که اگر به اختلافاتمان ادامه دهیم چه بسا این ساختار روی سر همه ما یکجا فرود آید.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:15 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
دهه‌ی چهارم انقلاب در بیانات مقام معظم رهبری

به ‏اذن‏اللَّه تعالى باید دهۀ چهارم این انقلاب دهۀ «عدالت و پیشرفتِ توأمان» باشد؛ یعنى پیشرفت چشمگیر و عدالت محسوس در سطح کشور. برنامه‏ها را باید اینجور تنظیم کرد.

خطبه‌های نماز جمعه تهران در روز هجدهم رمضان ۱۴۲۹ (۳۰/۶/۱۳۸۷)

به ‏اذن‏اللَّه تعالى باید دهۀ چهارم این انقلاب دهۀ «عدالت و پیشرفتِ توأمان» باشد؛ یعنى پیشرفت چشمگیر و عدالت محسوس در سطح کشور. برنامه‏ها را باید اینجور تنظیم کرد. و این، ملت و کشور ما را آسیب‏ناپذیر می کند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در دیدار اساتید و دانشجویان دانشگاههاى شیراز (۱۴/۲/۱۳۸۷)

ما در آستانه‏ى ورود در دهه‏ى چهارم هستیم. نزدیک به سى سال، گذشته؛ … هدف انقلاب چه بود؟ هدف انقلاب عبارت بود از ساختن یک ایرانى با این خصوصیاتى که عرض میکنم: مستقل، آزاد، برخوردار از ثروت و امنیت، متدین و بهره‏مند از معنویت و اخلاق، پیشرو در مسابقه‏ى جامعه‏ى عظیم بشرى در علم و بقیه‏ى دستاوردها، برخوردار از آزادى با همه‏ى معانى آزادى. هم آزادى اجتماعى مورد نظر است، هم آزادى به معناى رها بودن و آسوده بودن و آزاد بودن کشور از دست‏اندازى بیگانگان و استیلاى آنها و هم آزادى معنوى، که آن رستگارى انسان و تعالى اخلاقى انسان و عروج معنوى انسان است، که هدف اعلى‏، این است. همه‏ى کارها مقدمه ای براى تکامل انسان و عروج انسانى است. این باید در جامعه‏ى اسلامى خود را نشان بدهد. ایران با این خصوصیات، مطلوب انقلاب بود.

بیانات رهبر معظم انقلاب در اجتماع بزرگ زائران و مجاوران حرم مطهر رضوى (۱/۱/۱۳۸۷)

خب، ما می‌خواهیم وارد دهه‌ی چهارم بشویم؛ برای دهه‌ی چهارم جمهوری اسلامی، ما باید نگاه کنیم به عرصه‌ی زندگی خود و ببینیم کمبودهای ما کجاست؛ ما کمبودهای زیادی داریم. در زمینه‌های‌ زیادی ما وارث عقب ماندگیهای صد ساله‌ی دوران طاغوتیم و در بخشهای زیادی عقب مانده‌ایم. باید شتابمان و نوع حرکتمان را جوری تنظیم بکنیم که بتوانیم به صفوف مقدم برسیم؛ والا اگر بخواهیم با همان سرعت و با همان شتابی که به طور متعارف ملتها پیش می‌روند، پیش برویم، باز در این مراحل عقب می‌مانیم.

وقتی نگاه می‌کنیم، برای دهه‌ی چهارم ـ برای این ده سالی که پیش روی ماست ـ دو شاخص عمده وجود دارد که باید این دو را حتماً بدست بیاوریم: یکی پیشرفت است، یکی عدالت. ما مثل بعضی از کشورها و نظامهای دنیا فقط به پیشرفت فکر نمی‌کنیم؛ ما پیشرفت را همراه با عدالت می‌خواهیم.  ما می‌خواهیم کشورمان از همه‌ی جهات ـ از لحاظ علمی، از لحاظ اقتصادی، از لحاظ فناوری، از لحاظ سیاسی ـ به پیشرفت برسد، مردم به رفاه دست پیدا کنند؛ اما در کنار پیشرفت، می‌خواهیم کشور عادلانه و با عدالت اداره بشود؛ این مهم است. نه عدالتِ بدون پیشرفت مطلوب است، نه پیشرفتِ بدون عدالت. عدالت بدون پیشرفت یعنی برابری در عقب‌ماندگی، برابری در فقر؛ این را نمی‌خواهیم. پیشرفت، همراه با عدالت. مطالبه‌ی ملت از دولتها، از مجالس پی‌در‌پی شورای اسلامی، از قوه‌ی قضائیه و از همه‌ی مسئولان باید این باشد. کشور باید پیشرفت کند؛ پیشرفتِ در همه‌ی بخشها: پیشرفت در تولید ثروت، پیشرفت در افزایش بهره‌وری، پیشرفت در عزم و اراده‌ی ملی، پیشرفت در اتحاد ملی و نزدیکی قشرهای مختلف به یکدیگر، پیشرفت در دستاوردهای علم و فناوری، پیشرفت در اخلاق و در معنویت، پیشرفت در کم کردن فاصله‌ی طبقاتی، در رفاه عمومی، در انضباط اجتماعی، در بوجود آمدن وجدان کاری در یکایک آحاد ما مردم، پیشرفت در امنیت اخلاقی، پیشرفت در آگاهی و رشد سیاسی، پیشرفت در اعتمادبه‌نفس ملی…

دیدار رئیس‏جمهوری و اعضاى هیئت دولت با رهبر انقلاب (۲/۶/۱۳۸۷)

…این دو شعار، شعار دهه‏ى آینده است: پیشرفت، عدالت. نه اینکه تا حالا پیشرفت نکرده‏ایم، نه اینکه تا حالا بکلى به عدالت بى‏اعتنائى شده باشد؛ نه، ما میخواهیم در این دهه یک پیشرفت جهشىِ همه‏جانبه و یک عدالت‏گسترى وسیعِ همه‏جانبه اتفاق بیفتد. البته خب، بدیهى است که بدون معنویت و بدون عقلانیت، عدالت تحقق پیدا نمیکند؛ اگر معنویت نشد، عدالت تبدیل میشود به ظاهرسازى و ریاکارى؛ اگر عقلانیت نشد، عدالت اصلاً تحقق پیدا نمیکند و آن چیزى که انسان تصور میکند عدالت است، مى‏آید و جاى عدالت واقعى را میگیرد. بنابراین معنویت و عقلانیت در تحقق عدالت شرط است.

خطبه‏هاى نماز عید سعید فطر،اول شوال ۱۴۲۹ (۱۰/۷/۱۳۸۷)
بحمداللَّه در آستانه‏ى دهه‏ى چهارم پیروزى انقلاب، ملت ایران با نشاط، با آمادگى، جوانها - نسل زنده‏ى پرشور انقلابىِ امروز - با انگیزه‏ى کامل در میدان هستند، آماده‏اند براى کار کردن. مى‏بینید نتائج کار کردنها را؛ در زمینه‏ى علم، در زمینه‏ى فناورى، در زمینه‏ى فعالیتهاى گوناگون اجتماعى، در زمینه‏ى نشاط سیاسى؛ اینها خیلى مغتنم است.
دیدار دانشجویان با رهبر انقلاب (۷/۷/۱۳۸۷)
ما وارد دهه‏ى چهارم عمر نظام جمهورى اسلامى داریم می‏شویم. البته یک نظام اجتماعى در سى سالگى و سى و پنج سالگى یک نظام کاملاً جوان است؛ اگر چنانچه بخصوص در این نظام، تحرک و تحولهاى درونى بموقع و بجا وجود داشته باشد، به‏آسانى سالخورده و فرسوده هم نخواهد شد؛ لیکن آنچه مسلّم است، در این سنین، یک نظام اجتماعى، یک نظام جوان است. یعنى چه جوان است؟ یعنى هنوز به تجربه‏ى بیشتر احتیاج دارد؛ هنوز به کار و تلاش بیشتر در زمینه‏ى مبانى نیاز دارد تا به پختگى و قوام برسد.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:14 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
۱۰ کار بزرگ امام
سیدعلی خامنه‌ای

چهلم امام راحل؛ خطبه‌هاى نماز جمعه‌ى تهران
۲۳/۰۴/۱۳۶۸

…چهل روز از فقدان عظیم و مصیبت‌بار امام بزرگوارمان مى‌گذرد و این اولین جمعه‌اى است که من در فقدان آن عزیز به نماز جمعه مى‌آیم و با شما امت وفادار و یاران مخلص او روبه‌رو مى‌شوم. باور کردن این حقیقت تلخ، بسیار سخت است. در طول سال‌هاى گذشته، تصور دنیاى بى‌روح و فضاى افسرده و زندگى غم‌انگیزى که در آن، امام و رهبر و مراد و معلم و مرشد و پدر و امید ما حضور نداشته باشد، برایمان بسیار دشوار بود.
پروردگارا! ما در این مصیبت به تو پناه مى‌بریم، از تو تسلا مى‌جوییم، از تو کمک مى‌خواهیم و به تو شکوه مى‌کنیم. اى بقیةاللَّه، اى حجةبن‌ الحسن ‌العسکرى! تسلیت این مصیبت بزرگ را به تو عرض مى‌کنیم.
از خود آن معلم بزرگ و پدر مهربان آموخته‌ایم که مصیبت‌ها را- هرچند بزرگ باشند- باید تحمل کرد. یاران و مؤمنان، مصیبت رحلت پیامبر اسلام(ص) و شهادت على‌بن‌ أبى‌طالب(ع) و دیگر مصیبت‌هاى بزرگ را تحمل کردند و از مصیبت، وسیله‌ى عروج و پلکانى به سمت هدف‌هاى والا و بلند ساختند. ما هم اى امام بزرگ و اى خمینى عزیز! از خداى تو کمک مى‌گیریم و درس‌هاى تو را، درس زندگى خود قرار مى‌دهیم، تا شاید از این مصیبت، پلکانى به سمت هدف‌هاى والا و عزیزى که یک عمر در راه آن مجاهدت کردى، بسازیم.
امروز مایلم در خطبه‌ى اول راجع به اماممان صحبت کنم. درباره‌ى او خیلى حرف زده شد اما به اعتقاد من هنوز زود است که تحلیل‌گرهاى جهانى بتوانند امام بزرگوار را به‌درستى بشناسند؛ شخصیت عظیمى که در طول تاریخ بعد از انبیا و اولیا، امثال او بسیار به‌ندرت ظهور مى‌کنند. آن‌ها کارهاى بزرگ انجام مى‌دهند و مثل برق مى‌درخشند و فضا را منور مى‌کنند و مى‌روند.

بخشی از یک فهرست

امام بزرگوار ما کارهاى بزرگِ متناسب با بزرگى خود انجام داد و من امروز بعضى از آن‌ها را به یاد شما مى‌آورم. یقیناً اگر تحلیل‌گرها و متفکران، کارهاى بزرگ امام امت را فهرست کنند، چند برابرِ آن چیزى خواهد شد که من امروز آن‌ها را برمى‌شمارم.
اولین کار بزرگ او، احیاى اسلام بود. دویست سال است که دستگاه‌هاى استعمارى سعى کردند تا اسلام به دست فراموشى سپرده شود. یکى از نخست‌وزیرهاى انگلیس در جمع سیاست‌مداران استعمارى دنیا اعلام کرده بود که ما باید اسلام را در کشورهاى اسلامى منزوى کنیم! قبل و بعد از آن نیز پول‌هاى گزافى خرج شد تا اسلام در درجه‌ى اول از صحنه‌ى زندگى و در درجه‌ى دوم از ذهن و عمل فردى انسان‌ها خارج شود؛ چون مى‌دانستند این دین، بزرگ‌ترین مانع در راه چپاول قدرت‌هاى بزرگ و استکبارى است. امام ما اسلام را دوباره زنده کرد و به ذهن و عمل انسان‌ها و صحنه‌ى سیاسى جهان برگرداند.

دومین کار بزرگ او، اعاده‌ى روح عزت به مسلمین بود. این‌گونه نبود که اسلام صرفاً در بحث‌ها و تحلیل‌ها و دانشگاه‌ها و صحن جامعه و زندگى مردم مطرح شود؛ بلکه بر اثر نهضت امام ما، مسلمان‌ها در همه‌جاى عالم احساس عزت کردند.
یک‌نفر مسلمان از کشورى بزرگ که مسلمین در آن در اقلیت قرار دارند، به من مى‌گفت: “قبل از انقلاب اسلامى، مسلمان بودن خود را هرگز اظهار نمى‌کردیم. طبق فرهنگ آن کشور، همه اسم محلى داشتند و هرچند خانواده‌هاى مسلمان روى بچه‌هاى خود اسم اسلامى مى‌گذاشتند اما جرأت نمى‌کردند آن اسم را اظهار کنند و از بیان آن خجالت مى‌کشیدند! اما بعد از انقلاب شما، مردم ما با افتخار اسم اسلامى خود را مى‌گویند و اگر از آن‌ها بپرسند که شما چه کسى هستید؟ اول آن اسم اسلامى را با افتخار بر زبان مى‌آورند.” بنابراین، با کار بزرگى که امام(ره) انجام داد، مسلمان‌ها در همه‌جاى دنیا احساس عزت مى‌کنند و به مسلمانى و اسلام خود مى‌بالند.

سومین کار بزرگ او این بود که به مسلمان‌ها احساس درک امت اسلامى داد. قبل از این، مسلمان‌ها در هرجاى دنیا که بودند، چیزى به نام امت اسلامى برایشان مطرح نبود و یا اصلاً جدى تلقى نمى‌شد. امروز همه‌ى مسلمان‌ها در اقصاى آسیا تا قلب آفریقا و تمام خاورمیانه و در اروپا و امریکا، احساس مى‌کنند که جزو یک جامعه‌ى جهانىِ بزرگ به نام امت اسلامى هستند. امام احساس شعور نسبت به امت اسلامى را ایجاد کرد که بزرگترین حربه براى دفاع از جوامع اسلامى در مقابل استکبار است.

چهارمین کار بزرگ او، ازاله‌ى یکى از مرتجع‌ترین و پلیدترین و وابسته‌ترین رژیم‌هاى منطقه و جهان بود. ازاله‌ى حکومت پادشاهى در ایران، یکى از بزرگ‌ترین کارهایى بود که کسى مى‌توانست آن را تصور کند. ایران مهم‌ترین دژ استعمار در منطقه‌ى خلیج‌فارس و خاورمیانه بود. این دژ، به دست امام ما درهم فرو ریخته شد.
کار پنجم او، ایجاد حکومتى بر مبناى اسلام بود. چیزى که به ذهن مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها خطور نمى‌کرد و خواب خوشى بود که مسلمان‌هاى ساده‌لوح هم هرگز آن را با خود تصور نمى‌کردند و نمى‌دیدند. امام(ره) در حد یک معجزه، به این خیال افسانه‌آمیز لباس واقعیت پوشاند.
کار ششم او، ایجاد نهضت اسلامى در عالم بود. قبل از انقلاب اسلامى، در بسیارى از کشورها و از جمله کشورهاى اسلامى، گروه‌ها و جوان‌ها و ناراضی‌ها و آزادى‌طلب‌ها، با ایدئولوژی‌هاى چپ وارد میدان مى‌شدند اما بعد از انقلاب اسلامى، پایه و مبناى حرکت‌ها و نهضت‌هاى آزادی‌بخش، اسلام شد. امروز در هر نقطه‌اى از دنیاى وسیع اسلام که جمعیت یا گروهى به انگیزه‌ى آزادی‌خواهى و ضدیت با استکبار حرکت مى‌کنند، مبنا و قاعده‌ى کار و امید و رکنشان، تفکر اسلامى است.
هفتمین کار بزرگ او، نگرشى جدید در فقه شیعه بود. فقاهت ما پایه‌هاى بسیار مستحکمى داشته و دارد. فقاهت شیعه، یکى از محکم‌ترین فقاهت‌ها و متکى به قواعد و اصول و مبانى بسیار مستحکمى است. امام عزیزمان این فقه مستحکم را در گستره‌اى وسیع و با نگرشى جهانى و حکومتى مورد توجه قرار داد و ابعادى از فقه را براى ما روشن کرد که قبل از آن روشن نبود.

کار هشتم او، ابطال باورهاى غلط در باب اخلاق فردى حکّام بود. در دنیا پذیرفته شده است که کسانى که در رأس اجتماعات قرار مى‌گیرند، اخلاق فردىِ خاصى داشته باشند! تکبر ورزیدن، برخوردار بودن از زندگى راحت و مسرفانه، تجمل‌گرایى، خودرأیى و خودخواهى و امثال این‌ها، چیزهایى است که مردم دنیا قبول کردند که کسانى که در رأس حکومت‌ها قرار مى‌گیرند، این اخلاق را داشته باشند. حتّى در کشورهاى انقلابى، انقلابیونى که تا دیروز زیر چادرها زندگى مى‌کردند و در دخمه‌ها مخفى مى‌شدند، به مجرد این‌که به حکومت مى‌رسند، وضع زندگیشان عوض مى‌شود و اخلاق حکومتیشان تغییر مى‌کند و همان وضعیتى را به خود مى‌گیرند که بقیه‌ى سلاطین و رؤساى عالم داشتند! ما از نزدیک چنین چیزى را دیده‌ایم؛ براى مردم هم مایه‌ى تعجب نیست.
امام ما این باور غلط را عوض کرد و نشان داد که رهبر محبوب و معشوق یک ملت و دیگر مسلمانان عالم، مى‌تواند زندگى زاهدانه‌اى داشته باشد و به جاى کاخ‌هاى مجلل، در یک حسینیه از دیدارکنندگان پذیرایى کند و با لباس و زبان و اخلاق انبیا با مردم برخورد کند.

اگر دل‌هاى حکام و زمام‌داران به نور معرفت و حقیقت روشن شده باشد، تجمل و تشریفات و اسراف و برخورداری‌هاى زیاد و خودرأیى و تکبر و استکبار، جزو لوازم حتمى زمام‌دارى آن‌ها محسوب نمى‌شود. از معجزات بزرگ آن بزرگوار این بود که هم در زندگى خود و هم در آن دستگاهى که به‌وجود آورده بود، نور معرفت و حقیقت تجلى یافته بود.
کار نهم او، احیاى روحیه‌ى غرور و خودباورى در ملت ایران بود. برادران عزیز! حکومت‌هاى استبدادى و فردى، سال‌هاى متمادى ملت ما را به‌صورت ملتى ضعیف و مستضعف و توسرى‌خور درآورده بودند؛ ملتى که از استعداد جوشان و خصلت‌هاى جمعىِ فوق‌العاده ممتاز برخوردار است و در طول تاریخ بعد از اسلام، این‌همه افتخارات علمى و سیاسى دارد.
قدرت‌هاى خارجى- مدتى انگلیسی‌ها و مدتى هم روس‌ها و دیگر دولت‌هاى اروپایى و پس از آن امریکایی‌ها- ملت ما را تحقیر کرده بودند. ملت ما هم باور کرده بود که قابلیت و لیاقت کارهاى بزرگ را ندارد، سازندگى از او بر نمى‌آید، ابتکار از او ساخته نیست و دیگران باید بر او آقایى کنند و به او زور بگویند! بنابراین، روح غرور و افتخار ملى را در ملت ما کشته بودند؛ ولى امام عزیز ما، روح غرور و افتخار ملى را در ملت ایران بیدار و زنده کردند.

در همان حال که ملت ما از احساسات و نخوت‌هاى بیجاى ناسیونالیستى- که استکبار عامل آن و رژیم منحوس پهلوى مروّجش بود- مبرّا هستند اما احساس عزت و قدرت مى‌کنند. امروز ملت ما از دست به دست هم دادن و توطئه‌ى مشترک شرق و غرب و ارتجاع نمى‌ترسند و احساس ضعف هم نمى‌کنند. جوان‌هاى ما احساس مى‌کنند که خودشان مى‌توانند کشورشان را بسازند. مردم ما احساس مى‌کنند که قدرت و توان آن را دارند که در مقابل تحمیل‌ها و زورگویی‌هاى شرق و غرب بایستند. این روح عزت و خودباورى و غرور ملى و افتخارات حقیقى و اصیل را امام(ره) در ملت ما زنده کرد.
و بالاخره دهمین کار بزرگ او، اثبات این نکته بود که “نه شرقى و نه غربى” یک اصل عملى و ممکن است. دیگران خیال مى‌کردند که یا باید به شرق متکى بود و یا به غرب؛ یا باید نان این قدرت را خورد و ستایشش کرد و یا آن قدرت را! فکر نمى‌کردند که یک ملت بتواند هم به شرق و هم به غرب “نه” بگوید و بایستد و بماند و خود را روزبه‌روز ریشه‌دارتر کند؛ اما امام(ره) این نکته را ثابت کرد.
من ده محور از کارهاى بزرگ امام(ره) را برشمردم اما اگر بنشینیم فکر کنیم، کارهاى بزرگ را در پرونده‌ى منور این مرد الهى چندین برابر خواهیم یافت. در این‌جا دو نکته را یادآورى مى‌کنم:

هرکه با او درافتاد…

نکته‌ى اول: کسانى که با امام در افتادند، خودشان را روسیاه کردند. بدبخت آن کسانى هستند که به‌خاطر شادکردن دل صهیونیست‌ها و خوشحال کردن امریکا و پُر کردن کیسه‌ى خود از پول‌هاى نفت ارتجاع، حقیقت را پوشاندند و با امام ما درافتادند. روسیاه آن کسانى هستند که مى‌توانستند زیر بال‌هاى مهربان این پدر و استاد و معلم قرار بگیرند و از او منتفع شوند ولى به بخت خودشان لگد زدند و به آغوش دشمنان او پناه بردند و الان در اروپا و امریکا و امریکاى لاتین و عراق و بعضى کشورهاى دیگر سرگردانند.
این بیچاره‌ها و روسیاه‌ها هنگامى که داخل کشور بودند، قطره‌اى در مقابل اقیانوس محسوب مى‌شدند اما نمى‌فهمیدند که چه‌قدر ناچیز و کوچکند. مراسم ارتحال آن بزرگوار به همه فهماند که امام(ره) چه کسى بود و ملت کجاست و چه مى‌گوید و چگونه مى‌اندیشد و چه مى‌خواهد و همچنین مخالفان چه کسانى هستند و کجایند. خدا کند براى خودشان هم دیگر این اشتباه باقى نمانده باشد که خیال کنند چیزى و کسى هستند.
آن‌ها حقیقتاً به خودشان جفا کردند که در مقابل امام(ره) ایستادند. آینده و افتخار متعلق به کسانى است که پشت سر امام حرکت کردند؛ یعنى قشر عظیم متن ملت و همه‌ى آحاد مردم. شما مردم نشان دادید که یاران و وفاداران و مخلصان امام هستید و بر این یارى و وفادارى و اخلاص پایدارید.

منشأ توفیقات او

نکته‌ى دوم این است که امام خصوصیات ممتاز فردى خیلى داشت اما توفیقات او بالاتر از آن بود که به خصوصیات فردى یک انسان- هرچه هم بالا- متکى باشد. شجاعت و آگاهى و عقل و تدبیر و دوراندیشى امام بسیار ممتاز بود- در این‌ها هیچ شکى نیست- اما توفیقاتى که آن بزرگوار به‌دست آورد، خیلى بالاتر از این است که به شجاعت و عقل و تدبیر و آینده‌نگرى زیاد یک انسان متکى باشد.
آن توفیق‌ها از جاى دیگر نشأت مى‌گرفت که در درجه‌ى اول از اخلاص او ناشى مى‌شد؛ «مخلصین له‌الدّین». مخلص خدا بود و کار را فقط براى او- ولاغیر- انجام مى‌داد. لذا اگر همه‌ى دنیا هم در مقابل او قرار مى‌گرفتند و از او چیزى مى‌خواستند که مورد رضاى خدا نبود، انجام نمى‌داد.
در درجه‌ى دوم، توکل و حسن ظن به خدا داشت. هیچ‌کارى در نظر او خارج از قدرت الهى نبود. کارهاى بزرگ، حرکت‌هاى عظیم، کندن کوه‌هاى راسخ و جبالِ راسیات براى او میسور بود؛ چون عقیده داشت که به خدا متکى است و خدا او را کمک مى‌کند؛ و چون به خدا توکل داشت، لذا با حسن ظن مى‌نگریست.
روزى که او نهضت را شروع کرد، کسانى که فکر کنند مى‌شود نهضتى برپا کرد، خیلى کم بودند. آن روزى که او شعار اسقاط رژیم سلطنت را داد، کسانى که فکر کنند مى‌شود رژیم سلطنت در ایران ساقط شود، بسیار معدود بودند. آن روزى که سیاست “نه شرقى و نه غربى” را اعلام کرد، کسانى که فکر مى‌کردند مى‌شود بدون اتکاى به شرق و غرب حکومتى داشت و آن را نگهداشت و اداره کرد، بسیار نادر بودند. آن روزى که گفت: “امریکا هیچ غلطى نمى‌تواند بکند”، کسانى که باورشان باشد که امریکا نسبت به امام و امتش هیچ غلطى نمى‌تواند بکند، خیلى کم بودند.
او تمام این کارهاى بزرگ را به خاطر توکل به خدا انجام داد و مى‌دانست که مى‌تواند انجام دهد. البته براى او، انجام شدن کار هدف نبود. او مى‌گفت: من وظیفه‌ام را انجام مى‌دهم. پیروزى او به این بود که بتواند وظیفه‌اش را انجام دهد. در نظر امام(ره)، پیروزى این نبود که انسان بتواند آن کارى را که مى‌خواهد، انجام بدهد؛ در نظر او، پیروزى این بود که انسان بر طبق تکلیف خود عمل کند. با این روحیه و احساس و انگیزه، او کار را پیش برد و ادامه داد.

مردم، بزرگ‌ترین دوستان امام

امام دو خصوصیت دیگر هم داشت، که این هم جز با نورانیت الهى ممکن نبود و آن عبارت بود از: دشمن‌شناسى و دوست‌شناسى. در شناخت دشمن‌ها و دوست‌ها اشتباه نکرد. از اول دشمن‌ها را شناخت و آن‌ها را اعلام کرد و تا آخر هم در مقابلشان ایستاد؛ و نیز از اول دوست‌ها را شناخت و آن‌ها را اعلام کرد و تا آخر هم از دوستى آن‌ها منتفع شد.
او همیشه بر مردم و ملت‌ها تکیه مى‌کرد. در سفرى که مى‌خواستم به خارج از کشور بروم، خدمت امام بزرگوارمان رفتم. در آن زمان جریانى وجود داشت که به ایشان گفتم در دنیا نسبت به این جریان علیه ما خیلى حرف است. البته مى‌خواستم به ایشان گزارش بدهم؛ والّا من هم هیچ رعب و خوفى از آن جنجال‌هاى جهانى نداشتم و بعداً هم وارد آن ماجرا شدم. ایشان تمام خبرهاى دنیا را همیشه به‌صورت نزدیک و نقد در اختیار داشتند و غالباً خبرهاى جهانى را زودتر از دیگران به‌دست مى‌آوردند. امام(ره) در پاسخِ من با لبخند رضایتى گفتند: “بلى، اطلاع دارم؛ اما همه‌ى ملت‌ها با ما هستند.” واقعاً همین‌طور بود که ایشان مى‌فرمودند. در همان سفر، آنچنان حضور ملت‌ها در کنار ما آشکار شد که همه را مبهوت کرد. بنابراین، او هم دوستانش را مى‌شناخت و هم دشمنانش را. از دوستانش منتفع مى‌شد و به آن‌ها اعتماد و تکیه مى‌کرد. بزرگ‌ترین دوستانش شما ملت وفادار بودید؛ و امام چه خوب شما را شناخته بود.

اصل قضیه

ما باید با تکرار این حقیقت‌ها، یک هدف را دنبال کنیم و آن، درس گرفتن است ولاغیر؛ والّا صِرف ستایش کردن فایده‌اى ندارد؛ بلکه گاهى هم مضر است؛ زیرا وقتى که خیال کنیم او کارها را انجام داده است، تصور مى‌کنیم که دیگر کارى به‌عهده‌ى ما نیست.
گر نماز آن بود کان مظلوم کرد
دیگران را زین عمل محروم کرد
ما آن بزرگوار و انسان والا و مقتدا و قائد را ستایش مى‌کنیم تا خودمان را به او نزدیک سازیم و راهش را ادامه دهیم. تقواى خدا بر همه‌ى امور زندگى او حاکم بود؛ ما نیز باید تقواى خدا را ملاک همه‌ى امورمان بشماریم. اصل قضیه تقواست. تقوا، یعنى مراقب باشیم برخلاف اراده‌ى الهى حرکتى از ما سرنزند.

خطبه‌ى دوم

…در این خطبه مایلم در گفتار کوتاهى، نگاهى به آینده بیندازیم. اولاً، از خبرگان منتخب مردم به‌خاطر حسن‌ظنى که به این بنده‌ى حقیر ابراز داشتند و مسؤولیت بزرگ و سنگینى را بر دوش من نهادند، تشکر مى‌کنم. ثانیاً، از آحاد ملت بزرگ ایران و گروه‌هاى پُرشور و وفادار که در طول این مدت به‌عنوان بیعت و اعلام وفادارى، با پیام و حضور و پیاده‌روى و تهیه‌ى طومار و غیره، تأیید و حمایت خودشان را اعلام داشتند، صمیمانه و با همه‌ى وجود تشکر مى‌کنم و به‌خاطر وفادارى بى‌نظیرشان نسبت به امام و مقتداى بزرگ امت در طول چهل روز عزاى عمومى، سپاسگزارم.
آنچه شما ملت ایران از خود نشان دادید، یقیناً درس بزرگى خواهد بود که در طول تاریخ به ثبت خواهد رسید. از برادران عزیز کشورهاى دیگر و مسلمانان سراسر عالم که در این عزاى بزرگ با ملت ایران هم‌نوایى کردند و هم‌دردى نشان دادند و یاد امام و قائد بزرگ ما را گرامى داشتند، صمیمانه تشکر مى‌کنم. به میهمانان عزیز جمهورى اسلامى نیز که جمع کثیرى از آن‌ها در نماز حضور دارند، خیر مقدم مى‌گویم و از حضورشان در جمهورى اسلامى و احترامشان به امام بزرگوارمان متشکرم.
برادران و خواهران عزیز و ملت بزرگ ایران! حضور و اجتماع و وحدت کلمه‌ى شما در این مرحله‌ى بسیار حساس، بزرگ‌ترین پیروزى را به جمهورى اسلامى داد. بارها تکرار کرده‌ایم که دشمنان ما به این مرحله- فقدان امام(ره)- چشم امید دوخته بودند. بحمداللَّه با حرکت قاطع شما، طلسم دشمن شکسته شد و خواب و خیال باطل از چشمش رخت بربست.
ملت ایران در این مرحله، بهترین حرکت و موضع‌گیرى را انجام داد اما باید به همه‌ى برادران و خواهران عزیز در سراسر کشور بگویم که ما براى سازندگى کشور و تداوم راه امام عزیزمان و تحقق آمال و آرزوها و آرمان‌ها و اهداف این انقلاب الهى و بزرگ، راهى طولانى در پیش داریم. یقیناً دشمن‌هاى کینه‌ورز و توطئه‌گر و خدعه‌گر حاضر نیستند از دشمنى خود با اسلام و جمهورى اسلامى دست بردارند.

شما در طول این ده‌سال‌ونیمى که از پیروزى انقلاب گذشته، بارها به دشمن تودهنى زده‌اید و او را دچار شکستى خفت‌بار کرده‌اید اما باز هم دشمن دست به توطئه و خدعه و خباثت خواهد زد. البته او انتظار دارد که ملت ایران ده‌ها بار دیگر هم در مقابله با توطئه‌هاى خبیثانه‌اش، مشت محکم خود را به دهان و سینه‌ى او بکوبد و إن‌ شاءاللَّه خواهد کوبید. براى این کار، بیدارى ملت ایران و وحدت کلمه‌ى شما مردم همیشه لازم است.
در یک موازنه‌ى حقیقى و با توجه به معیارهاى الهى و واقعى، شما از همه‌ى دشمنانتان قوی‌ترید؛ در این هیچ شکى نیست. ثروت‌هایى که در اختیار قدرت‌هاى جهانى است، وسایل تبلیغاتى‌اى که آن‌ها دارند و سلاح‌هاى مدرنى که به آن مى‌بالند، قدرت ظاهرى است؛ نباید گول خورد و زرق و برق‌ها و ظاهر کارها را ملاک قرار داد. اگر قرار بود این‌ها دشمن را به اقتدار حقیقى در مقابل ما برساند، ما باید حالا در دنیا وجود نمى‌داشتیم و جمهورى اسلامى باید یک افسانه مى‌بود؛ مى‌بینید که این‌طور نیست.
قدرت واقعى، عبارت است از قدرت ملتى که اولاً آگاه باشد پیرامون او چه مى‌گذرد؛ ثانیاً به حق و راه خود ایمان داشته باشد؛ ثالثاً تصمیم بگیرد که این راه را ادامه دهد. اگر ملتى این سه خصوصیت را داشت، هیچ قدرتى در دنیا از او قوی‌تر نیست.
ما از حق خودمان دفاع مى‌کنیم. ما که نمى‌خواهیم به حقوق دیگران دست‌اندازى کنیم. ما که قصد توسعه‌طلبى نداریم. ما که براى دخالت در امور دیگران، به آن سمت دنیا لشکرکشى نمى‌کنیم؛ اما دشمنان ما این کارها را مى‌کنند. بنابراین، آن‌ها محکوم به شکستند.
ما داریم از حیثیت و شرف و دین و انقلاب و حقوق انسانى و استقلالمان دفاع مى‌کنیم. هر ملتى که از حقوق حقیقى خود با آگاهى و ایمان و تصمیم دفاع کند، قطعاً پیروز خواهد شد. بنابراین، ما از دشمن‌هامان قوی‌تریم؛ منتها توجه کنید که قوی‌تر بودن وقتى به‌کار مى‌آید که بیدار باشیم. یک آدم قوى و پهلوان، هرچه هم که قوى باشد اما اگر در خواب بماند، ممکن است بچه‌اى هم به او ضربه بزند. باید بیدارى را حفظ کنید.

قوّت و قدرت ما هنگامى بروز مى‌کند که ملتى یکپارچه باشیم. اگر بین ما اختلاف و دودستگى شد، بگومگو رخ داد، جریان‌هاى مختلف پدید آمد و قدرت‌طلبى شد، قدرتمان را از دست خواهیم داد؛ “و تذهب ریحکم”. اختلاف، اصلاحیات و آبرو و اقتدار را از هر ملتى مى‌گیرد. اگر شما وحدت کلمه را حفظ کنید، این قدرت مى‌ماند.
باید براى حرکت، کمرمان را محکم ببندیم. ما دیگر جنگ نظامى نداریم اما جنگ با موانع سازندگى پیش روى ماست. باید کشورمان را بسازیم و این کار بزرگى است که در راه آن موانعى وجود دارد. باید با این موانع جنگید و آن‌ها را از سر راه برداشت. این موانع ممکن است تنبلى و بى‌برنامگى و بى‌قانونى و نداشتن نیروى لازم باشد. هرچه که هست، باید آن‌ها را از سر راه برداریم و ایران را بسازیم.
اسلام و جمهورى اسلامى باید نشان دهد که مى‌تواند ایران را چنان بسازد که در طول تاریخ کشورها، با این کیفیت ساخته نشده باشد. این هنر را اسلام و ملت مسلمان ما دارند. مردم همت کنند و با وحدت کلمه و خلوص و اخلاص و حضور در صحنه، کشور را بسازند و آباد کنند. ببینید مسؤولانى که مورد اعتمادتان هستند- جا هم دارد که مورد اعتماد باشند- از شما چه مى‌خواهند، آن را انجام دهید. با همکارى شما مردم، تمام موانع برطرف خواهد شد.
این‌که ما مى‌گوییم بر دشمن پیروز بشویم، یعنى کشور را بسازیم. دشمن نمى‌خواهد ما کشور خود را آن‌چنان‌ که شایسته‌ى یک ملت انقلابى و بزرگ است، آباد و آزاد و آراسته و پیراسته بسازیم.
ما در اداره‌ى داخلى کشور و در ارتباطات خارجى، از اصول انقلابى و اسلامى پیروى خواهیم کرد و دقیقاً همان راهى را که امام(ره) مى‌پیمود، طى خواهیم کرد. با حضور شما مردم در صحنه، هر ناممکنى، ممکن و هر مشکلى، آسان خواهد شد.
در پایان لازم مى‌دانم عید سعید قربان را به همه‌ى شما برادران و خواهران عزیز نمازگزار و ملت ایران و مسلمانان جهان تبریک عرض کنم. تقدیر الهى این بود که پایان چهل روز عزادارى ملت ایران، روز عید قربان باشد. این هم نگاه روشنى به آینده است. البته یاد امام(ره) هرگز از دل ما نخواهد رفت و عزاى او در قلب ما تمام نخواهد شد. دیروز فرزند عزیز و یادگار گرانمایه‌ى امام بزرگوارمان- حجت‌الإسلام آقاى حاج سیداحمد آقا- بر سر مزار پدر بزرگوارشان به شما مردم گفتند که عزادارى در چهل روز تمام شد و خواستند که مردم لباس‌هاى سیاه را برکنند و لباس کار و تلاش بر تن کنند.
یاد امام هرگز از دل و جان ما رخت نخواهد بست. امام عزیز! مگر ممکن است ما تو را فراموش کنیم؟ یقیناً این غم بزرگ همچنان ما را تا سال‌هاى متمادى همراهى خواهد کرد. امام عزیز! ما از امروز- که عید قربان است- باز هم به خاطر تو زندگى و تلاش را شروع مى‌کنیم؛ چون تو این راه را مى‌خواستى و مى‌پسندیدى و مى‌طلبیدى.
برادران و خواهران عزیز! تقوا پیشه کنید. امام ما مظهر تقوا و پرهیزگارى و پارسایى بود.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:13 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
خمینیسم و عوامل تربیت سیاسی

امام، در معرفت سیاسی منظومه ای جدید طرح ریزی کردند و تعریفی جدید از انسان، هستی، و شناخت را با تعالیم سیاسی در هم آمیختند و سیاست را در خدمت اهداف توحیدی قرار دارند. علاوه بر آن به شدت اعتقاد داشتند مردم باید در جریان وقایع سیاسی قرار گرفته و آگاهی های سیاسی جهانی داشته باشند.

شنبه ۲۳ خردادماه ۱۳۸۸

در ادامه به طور مختصر بخشی از مکتب تربیتی حضرت امام در باب سیاست مورد بررسی اجمالی قرار می گیرد.

الف) شناخت سیاسی: امام، در معرفت سیاسی منظومه ای جدید طرح ریزی کردند و تعریفی جدید از انسان، هستی، و شناخت را با تعالیم سیاسی در هم آمیختند و سیاست را در خدمت اهداف توحیدی قرار دارند. علاوه بر آن به شدت اعتقاد داشتند مردم باید در جریان وقایع سیاسی قرار گرفته و آگاهی های سیاسی جهانی داشته باشند.

ب) احساس سیاسی: نظام های سیاسی ـ حتی عقلانی‌ترین آنها ـ نیازمندند تا برای تحکیم نظام معرفتی خود میان خود و مردم پیوندی عاطفی ایجاد کنند. در نظام های انقلابی به خاطر مشکلات فراوانی که پس از پیروزی گریبان گیر مردم می شود این مسئله اهمیت دو چندان می یابد.

از نکات بسیار اساسی در بینش امام خمینی، ترکیب و تلفیق موفق دو نوع از عناصر احساسی بود. ، ایشان از یک سو شور و شوق تحول و انقلاب را در درون و برون نظام را گسترش می دادند و از دیگر سو التزام به انقلاب و ارکان اصلی آن و نظام سیاسی را توصیه می نمودند. به تعبیری: وفاداری به نظام سیاسی را، با شور و شوقی تحول‌طلبانه آمیخته بودند. احساساتی که از یکسو حس وفاداری و اطاعت را نسبت به نظام سیاسی انقلابی بوجود آورد و از سوی دیگر احساس نیاز به تغییر، دگرگونی و تحول در ابعاد مختلف زندگی درونی و روابط بیرونی. احساس لزوم حفظ نظام، روحیة اعتماد به نفس و استقلال فرهنگی، احساس عزت و اقتدار، فرهنگ استقامت و شهادت، تشکیل جبهه ی جهانی مستضعفین و… از جمله مواردی است که حضرت امام در فرمایشاتشان بر آنان تاکید ویژه ای داشتند.

ج) حس شایستگی سیاسی: تربیت سیاسی، علاوه بر دو رکن شناخت و احساس سیاسی، نیازمند تعیین جایگاه فرد در نظام سیاسی است. شخص و موقعیت او در نظام، بایستی تفسیر شود، قابلیت های خویش را پیدا کند و به درستی دریابد که چه کارهائی در توان و در مسؤولیت اوست.

امام خمینی، در راستای توضیح و تعیین نکتة فوق، مطالب ذیل را یادآور شدند:

اولاً عمل سیاسی، تکلیف شرعی و دینی است. امام، بارها و بارها از پیوند تفکیک‌ناپذیر دین و سیاست سخن گفته‌اند و جدائی دین و سیاست را، توطئه‌ای استعماری و خانه‌برانداز، تلقی کرده‌اند. از جمله فرموده‌اند:

«حضرت موسی بن جعفر را چون نماز می‌خواند، چون روزه می‌گرفت، چون مردم را دعوت می‌کرد که به هارون الرشید و اینها، شما بروید و با آنها بسازید هرچه آنها ظلم می‌کنند شما حرف نزنید؟]که زندان نکردند[ قضیه این نبوده است؟ آنها از باب اینکه می‌دیدند... برای دولت خطرناک است برای قدرتها[ی] اینها خطرناک است» [به حبس ایشان اقدام کردند].

ثانیاً مسؤولیت پذیری سیاسی را، وظیفه و تکلیف دانسته‌اند. گریز از مسؤولیت و روحیه انزوا و کناره‌گیری از مسؤولیت سیاسی و اجتماعی را، نکوهش کرده‌اند و از جمله، وسوسه‌های شیطانی را در این زمینه، افشا کرده‌اند، در خطاب به فرزند گرامی‌شان نوشته‌اند:

«پسرم از زیر بار مسؤولیت انسانی که خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است، شانه خالی مکن که تاخت و تاز شیطان در این میدان، کمتر از میدان تاخت و تاز در بین مسؤولین و دست اندرکاران نیست».

ایشان این بهانه را که حضور در عالم سیاست دام های شیطانی را بر انسان می گستراند رد کرده اند و تصریح نموده اند که در عالم خلوت هم به همان اندازه تاخت و تاز شیطانی هست.

ثالثاً فعالیت سیاسی، در انحصار قشر و طبقه خاصی نیست بلکه تمامی مردم، بایستی خود را موظف به اجرای نقش سیاسی بدانند. تأکید امام بر حضور تمامی اقشار در میدان عمل و سیاست، در طول دورة مبارزه تا رحلت ایشان، ادامه یافت. ایشان، در برابر کناره‌گیری تمامی گروههای اجتماعی بویژه روحانیان و دانشگاهیان، موضعگیری نشان دادند و آنان را، موظف به ایفای مسؤولیتهای سیاسی ـ اجتماعی دانستند.

از جمله تأکیدات امام، لزوم دخالت سیاسی نسل تحصیلکرده در مسائل سیاسی ـ اجتماعی است. در مقطع انتخابات مجلس دوم، ایشان در برابر القائات برخی از گروهها ـ که نتیجه‌ای جز حذف تعهد سیاسی در دانشگاهیان نداشت ـ چنین موضعگیری کردند:

«از قراری که من شنیده‌ام در دانشگاه بر بعضی از اشخاص رفته‌اند، گفته‌اند که دخالت در انتخابات، دخالت در سیاست است و این حق مجتهدین است. تا حالا می‌گفتند که مجتهدین در سیاست نباید دخالت بکنند. این منافی با حق مجتهدین است. آنجا شکست خورده‌اند. حالا عکسش را دارند می‌گویند. این هم روی همین زمینه است… دانشگاهی‌ها بدانند این را که همانطوری که یک مجتهد در سرنوشت خودش باید دخالت بکند یک دانشجوی جوان هم باید در سرنوشت خودش دخالت کند… بیدار باشید، توجه کنید، اینها با توطئه‌هایشان می‌خواهند کار را انجام بدهند… آنوقت شیطنت این بود که سیاست از مذهب خارج است و بسیار ضرر به ما زدند و ما بسیار ضرر خوردیم و آنها هم بسیار نفع بردند. این مطلب شکست خورده، حالا می‌گویند که سیاست حق مجتهدین است. یعنی در امور سیاسی در ایران پانصد نفر دخالت کنند. باقی‌شان بروند سراغ کارشان… این از آن توطئه سابق بدتر است برای ایران… برای آنکه آن یک عده از علما را کنار می‌گذاشت. منتها به واسطة آنها هم یک قشر زیادی کنار گذاشته می‌شوند. این تمام ملت را می‌خواهد کنار بگذارد. یعنی نه اینکه این می‌خواهد مجتهد را داخل کند. این می‌خواهد مجتهد را با دست همین ملت از بین ببرد.»

مشابه خطاب و عتاب فوق، در ارتباط با حوزه‌ها نیز از حضرت ایشان صادر شده است. مکرراً تفکر جدائی دین از سیاست را در حوزه‌ها، تخطئه کرده‌اند، ضرورت حضور فعال روحانیان را در عمل سیاسی یادآور شده‌اند و آنان را، از تسرّی تفکرات اهل جمود، برحذر داشته‌اند:

«علمای دین باور در همین حوزه‌ها تربیت شده‌اند و صفوف خویش را از دیگران جدا کرده‌اند. قیام بزرگ اسلامی‌مان نشأت گرفته‌ از همین بارقه است. البته هنوز حوزه‌ها به هر دو تفکر آمیخته‌اند و باید مراقب بود که تفکر جدائی دین از سیاست، از لایه‌های تفکر اهل جمود به طلاب جوان سرایت نکند.»

و همین طور طبق نگاه دینی که کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته همه ی مردم را موظف به مشارکت سیاسی می دانستند.

منابع این بحث در مطلب تربیت سیاسی ۱ مورخ سوم خرداد ذکر شده اند.

در ادامه به بحث عوامل دخیل در تربیت سیاسی پرداخته خواهد شد.

خانواده: امام خمینی بر تأثیرگذاری نهاد خانواده در تعلیم و تربیت، تأکیدات پیوسته‌ای داشته‌اند و از جمله نقش این نهاد را در شکل‌گیری شخصیت سیاسی، یاد آور شده‌اند. ایشان در نقش انکار ناپذیر خانواده در تربیت فرزندانی مهذب، شجاع، مستقل، مبارز، آرمان خواه و متعهد و به ویژه در تأثیر روحیه زنان بر حالات سیاسی مردان سخنان مبسوط و مفصلی دارند. در نگاه  ایشان، اگر زنان یک جامعه، آمادگی استقامت و مبارزه را نداشته باشند، مردان آن جامعه، در پیکار از پای خواهند افتاد. بنابراین در هر مبارزه و نبرد، نقش پشت پرده و حساس جامعه زنان کشور و علاوه بر ان نقش مستقیم و بلاواسطه ایشان بایستی مورد توجه قرار گیرد.

امام خمینی در این زمینه، خطاب به مادران چنین می‌گویند: «تهذیب کنید بچه های خودتان را، تربیت کنید، تربیت اسلامی.» و در ادامه اشاره می کنند: «باید بگویم که آنها [بانوان] در صف اول واقع هستند برای اینکه مردها هم از آنها شجاع شدند، از مجاهدات آنها تشجیع شدند». یا می فرمایند: «قرآن کریم انسان ساز است و زن نیز انسان ساز»

مدارس و دانشگاه ها: حضرت امام اعتقاد داشتند که پرورش مناسب سیاسی، جز با تحول در نظام آموزشی غیر ممکن است. از جمله حساسیت های امام، به نکات ذیل می‌توان اشاره نمود:

اولاً: حضور معلمان و اساتید مستقل که خودباخته و و ابسته به استکبار و استعمار نیستند به تاکید در بیانات ایشان شنیده و دیده می شود.

«اینطور نباشد که معلمین ما و مربی‌های جوان های ما، تربیت مسکو شده باشند یا تربیت واشنگتن. ساده‌اندیشی است که ما گمان کنیم که باید همه اینها که تخصص دارند هر طوری که می‌خواهند باشند. باید بیایند و ما از آنها استفاده کنیم. استفاده نمی‌توانیم بکنیم. اگر مرض ظاهری ما را یک متخصص خوب کند، امراض باطنی برای ما ایجاد می‌کند… از یک مرض کوچک به یک مرض بزرگ ما را می‌کشاند».

ثانیاً: امام، با تاکید این نکته را هشدار دادند که نباید دانش جویانی خودباخته و وابسته تربیت نمود. در یکی از پیام های خویش، چنین فرموده‌اند:

«مبادا اساتید و معلمینی که بواسطة معاشرتها و مسافرت به جهان به اصطلاح متمدن، جوانان ما را که تازه از اسارت و استعمار رهیده‌اند، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجیها، بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند».

ایشان تعهد را مقدم بر تخصص و  همراه با تخصص ذکر نموده اند و اشاره فرموده اند: «مهم این است که دانشگاه یک کسی که از آن بیرون بیاید بفهمد که من با بودجه این مملکت تحصیل کردم، متخصص شدم، به مقام عالیه علمی رسیدم و باید برای این مملکت خدمت بکنم و برای استقلال این کشور باید خدمتگزار باشم». و در جای دیگر اشاره داشته اند: «علم تنها، اگر ضرر نداشته باشد فایده ندارد… تمام این مصیبت‌ها که برای بشر پیش آمده است، ریشه‌اش از دانشگاه بوده… دانشگاه‌های سرتاسر جهان اگر چنانچه مواضع انسانی را، اخلاق انسانی را، آنچه در فطرت انسان است، در کنار تعلیم و تعلم قرار بدهند یک عالم عالم نور می‌شود، علم و عمل، علم و تعهد به منزله دو بال هستند که با هم می‌تواند به مراتب ترقی و تعالی برسند… این فاجعه بوده است برای این ملت که ابزار علمش دست کسانی باشد که متعهد نیستند». و دانشگاهی این چنین را مبدا همه ی تحولات بر می شمردند.

«اگر چنانچه تربیت یک تربیت انسانی باشد، و موافق با فطرت انسان که همان فطرت ودیعه گذاشته شده از طرف خداوند است، و «فطرت ا… التی فطرالناس علیها» آنطور باشد، در دانشگاه هم همانطور تربیت باشد، اینها بعد که تحویل به جامعه داده می‌شود، و مقدرات جامعه قهرا به دست اینها سپرده می‌شود روند یک کشور را کشور نورانی، کشور انسانی، کشور به فطرت ا… تربیت می‌کنند».

رسانه‌های گروهی: امام خمینی، به اهمیت ابزارهای اطلاع‌رسانی جدید اشراف داشتند و در این میان بر نقش رادیوـ تلویزیون. از آن جا که دربرگیرنده ی مخاطب عام است تأکید فراوان تری کرده اند.

«اهمیت رادیو ـ تلویزیون بیشتر از همه است. این دستگاهها، دستگاههای تربیتی است. باید تمام اقشار ملت با این دستگاهها تربیت شوند. یک دانشگاه عمومی است. دانشگاه دانشگاهِ موضعی است. این یک دانشگاه عمومی است یعنی دانشگاهی است که در تمام سطح کشور گسترده است… باید این دستگاه، دستگاهی باشد که بعد از چند سال تمام قشر ملت را روشن کند. تمام را مبارز بار بیاورد. تمام را متفکر بار بیاورد. تمام اینها را مستقل بار بیاورد. آزادمنش بار بیاورد. از غرب زدگی بیرون کند. استقلال به مردم بدهد».

تعمق در جملات اخیر امام، نشان می‌دهد که ایشان چه رسالتی را از رادیو ـ تلویزیون انتظار داشتند. به نظر ایشان، این دستگاه موظف است که روحیه مناسب با نظام سیاسی انقلاب را، در جامعه بیافریند. و متاسفانه آن چه شاهدش هستیم خلاف این مسئله را اثبات می کند.

امام خمینی، در سهم مطبوعات و نشریات در رشد و تربیت سیاسی جامعه،… سخنان مبسوط و مفصل دارند. بارها و بارها از نقش قلم سخن گفتند و مسؤولیت ارباب قلم را در ابعاد مختلف تربیت اجتماعی و به ویژه تربیت سیاسی، یادآور شدند. ایشان، در تأثیرگذاری مجلات و مطبوعات، کلام نغز و قابل توجهی دارند:«آنچه که بیش از همه در فرهنگ مردم تأثیر می‌گذارد، مجله و فرم مجله است. برای اینکه مجله و نحوة ارائه آن خیلی تأثیر دارد. این حتی خودش اگر مجله را هم نخواند، ورق زدن مجلّه، این خودش در روحیه‌اش تأثیر می‌گذارد».و این یعنی اهتمام حضرت امام به تعریف قالب هایی متناسب با محتوای دینی. ایشان هم چنین فرموده اند:«در باب نشریات خودتان می‌دانید که نقش نشریات در هر کشوری از همه چیزها بالاتر است روزنامه‌ها و مجلات می‌توانند که یک کشوری را رشد بدهند و هدایت بدهند به راهی که صلاح کشور است و می‌توانند که به عکس عمل کنند».

احزاب و تشکل ها: در کشورهای صنعتی، «احزاب» یکی از عوامل تربیت سیاسی شناخته شده‌اند. در کشور ما، به علل مختلف، تحزب نقش چندانی در تربیت سیاسی سالم ندارد. البته حضرت امام در بیاناتشان نسبت به احزاب و گروه ها بیاناتی داشته اند که ضمن رد حزب بازی، وجود گروه های مختلف با آرا و عقاید متفاوت را در زیر سایه جمهوری اسلامی مایه خیر برای نظام و  رشد فضای عمومی می دانستند. لازم به ذکر است که ایشان به مردمی بودن احزاب توجه فراوانی داشتند و احزاب فرمایشی دولت نشانده را رد می کردند. در اندیشه سیاسی حضرت امام تحزب امری جدای از حزب بازی است، امام در راستای افزایش ضریب تاثیر احزاب نکاتی فرموده اند. به عنوان نمونه در خصوص عضو گیری به سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تاکید می کنند که: «مساله مهم دیگر قضیه عضوگیری است. شما باید سوابق افراد را قبل و بعد از انقلاب بررسی کنید. اینکه خانواده‌اش کیست، بعد از انقلاب چه جوری بوده است؛ این را باید حتی الامکان، دقت کنید… البته رعایت چنین امری در سراسر مملکت مشکل است ، اما اگر مسامحه شود کار مشکل‌تر می‌شود. باید از افرادی صحیح که می‌دانید ریشه فاسدی ندارند ، عضوگیری کنید.» البته ایشان مکررا تاکید و توصیه می کردند که گروه ها از تفرقه بپرهیزند و حتی در بیاناتی تند خطاب به احزاب می گفتند: « هر روز در روزنامه‌ها می‌خوانید که گروه کذا هم اظهار وجود کرد، بسیارشان به اسم اسلام است و خیلی شان هم غیر اسلامی، هم آن که به اسم اسلام است حالا اشتباه دارد می‌کند، هم آن که به اسم غیر اسلام است اشتباه می‌کند. همه باید تحت لوای لااله الا الله باشیم، همه یکی باشیم ان‌شاءالله ». در این میان کارنامه حزب جمهوری اسلامی بسیار درخشان است. در اهداف این حزب آمده است: بالا بردن آگاهی اسلامی و سیاسی مردم ایران و سرعت بخشیدن به خودسازی انقلابی آنها در همه ابعاد. و همچنین تبدیل نظام آموزشی وارداتی استعماری به نظامی اصیل و اسلامی

مساجد و مؤسسات دینی: مساجد از صدر اسلام جایگاه اجتماعی –سیاسی خاصی داشته اند و جنبش ها و نهضت های سده ی اخیر در کشورمان، عمدتاً در محور «مساجد» شکل گرفته‌اند و به تاریخ سیاسی کشور، جهت بخشیده‌اند.

امام خمینی، با توجه به نقش تاریخی مساجد، فرموده‌اند:«مسجد در اسلام و در صدر اسلام، همیشه مرکز جنبش و حرکتهای اسلامی بوده، از مسجد تبلیغات اسلامی شروع می‌شده است و از مسجد حرکت قوای اسلامی برای سرکوبی کفار و وارد کردن آنها در بیرق اسلام بوده است… شما که از اهالی مسجد و از علمای مساجد هستید، باید پیروی از پیـامبر اسلام و اصحاب را مرور کنید و مساجد را برای تبلیغات اسلام و حرکت اسلامیه و برای قطع ایادی شرک و کفر و تأیید مستضعفین در مقابل مستکبرین قرار بدهید».

امام، معتقد بودند که پیروزی نهضت، نه تنها از نقش مساجد و ضرورت آن در ابعاد مختلف تربیتی و به ویژه تربیت سیاسی، نکاسته بلکه بر اهمیت آن افزوده است. در هشدارهای اولیه پس از پیروزی، فرموده بودند:«راه دیگری که الآن در نظر آن هاست، این است که این مراکزی که مربوط به ربط روحانیت و ملت است، این مراکز را سست بکنند و کم‌کم از بین ببرند. وسوسه کنند به اینکه این آخوندها که از آنها کاری نمی‌آید، می‌روید توی مسجد چه کنید؟… مسجد محلی است که از مسجد باید امور اداره بشود. این مساجد بود که این پیروزی را برای ملت ما درست کرد. این مراکز حساسی است که ملت باید به آن توجه داشته باشد. اینطور نباشد که خیال کنند حالا دیگر ما پیروز شدیم و دیگر مسجد می‌خواهیم چه کنیم».

شعائر مذهبی: دیانت اسلام با تشریع و تأکید بر شعائری چون حجّ، نمازجمعه، نماز جماعت و موارد مشابه، زمینه ی نوعی خاص از تربیت سیاسی را پدید آورده است. امام خمینی بر این وجه از شعائر دینی، تأکید فراوان داشتند و در گسترش و تعمیق آن، تلاش مؤکّد نشان دادند. ایشان، به مبلغان مذهبی، توصیه داشتند که از موقعیت تجمعات مذهبی، در افزایش دانش و آگاهی سیاسی جامعه، بهره‌برداری لازم را بنمایند.«به عهده علمای بلاد و خصوصاً ائمة جمعه هست… که در خطبه‌هایشان که یک فرصتی است که مردم مجتمعند و مطالب را می‌شود گفت، تنبه بدهند مردم را که غفلت نکنند از این دستهائی که به خیانت می‌خواهند این انقلاب را متلاشی کنند».

همچنین در ارشاد به مبلغان در مراسم سنتی روضه و عزاداری، فرموده‌اند:«عزاداری به همان قوت خودش باید باقی بماند و گویندگان پس از اینکه مسائل روز را گفتند، روضه را همانطور که سابق می‌خواندند و مرثیه را همانطور که سابق می‌خواندند، بخوانند و مردم را مهیا کنند برای فداکاری. این خون سیدالشهداست که خون های همه ی ملت های اسلامی را به جوش می‌آورد و این دستجات عزیز عاشوراست که مردم را به هیجان می‌آورد و برای اسلام و حفظ مقاصد اسلامی مهیا می‌کند».

امام در بیان فوق، بر دو وجه تأثیرگذاری این مراسم، تأکید کرده‌اند. از سویی ایجاد روحیه ی فداکاری و شهادت و از سویی دیگر آموزش سیاسی.

طرح «حج ابراهیمی» از سوی ایشان در راستای هویت بخشی و تربیت سیاسی مسلمانان سراسر جهان بود. از این رو، در مناسبت های مختلف بر تلفیق سیاست با مراسم عبادی حج، تأکید کردند و مراسم حج را بدون انتقال اطلاعات لازم سیاسی و ابراز و گسترش احساسات متناسب، ابتر و ناقص دانستند. از جمله فرموده‌اند:

«اعلان برائت از مشرکان که از ارکان توحیدی و واجبات سیاسی حج است، باید در ایام حج به صورت تظاهرات و راهپیمائی با صلابت و شکوه هرچه بیشتر و بهتر برگزار شود… اعلان برائت در حج، تجدید میثاق مبارزه و تمرین تشکل مجاهدان برای ادامه نبرد با کفر و شرک و بت‌پرستی‌هاست و به شعار هم خلاصه نمی‌شود که سرآغاز علنی ساختن منشور مبارزه و سازماندهی جنود خدای تعالی در برابر جنود ابلیس و ابلیس‌صفتان است».

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:11 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
جاسوس پیر روزت مبارک!

سازمان منافقین انقلاب اسلامی، 13 رجب نامه ای احساساتی را نگاشته و به اسم دو فرزند خلف و خارج نشین بهزاد نبوی، یاسر و میثم، بر خروجی سایت خود قرار داد. بهزاد نبوی که با وجود علم به پیروزی احمدی نژاد، در ایام تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرده بود در صورت پیروزی وی از کشور خارج خواهد شد، پس از فروکش کردن آشوب اوباش، به همراه تنی چند از هم کیشانش دستگیر، و پس از آن بود که نامه ی "چریک پیر روزت مبارک!" منتشر شد. در قسمتی از این بیانیه ی نامه نما آمده است:

«روزگار غریبیست پدر! بعد از سی‌ سال دوباره به اوین برگشتی‌ ولی‌ نه توسط شاه، بلکه توسط نظامی که تمام عمر خود را صرف تثبیت و سرفرازی آن کردی، نظامی که به خاطر آن هفت سال از بهترین سالهای جوانیت را در زندان سپری کردی»

در توضیح عبارت به حق احمقانه ی فوق ذکر نکات ذیل ضروری به نظر می رسد:

1- بهزاد نبوی کمنیست درست است که طبق ظواهر امر با رژِم شاه مخالف بود اما به هیچ وجه خواهان برقراری حکومت اسلامی نبود و پس از دستگیری در زندان اوین، توسط شهید رجایی "مسلمان" می شود. این هم سلسولی شدن "کاملاً اتفاقی" با فردی چون رجایی که از مبارزین فعال نهضت به شمار می رفت و نیز "اسلام آوردنش"، سبب رفاقت شدید قاتل و مقتول می شود تا جایی که حتی رجایی، نبوی را در کابینه خود می گنجاند.

2- طبق اعترافات نورالدین کیانوری، بهزاد نبوی مأمور شماره ی یک "سیا" در ایران بود و دفاع سرسختانه ی هاشمی رفسنجانی از وی با وجود چنین اعترافی دلیل ادامه ی حیات طبیعی و سیاسی نبوی می باشد.

3- در ماجرای هشتم شهریور و انفجار دفتر نخست وزیری به دست کشمیری، بهزاد نبوی با تشییع تابوت خالی مسعود کشمیری فرار وی از کشور را سبب شد. شهید لاجوردی، مسئول پرونده، در این باره با نوشتن نامه ای به امام، نبوی را هم دست کشمیری معرفی می نماید. با پیگیری پرونده، امام با توجه به خطر "نفوذی ها" و برای از رو شمشیر نبستن این طیف، دستور به مختومه شدن پرونده می دهد.

4- نمایندگی مجلس ششم و طرح مسئله ی خروج از حاکمیت که اخراج از حکومت را برای آنان در پی داشت نیز از جمله خدمات "چریک پیر" به نظام جمهوری اسلامی می باشد.

با  وجود این موارد آشکار و احتمالاً هزاران مورد نهان چگونه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در بیانه ی نامه گونه اش ادعا می کند وی برای "تثبیت" و "سرفرازی" نظام تمام عمر خود را صرف؛ و چند سال را "به خاطر آن" در زندان سپری نمود؟ این سؤالی است که پاسخ آن را تنها در دو کلمه می توان یافت: وقاحت و نفاق.

در پایان بخشی از وصیتنامه ی شهید اسد الله لاجوردی آورده می شود: «خدایا تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف خطر منافقین انقلاب را همانها که التقاط به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده است و همانا که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان دستمال ابریشمی بسیار بزرگ به بزرگی مجمع الاضداد به دست گرفته اند، هم رجائی و باهنر را می کشند و هم به سوگشان می نشینند.» 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت20:4 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
شهید دیالمه جوان‌ترین نماینده مجلس
شهید دیالمه جوان‌ترین نماینده مجلس

«او پس از مطالعه كتاب «تبیین جهان» مسعود رجوی، 11 جلسه چند ساعته سخنرانی با عنوان «تبیین تبیین جهان» داشتند؛ این یعنی مبارزه با عقاید، نه افراد. وقتی آشنایی با تفكر‌ها حاصل شود، اشخاص مصداق انحرافات تلقی نمی‌شوند و در مواجهه با تفكر می‌توان انحراف را شناخت. شهید معتقد بود رفتارها و عملكرد و حتی سیاست‌هایشان ناشی از تفكر آنهاست و وقتی حساسیت‌ها و مبانی دینی را نداشته باشند به مرور لایه‌ها كمرنگ می‌شود و تبدیل به رفتارهایی می‌شود كه برای كسانی كه مبانی فكری آنها را نمی‌شناسند، غیرقابل باور است.

-

چه اهمیتی دارد تاریخ تولد یك مرد بزرگ در كجا و در كدام برگه تقویم تاریخ نوشته شده باشد. چه اهمیتی دارد كدام مدرسه و دانشگاه درس خوانده باشد. روز میلاد او به فرض كه چهارم اردیبهشت سال 1333 و در یك خانواده مذهبی باشد. از ثبت احوال استعلام كنید كه آن روز چند خانواده در تهران صاحب فرزند شده‌اند و از دانشگاه علوم پزشكی مشهد بپرسید كه در سال 1352 چند نفر ورودی رشته داروسازی بوده‌اند. دانستن اینها نسبت مستقیمی با آنچه «عبدالحمید دیالمه» كه به او وحید می‌گفتند، ندارد چرا كه از میان همه متولدان 4 اردیبهشت 1333 فقط یك نفر با انتشار كتابی به نام «تبیین تبیین جهان» ریشه‌های انحرافی مجاهدین(منافقین) را دید و مسیر انقلابی شدن را پیمود. وحید دیالمه سیره و حدیث را نزد استادان حوزه علمیه قم و علوم مختلف منطق، فلسفه و عرفان را نزد استاد شهید آیت‌الله مرتضی مطهری آموخته بود.

وقتی كاغذها و صفحه‌های اینترنتی را می‌كاوی در اطلاعاتی هرچند محدود یك نكته درباره شهید دیالمه برایت محرز می‌شود و آن اینكه او در شناسایی آسیب‌ها و فتنه‌ها ید طولایی داشته است.

خواهر شهید درباره این ویژگی برادر می‌گوید:«این‌طور نبود كه فقط من متوجه شوم، تقریبا همه كسانی كه ایشان را می‌شناختند، قدرت تشخیص و تیزبینی را به عنوان یك امتیاز بارز در وجود ایشان می‌دیدند و از آن به عنوان نخستین و مهم‌ترین امتیاز شهید دیالمه یاد می‌كردند، چرا كه او اسلام را دقیق مطالعه كرده بود و معیارها و مفاهیم دینی را به درستی می‌شناخت و به آنها حساس بود. نگاه شهید به افراد بر اساس تفكر آنها بود نه عملكرد آنها. نوع نگرش ایشان به افراد تفكر دینی آنها بود و با مطالعه كتاب‌های افراد و مطالب فكری و عقیدتی‌ای كه در جاهای مختلف می‌گفتند، لایه‌های ناگفته اعتقادی آنها را تشخیص می‌داد و متوجه می‌شد تفكر این فرد تا چه اندازه نسبت به اسلام زاویه انحراف دارد و همین دقت و حساسیت موجب می‌شد تشخیص بدهد این تفكر در چند سال آینده منجر به چه عملكرد و رفتارهایی خواهد شد».

ریشه در خاك

«قبل از انقلاب، یك انجمن اسلامی پزشكان داشتیم كه توسط این انجمن، مخفیانه هر 15 روز یكبار در منزل یكی از دوستان جمع می‌شدیم، حضرت آیت‌الله مطهری تشریف می‌آوردند و گرداننده، ایشان بودند. مسائل مذهبی مطرح می‌شد و ضمناً ایشان اطلاعاتی از اوضاع و احوال كشور بیان می‌كردند.

بنده در این جلسات محرمانه‌مان، فرزندم را همراه می‌بردم كه برای آیت‌الله مطهری خیلی جالب شده بود بویژه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و حضرت آیت‌الله مطهری خیلی به او علاقه پیدا كرده بودند. همچنین سخنرانی آیت‌الله بهشتی برایش جالب شده بود». این بخشی از خاطرات مرحوم دكتر حمید دیالمه، پدر شهید است و می‌توان ریشه اندیشه اصولی وحید دیالمه را در این بخش از زندگی‌اش جست.

خواهر شهید علاوه بر ارتباط با علما و تلاش‌های پدر این ویژگی‌ها را از دیگر دلایل عمق دید شهید دیالمه عنوان می‌كند:«وحید صرفا به مباحث مطرح شده اكتفا نمی‌كرد و كتاب‌های این بزرگواران را مطالعه می‌كرد. افكار انحرافی‌ای را می‌شناخت چرا كه كتاب‌هایی را كه علیه دین نوشته می‌شد مطالعه می‌كرد. این خود باعث می‌شد مطالب صحیح دینی را بشناسد و عقاید انحرافی را كه از اسلام فاصله گرفته یا در حال فاصله گرفتن است درك كند». در درك عمیق شهید دیالمه همین بس كه نخستین اعلامیه علیه مجاهدین خلق را در جلسات طرح كرد؛ زمانی كه هنوز عنوان منافق به آنها داده نشده بود.

خواهر شهید در این باره می‌گوید:«او پس از مطالعه كتاب «تبیین جهان» مسعود رجوی، 11 جلسه چند ساعته سخنرانی با عنوان «تبیین تبیین جهان» داشتند؛ این یعنی مبارزه با عقاید، نه افراد. وقتی آشنایی با تفكر‌ها حاصل شود، اشخاص مصداق انحرافات تلقی نمی‌شوند و در مواجهه با تفكر می‌توان انحراف را شناخت. شهید معتقد بود رفتارها و عملكرد و حتی سیاست‌هایشان ناشی از تفكر آنهاست و وقتی حساسیت‌ها و مبانی دینی را نداشته باشند به مرور لایه‌ها كمرنگ می‌شود و تبدیل به رفتارهایی می‌شود كه برای كسانی كه مبانی فكری آنها را نمی‌شناسند، غیرقابل باور است. روشنگری‌های ایشان محدود به بنی‌صدر و مجاهدین نبود».

خواهر شهید درباره آشكار شدن لایه زیرین اعتقادی بنی‌صدر در برابر شهید می‌گوید:«بنی‌صدر قبل از كاندیداتوری، چندین كتاب نوشته و منتشر كرده بود كه از جمله آنها كتاب «تبیین امامت» بود. در زمان طرح كاندیداتوری، شهید دیالمه بشدت با بنی‌صدر مخالفت كرد و معتقد بود تعریفی كه بنی‌صدر از امامت، فقیه و مرجعیت دارد مخالف چیزی است كه در اسلام آمده است. تحصن برادرم و دوستانش مقابل روزنامه «انقلاب اسلامی» قبل از ریاست‌جمهوری بنی‌صدر بود و جمله معروفی دارد كه ریاست‌جمهوری بنی‌صدر برای ایران و جمهوری اسلامی ایران یك فاجعه است».

پس از عزل بنی‌صدر از فرماندهی كل قوا از سوی امام خمینی(ره) هم هنوز عده‌ای موضوع عدم كفایت سیاسی بنی‌صدر را مطرح می‌كردند نه عدم كفایت اعتقادی او را. خواهر شهید دیالمه درباره جلسه عدم كفایت بنی‌صدر چنین می‌گوید:«دست‌هایی در كار بود كه دكتر دیالمه در جلسه عدم كفایت بنی‌صدر فرصتی برای سخنرانی نداشته باشد. در همان 10 دقیقه‌ای كه او مجالی برای سخنرانی یافت، آلبومی را نشان دادند كه مجموعه‌ای از كتاب‌های بنی‌صدر و بریده‌هایی از روزنامه انقلاب اسلامی در زمان ریاست‌جمهوری در آن بود و ساختمان فكری بنی‌صدر را نشان می‌داد. در مجموعه سخنانی كه ایشان در جلسه عدم كفایت بنی‌صدر می‌گویند بخش كمی عملكرد سیاسی و اعتقادی است و بخش بیشتری مباحث فكری و اعتقادی است كه بنی‌صدر مطرح كرده است. به نظر من رمز این مساله در شناخت صحیح، دقیق و عمیق مبانی دینی و شناخت انحراف‌ها و نگاه شهید به انسان‌ها از ناحیه تفكر و نگرش و نه از ناحیه عملكرد سیاسی‌شان است».

خواهر شهید در توضیح روش مبارزه وحید در جریان بنی‌صدر می‌گوید:« شهید دیالمه آنچه می‌دانست را طبقه‌بندی می‌كرد و مرحله به مرحله در اختیار افراد قرار می‌داد، حتی زمانی كه امام(ره) می‌گفت علیه رئیس‌جمهور سخنی گفته نشود، وی به مدت 3 ماه سخنرانی نكرد تا مبادا مجبور شود در مقابل سوال افراد در برابر بنی‌صدر سخنی بگوید و با توصیه امام(ره) مخالفت شود. خیلی سخت است كسی چیزی را بداند و به دلیل مصلحت حرفی نزند. حتی برای ایشان مهم نبود مطالب را خودشان بگویند یا دیگری».

دیالمه در ادامه می‌افزاید:«در جلسه عدم كفایت بنی‌صدر، می‌گوید نمی‌دانستم آقای... می‌خواهد درباره بنی‌صدر صحبت كند وگرنه تمام این اسناد و مدارك را به او می‌دادم تا ارائه كند. یادم هست پس از آن جلسه مجلس كه ما ناراحت بودیم از اینكه چرا زمان صحبت كردن شهید دیالمه درباره عدم كفایت بنی‌صدر اینقدر محدود بوده، گفت: من اصلا تمام اصراری كه داشتم این مدارك را عرضه كنم این بود كه آیندگان قضاوت نكنند كه نخستین مجلس، نخستین رئیس‌جمهور را استیضاح و عدم كفایت سیاسی‌اش را تصویب كرد بدون اینكه مدارك و اسنادی داشته باشد، مهم نیست كه چه اهدافی را دنبال می‌كرده‌اند. این اخلاص باید تاثیر زیادی هم داشته باشد».

تشكیلاتی فكر می‌كرد

شهید دیالمه در دوران دانشجویی اقدام به ایجاد كتابخانه‌ای اسلامی می‌كند تا نیروهای مومن را بشناسد و پس از آن مجمع احیای تفكرات شیعی را تشكیل می‌دهد. خواهر شهید درباره این مجمع می‌گوید:

«مجمع احیای تفكرات شیعی، تشكیلات فكری، اعتقادی و سیاسی بوده كه وحید قبل از انقلاب تشكیل داده بود و فعالیت‌های ضدرژیم داشت كه البته مخفی بود. سال 1359 اساسنامه این مجمع تصویب شد و رسما اعلام موجودیت كرد. تمام كلاس‌های اعتقادی شهید هم به نام این مجمع تشكیل می‌شد. به طور كلی شهید دیالمه دارای شخصیتی بسیار منظم و دارای تفكر تشكیلاتی بود. حتی موضوع مباحث مطرح شده در كلاس‌ها با شناخت زمان و خلأهای موجود كسانی كه در آن كلاس‌ها شركت می‌كردند دارای ساختار فكری و نگاه ویژه نسبت به مبانی دینی می‌شد. وی در كارهای فردی و روزمره بسیار منظم، هدفمند و روشمند كار كردند».

مبارزه

در فضای سیاسی و انقلابی آن روزگار سخن از انحراف كسی مانند بنی‌صدر كار آسانی نبود. مواجهه با مردم عادی كه عمق اندیشه‌های او را نمی‌فهمیدند و همفكران و كسانی كه او را همراهی می‌كردند هجمه سنگینی را به دنبال داشت.

خواهر شهید درباره این مواجهه می‌گوید:« با وحید به طور جدی مخالفت می‌شد و این‌طور نبود كه به راحتی نظر او پذیرفته شود. شهید دیالمه علاوه بر غنایی كه در محتوای كلامشان وجود داشت و باعث می‌شد ایشان توان بحث و مناظره با هر كسی و در هر سطح فكری را داشته باشد، بدون استناد، استدلال و مبانی محكم وارد میدان صحبت نمی‌شد. علاوه بر اینها روشی كه برای ارائه این مباحث انتخاب می‌كرد، بسیار اصولی، منطقی، مودب و منطبق بر سیره معصومین(ع) بود. شهید دیالمه قبل از انقلاب به مومنان تاكید داشت كه مبارزه كنند و به دینداران هم توصیه می‌كرد در چارچوب دین مبارزه كنند. وی به دلیل اینكه خودش را به سیره معصومین(ع) ملزم می‌دانست آن محتوای غنی را با روشی طرح می‌كرد كه دیگران درد را با همه وجود احساس می‌كردند».

گفته می‌شود شهید در جلسات بحث آزاد نظر مخالفان را چنان تحمل می‏كرد كه فكر می‏كردند نظرشان را پذیرفته است، ولی پس از اتمام سخن، شهید با جمله‏ای كوتاه آنها را قانع می‏كرد و این همان ویژگی است كه شهید مطهری در كتاب «جمهوری اسلامی» در روایتی از ویژگی‌های مباحثات امام صادق(ع) آورده است. خانواده شهید، وصیتنامه‌ای از او نیافتند اما امسال نرم‌افزار جامع سیره و اندیشه شهید دیالمه با عنوان «جوانی فراتر از زمان» از سوی خانواده شهید تهیه شده است كه در ایام هفتم تیر توزیع می‌شود و آنچه تاكنون در اختیار مردم قرار نگرفته در آن گنجانده شده است. این روزها واقعا جای ایشان خالی احساس می‌شود. اگر هم‌اكنون وحید دیالمه در میان ما بود، چه می‌گفت؟

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:59 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
نقش حجاب در حفظ نشاط جنسي
نقش حجاب در حفظ نشاط جنسي

 

حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك مي‏كند و سبب مي‏شود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بي‏معنايي نگردد.

1 . غريزه جنسي، قوي‏ترين غريزه انساني است كه زندگي انساني را از نظر كمي و كيفي مورد تاثير و تاثر قرار مي‏دهد . اين غريزه در كنار غريزه گرسنگي، بسترساز فرهنگ‏هاي انساني در طول تاريخ شده و دين با ورود در اين بستر، معنا بخش فرهنگ انساني مي‏شود; به همين دليل در تاريخ اديان كمتر ديني است كه درباره مسئله جنسي سخن نگفته باشد .

2 . غريزه جنسي در يك چارچوب، مورد توجه اديان قرار مي‏گيرد و در چارچوب جهان‏بيني آن دين، جايگاه مسئله جنسي را با توجه به انسان‏شناسي خود، و جهان‏شناسي و اخلاقيات مبتني بر آن، تشريح و تفسير مي‏كند كه اغلب دائر مدار آن، انسان واسطه‏اي و متعالي ديني، مثل پيامبران و يا بنيان‏گزاران دين مثل بودا قرار مي‏گيرد .

3 . در غرب مسيحي قرون وسطي كه انسان كامل مسيحي محور معرفت‏شناسي، جهان‏شناسي، انسان‏شناسي و سپس جامعه‏شناسي واقع شده بود، درباره مسئله جنسي، چه از بعد انسان‏شناسي و چه جامعه‏شناسي، به همان ميزان قضاوت مي‏شد و چون انسان‏هاي كامل مسيحي، حضرت مسيح و حضرت مريم و حضرت يحيي (ع)، هر سه ازدواج نكرده، در مسيحيت دوري از عمل جنسي، يك شرط براي انسان كامل شمرده شد و كم كم ترك عمل جنسي به ترك كلي عمل جسمي كشانده مي‏شود و در دوران قرون وسطي، انسان‏هايي اعم از زن و مرد، دور از شهرها در نقاط دور افتاده جنگل‏ها و كوه‏ها و بيابان زندگي مي‏كردند كه به دور از لذت‏هاي جسمي يك زندگي كاملا مجردانه داشتند . پس حجاب در همين جهت قلمداد مي‏شد; يعني دوري از لذت‏هاي جسماني بطور كامل .

4 . با شروع رنسانس، تفسيري ديگر از انسان كامل ارائه شد كه بر فرهنگ جنسي غرب به شدت اثر گذاشت; اين تفسير آن بود كه چون خدا در جسم انسان (عيسي) تجلي يافته است، پس جسم انسان تقدس مي‏يابد، به همين دليل سعي در زيباشناسي جسم انسان است و با يك نوع آناتومي جسم انسان و بدست آوردن رگ، پي، ماهيچه، استخوان و ... به ترسيم جسم‏هاي زيبا پرداخته شود كه اين مهم به وسيله «لئوناردو داوينچي‏» و «ميكل آنژ» و «رافائل‏» ، بر روي ديواره‏هاي كليساهاي روم و فلورانس انجام مي‏شود . به طوري كه جسم‏هاي برهنه و بسيار موزون و هماهنگ بر روي ديوارها ترسيم و يا در مجسمه‏ها تجسم مي‏يابند . شرمگاه اناث حذف و ذكور بسيار كوچك ترسيم مي‏شود تا گفته شود خود جسم مطمح نظر است، نه مسائل جنسي آن، ولي با همين ترسيم انسان برهنه، اولين قدم برهنگي در غرب، توسط نوعي تفسير از انسان كامل رخ مي‏دهد .

5 . دو تفسير حجابي و برهنگي از انسان كامل در غرب، با همان حالت تضادگونه در غرب ادامه يافت تا تفسير يهودي دين مسيحيت در قالب پروتستانيزيم اتفاق افتاد و بر تفسير برهنگي انسان كامل بصورت شديدتر تاكيد شده است و كفه به طرف برهنگي در جامعه غربي سنگيني كرد تا آنكه بر برهنگي انسان به شدت تاكيد شد و اين زماني بود كه انقلاب صنعتي رخ داد و ماشين به صحنه زندگي انسان‏ها آمد .

6 . اين تاكيد از سوي فرويد صورت گرفت كه بر فرهنگ يهودي در باب جنسيت تاكيد مي‏كرد و نمونه‏هاي آن در نامه‏هاي خصوصي او مشاهده مي‏شود . فرهنگ يهودي يكي از جنسي‏ترين فرهنگ‏هاي ديني است كه بر رابطه‏هاي جنسي محارم مثل دختر و پدر، و پسر، و مادر، و برادر و خواهر با ديده اغماض نگريسته است و آنها را بي‏اشكال دانسته است . فرويد با فرهنگ يهودي بر فرهنگ جنسي مسيحيت هجوم برد و سعي كرد كه بر برهنگي جنسي، چه از نظر بدني و چه از نظر روحي تاكيد كند و ريشه تمامي عقده‏هاي انساني را در حجاب (به معناي عام) خلاصه كند كه مانع عمل جنسي، بطور برهنه، در طول زندگي انساني مي‏شود .

7 . انقلاب صنعتي در غرب و مهاجرت جغرافيايي انسان‏ها از مكان‏هاي كوچك به مكان‏هاي بزرگ و تماس‏هاي دو جنس در سطوح مختلف‏كاري، هنجارشكني جنسي را افزايش داد . حال اگر اين را به برهنگي اجباري زنان، به علت كار با دستگاه‏هاي خطرناك و كشانده شدن زنان به درون دستگاه، توسط لباس‏هاي زنانه اضافه كنيم، به خوبي برهنگي زنان در محيط كار ترسيم مي‏كند . تاثير صنعت تا جايي رسيد كه همسران، چه زن و چه مرد، به روابط جنسي فراتر از ازدواج روي آوردند و اين روابط جنسي خارج از عرف و قانون موجب شد كه برهنگي زنان در قالب فحشا و فاحشه‏هاي برهنه افزايش يابد (رابطه صنعت و برهنگي در دائره‏المعارف غرب مثل بريتانيكا آمده است) .

8 . ورود ماشين به زندگي عمومي انسان‏ها در غرب، برهنگي را افزايش داد، چرا كه ماشين‏ها انسان‏ها را از خانه و خانواده جدا مي‏كرد و حتي ماشين به عنوان جايگزين خانه مطرح شد و خانه‏هاي متحرك در ماشين ترسيم شدند . پس ماشين رقيب خانه و انسان‏هاي ماشين دار رقيب خانواده شدند . پس روابط جنسي غير معمول و غير عادي رواج يافت و روابط جنسي غير معمول، برهنگي را بيشتر رواج داد; مثل نقاشي‏هاي برهنه جنسي و تشويق براي برهنگي (فيلم تايتانيك و شكسپير عاشق به خوبي اين مسئله را نشان مي‏دهد) .

9 . ماشين و محيط كار صنعتي و نظريه مبتني بر فرهنگ يهودي جنسي فرويد، سه عاملي بودند كه انقلاب جنسي در غرب را به وجود آوردند . و غرب را از دوران ملكه ويكتوريا به دوران برهنگي وارد كرد و بر همين اساس، گروه‏هايي به وجود آمدند كه سخت‏بر برهنگي جمعي تاكيد كرده و برهنگي را نيز معيار گروهي قرار دادند، اين گروه‏ها هيپي‏ها، پانك‏ها، رپ‏ها و ... بودند و سبب رواج برهنگي شديدتر شدند كه امروزه به Nake يا برهنه‏هاي مادرزاد مشهور شده‏اند .

10 . بنابراين، در غرب اگر حجاب مطرح شده است، يعني دوري شديد از عمل جنسي و غريزه جنسي (چه زن و مرد) و اگر برهنگي مطرح شده است، يعني آزادي عمل جنسي و رفتن در آن . پس حجاب در غرب، نقطه مقابل انسان و غريزه قرار گرفته است، بطوري كه اگر كسي حجاب داشته باشد، عليه انسانيت‏خود قدم برداشته است و بي‏حجابي، يعني برگشت و بازگشت‏به خويشتن خويش .

11 . ولي اين برهنگي به‏جاي بازگشت‏به خويشتن انساني، موجب شد كه انسان‏ها از خودشان بيشتر دورتر شوند، اول آنكه برهنگي وسيله‏اي شد كه بدن انساني طعمه مطامع اقتصادي شود . بدن فروشي، به صورت فحشا و به صورت مانكن تبليغاتي كالا و به صورت بازيگران فوتبال و ورزش‏هاي ديگر و به صورت هنرمندان سينمايي و تلويزيوني و ... معمول شد; يعني به جاي كرامت انساني، ذلت و رذالت انساني نصيب او گرديد .

12 . انسان‏هاي معمولي‏اي كه برهنه شدند نيز به عنوان محل مصرف مد و «ابزارهاي اقتصادگردان سرمايه داري‏» در مصرف تعيين شدند و از لباس زير تا لباس رو، همه تابع مد روز واقع شدند (لباس گشاد يا لباس تنگ و يا تركيبي از آن دو و . .). ; در نتيجه مد به عنوان تنوع‏طلبي مطرح شد، ولي در واقع سبب غفلت‏زايي مداوم از خود و هم‏نوع خود و جهان اطراف گرديد; بنابراين برهنگي عمومي، از خودبيگانگي عمومي را براي انسان غربي به ارمغان آورد .

13 . برهنگي در غرب، بي‏رغبتي جنسي را براي غربي به ارمغان آورد، چرا كه برهنگي سبب تحريك اوليه انسان به طرف عمل جنسي در سنين اوليه بلوغ مي‏شود، ولي در نهايت‏به سرد مزاجي جنسي تبديل مي‏شود، چرا كه اسراف جنسي در دوران بلوغ، به بي‏رغبتي جنسي در سنين بالاتر منتهي مي‏شود، مگر آنكه كالاهاي رغبت افزاي جنسي به ميدان بيايد، مثل الكل و يا قرص‏هاي نشاط آور جنسي كه باز در دراز مدت سبب بي‏رغبتي جنسي بيشتر خواهد بود و چون غريزه جنسي كه نشاط آور زندگي است، به ركود كشانده شود، بنياد خانواده رو به سستي مي‏رود و فحشا جاي آن را پر مي‏كند و افسردگي فردي بر افراد حاكم مي‏شود كه به عنوان طاعون عصر غرب مطرح شده است; پس برهنگي بر افسردگي جنسي غرب، و ركود روحي و رواني افراد افزوده است .

14 . حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك مي‏كند و سبب مي‏شود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بي‏معنايي نگردد (مثل برهنگي) و چون اسلام بر طبيعت جنسي سخت تاكيد دارد و انسان كامل خود را نه فقط در معنويت انسان كامل، بلكه در مسائل دنيوي و جنسي او مي‏داند (چون نكاح و عمل جنسي از سنت انسان كامل در اسلام مي‏باشد و هر كس از اين سنت روي بر مي‏گرداند، از او نيست) . پس انسان كامل در اسلام الگوي جامع و كامل انسان در دنيا و آخرت و از جمله مسئله جنسي است كه بايد مورد تقليد قرار گيرد .

پس حجاب يك فرهنگ جنسي است كه سبب گرم واقع شدن غريزه جنسي در سطح يك جامعه و هدايت ارضاي آن در قالب خانواده مي‏شود به همين دليل امروزه شرق به علت محور قرار دادن ارضاي جنسي و حجاب، جنسي‏تر از غرب قرار داده شده است و تاريخ شرق و غرب نيز مؤيد مسئله است و شايد به همين دليل است كه عرفان شرقي در هند و عالم اسلام به زبان جنسي بيان مي‏شود; مثل شعر حافظ و ابن عربي كه فص محمديه را فص نكاحيه و جنسي ناميده است; به همين دليل است كه معنويت از جنسيت جدا نيست و حجاب علاوه بر حفظ كرامت انساني، سبب رشد انگيزه جنسي در جامعه و نيز رشد نشاط جامعه اسلامي مي‏شود، بدون آنكه به سستي و لهو و لعب دچار شود .

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:58 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
آن وقت تهمت می‏زدند؛ حالا از او حرفی نمی‏زنند
آن وقت تهمت می‏زدند؛ حالا از او حرفی نمی‏زنند

سید محمد روح الله هاشمی فرزند شهید سیدمجتبی هاشمی ناگفته هایی از اسرار مظلومیت و گمنامی پدرش و تهمت هایی که در گذشته به او روا داشته اند، به زبان آورده که بسیاری از علاقه مندان به سیره و زندگی سرداران دفاع مقدس از آن بی‏اطلاعند. این همه آن‏چیزی است که این گفتگو را خواندنی می‏کند:سید محمد روح الله هاشمی فرزند شهید سیدمجتبی هاشمی ناگفته هایی از اسرار مظلومیت و گمنامی پدرش و تهمت هایی که در گذشته به او روا داشته اند، به زبان آورده که بسیاری از علاقه مندان به سیره و زندگی سرداران دفاع مقدس از آن بی‏اطلاعند. این همه آن‏چیزی است که این گفتگو را خواندنی می‏کند:

کمتر کسی است که چهره مقاوم همراه با کلاه خاکستری رنگ چریکی اش را در خیابان خیام ندیده باشد. شاید بتوان لقب مظلوم ترین سردار دوران جبهه و جنگ را به او داد همان که بعد از شهادت دکتر مصطفی چمران دیگر اجازه ورود به جبهه را پیدا نکرد و حتی زمانیکه به صورت ناشناس به منطقه می رفت باز هم از دستشان در امان نبود. امروز 28 اردیبهشت ماه سالگرد شهادت آن بزرگ گمنام است. به سراغ سید محمد روح الله هاشمی فرزند آن بزرگوار رفتیم تا حداقل برای اولین بار سالگرد شهادتش را گرامی بداریم.

چند سال سن دارید و اینکه چه مقدار پدر را درک کرده‌اید؟
بسم‌الله الرحمن الرحیم. بنده 30 سال سن دارم. 6 سال داشتم که پدرم شهید شدند، 28 اردیبهشت 64، 7 فرزند در خانواده داریم.

از شنیده‌هایتان برای ما بگویید اینکه ویژگی‌های اخلاقی پدر بزرگوارتان چه بوده؟
اگر اجازه دهید از اینجا شروع کنم که تقریباً چهارم دبستان بودم که در واقع عملاً شروع کردم در مورد ‌آقا سیدمجتبی هاشمی کار تبلیغاتی کردم. خوب سن چهارم دبستان به ظاهر به این کارها نمی‌خورد ولیکن بنده خیلی مشتاق ایشان بودم، به طوری که پول توجیبی که برای زنگ تفریح باید استفاده می‌کردم، به دور از چشم مادر جمع می‌کردم تا بتوانم عکس‌های شهید هاشمی را با همان پول اندک چاپ کنم. یادم هست که به خاطر این کار، یکی دو بار از شدت گرسنگی حالم بد شد ولی هیچ وقت نمی‌گذاشتم مادر متوجه شوند، ایشان می‌دانستند من چقدر به شهید هاشمی علاقه دارم.

در مورد زندگی ایشان و فعالیت‌های مبارزات ایشان برای ما توضیح دهید و اینکه در مورد جذب نیرو صحبت کردید به ما بگویید برای کجا بوده؟
عمق فعالیت‌های انقلابی ایشان در سال از 1342 بوده که با شهید اندرزگو فعالیت داشتند و 15 خرداد 42 هم ایشان شرکت داشتند و چند تا از خودروهای ارتشی را مضروب می‌کنند و به آتش می‌کشند و باعث می‌شود که چند مدتی ایشان به جنگل‌‌های شمال پناه ببرند چرا که به هر طریقی می‌خواستند ایشان را بگیرند.

اصلیت خانواده شما کجایی است؟
متأسفانه تهرانی هستیم و جد ما آیت‌الله سیدمحمد هاشمی قندی بودند که هم آیت‌الله بودند و هم تاجر بزرگ قند ایران بودند که الآن چندین مسجد دارند که یکی از مسجدهای ایشان در خیابان تختی است که بخشی از فیلم اخراجی‌های1 نیز در این مسجد ساخته شده است که الآن جزو آثار میراث فرهنگی است.

ادامه صحبت‌هایتان را بفرمایید.
ایشان عکس‌ها، نوارها و اعلامیه‌های حضرت امام را در استان تهران و استان‌های همجوار پخش می‌کردند و لیکن بسیار چراغ خاموش. ایشان حتی به خاطر این مسائل صورتشان را تیغ می‌زدند که شناخته نشوند.

آقا سید باستانی کار بودند و یک میله باستانی که داشتند سوراخ کرده بودند و یک مقدار سرب داخل آن ریخته بودند تا سنگین‌تر شود، روزی یکی از جاهلان به زورخانه می‌آید و با آقاسید شروع به کری خواندن می‌کنند و آن جاهل حتی نمی‌تواند یک بار هم میله را بالا ببرد. از این بابت این را گفتم که قدرت بدنی ایشان خیلی بالا بود و حتی به سربازی می روند و فرماندهان ایشان اصرار می‌کنند که شما باید در گروه ویژه باشید.

اشاره کردید به سابقه ایشان در گروه فدائیان اسلام، بیشتر برای ما توضیح دهید؟
ایشان بسیار مخفیانه در این گروه بودند و شاید خیلی از آقایان دیگر نمی‌دانند که ایشان عضو فدائیان اسلام بودند.

ارتباطشان با سایر شخصیت‌های انقلابی چطور بوده؟
ایشان عاشق شهید بهشتی بودند و از لحاظ سیمایی هم به ایشان می‌خوردند و در حزب جمهوری زیاد فعالیت داشتند. اگر به آقا سید می‌گفتی بعد از حضرت امام به چه کسی علاقه داری، من مطمئنم که می‌گفتند شهید بهشتی.

دلیل علاقه ایشان به این شهید چه بوده؟
من فکر می‌کنم همان دلیلی که من به شهید بهشتی علاقه دارم. من با قید مشوق وارد حوزه شدم، یکی خود حضرت امام بوده، یکی امام موسی صدر بوده.

شهید هاشمی چطور با جریان انقلاب پیوند خوردند؟
نقش مهم ایشان که از همان سال 42 و با همکاری ایشان با شهید اندرزگو آغاز شد. ایشان یک گروهی درست کرده بود که قریب به 40 نفر می‌شدند. به اصطلاح از لوطی‌‌های حزب‌اللهی زمان انقلاب بودند، ‌می‌آمدند و شبها به صورت علنی روی دیوار بر علیه نظام می‌نوشتند و شروع می‌کردند در خیابان‌ها شعری را قریب به این مضمون می‌خواند که:
وقت، وقت خواب نیست وقت، وقت انقلاب است
امام را تنها نگذاریم.
و این خیلی تأثیرگذار بود.

چه مقدار اثر مکتوب در مورد شهید هاشمی موجود است؟
ما یک سری عکس‌هایمان را که آمدند منزل و بردند، یک سری نقاشی‌های شهید بودکه آمدند بردند، ناگفته نماند که ایشان طراح ماهر قالی بودند. صدای بسیار رسا و زیبایی نیز داشتند و بچه‌ها از جبهه‌های مختلف می‌آمدند تا دعای کمیل ایشان را بشنوند و الآن فقط یک کتابچه کوچک در مورد ایشان موجود است.

مطلبی که می‌بینیم در سه دهه از سیدهاشمی حرف زده نمی‌شود، علتهایی دارد و اینکه می‌بینیم که چندسالی هست که بیشتر جوانه‌ها آشنا شدند هم علت دارد در خیابان خیام، گلوبندک شما عکس شهید هاشمی را دیدید. من که 12ساله بودم یک آلبوم عکس شهید هاشمی را بردم بنیادشهید خدمت آقای سید محمد جزئی، همین‌جا، جا دارد که من از این عزیز که برادر 2 شهید هستند و خودشان هم جانباز هستند قدردانی کنم، من آلبوم را به ایشان نشان دادم و گفتم خودتان انصاف دهید که این عکس کشیدنی هست یا نیست؟ همان لحظه سوار پیکان ایشان شدیم و رفتیم به گشتن دیوارها. بنده خیابان وحدت اسلامی کنونی به دنیا آمدم و دوست داشتم عکس در آن محل کشیده شود و در نهایت یک دیواری را در منطقه بازار تهران پیدا کردیم که جای بسیار خوبی بود و آقای گنجی نامی بودند که عکس ایشان را کشیدند و من خیلی دوست داشتم ببینم که مردمی که از کنار عکس می‌گذرند چه می‌گویند. من از آن کسی که مؤمن بود و از کسی که اینطور نبود و هر فردی را می‌دیدیم می‌آمد واقعاً می‌ایستادند و به این عکس نگاه می‌کردند و هر کسی به نوعی نجوایی با این عکس داشت. جالب اینجاست که من وقتی در تاکسی می‌نشینم به طور ناشناس از افراد داخل تاکسی که می‌پرسم این عکس را می‌شناسید، می‌گویند، 15 سالی است که کشیده شده و عکس بسیار جالبی است فکر کنم ایشان لبنانی هستند و ایرانی نیستند، اغلب این را می‌گویند که ایرانی نیست.

اولین آشنایی خود من با شهید هاشمی هم همین عکس بوده، آنجا چه منطقه‌ای است؟
منطقه شمال است که رفته بودند بازدید کنند به دعوت آقای حسین بشیر که قائم مقام لشکر 25 کربلا که از نیروهای شهید هاشمی بودند و با هم عکس هم دارند.
من از شهید هاشمی به کس دیگری رسیدم، چون یک عکس با هم داشتند و این شخص کسی نیست جز شهید عزیز ما، شهید بهشتی. شاید اگر بخواهیم بگوییم سید شهدای ما در جنگ و قبل که بوده من می‌گویم شهید بهشتی و اگر بخواهیم بگویم سید شهدای فرماندهان ما که بوده باید بگویم دکتر مصطفی چمران بوده. البته ما حسب ظاهر می‌گوییم و من خدا را شاکرم که با واسطه عکس ایشان شهید چمران را شناختم و منزل ما پر است از کتابهای ایشان و عکس‌های ایشان.
متأسفانه دیده می‌شود که شهید چمران می‌آید و در کنار فرماندهان دیگر قرار می‌گیرد. اگر ما مطالعه روی زندگی چمران داشته باشیم می‌بینیم که واقعاً نمی‌توان این شهید را با فرماندهان دیگر خیلی قیاس کرد.

از چه منظری این صحبت را می‌کنید؟
جنس زندگی این شهید با دیگران تفاوت داشته، لذا جنس جنگ ایشان هم متفاوت بود.

رابطه چمران و شهید هاشمی چه بوده؟
ما دو فرمانده جنگ‌های نامنظم داشتیم، یکی شهید چمران و یکی شهید هاشمی. شهید چمران به واسطه اینکه در لبنان بودند و کارهای انقلابی‌شان در خارج از کشور قویتر بوده و نماینده حضرت امام بودند و نماینده مجلس و وزیر جنگ هم بودند و کسی را هم داشتند که بعد از شهادتشان برایشان کار شود ولی آقا سیدمجتبی هاشمی نه در سپاه بودند و نه در ارتش، شهید چمران بیشتر در غرب کشور بودند و بعد در اهواز و جنوب ولی شهید هاشمی بیشتر فرمانده جنگ‌های نامنظم گروه فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان بودند که بعداً چندین بار هم به کمک شهید چمران شتافتند، پایه‌گذاری اولین نیروهای مردمی در خرمشهر و آبادان توسط گروه سید شهید مجتبی هاشمی بوده که به نام فدائیان اسلام معروف بوده و در حقیقت آقا سید فرمانده عملیاتی نیروهای فدائیان اسلام بودند ایشان 1500 نیرو از سراسر کشور داشتند. ما وقتی در مورد نقش مردم در جنگ صحبت می‌کنیم باید این را هم بگوییم که چه کسانی اینها را جمع‌آوری و سازماندهی کردند. سردار کوثری در یادواره شهید هاشمی فرمودند وقتی که حضرت امام فرمان ارتش 20میلیونی را داد خیلی از بزرگان مملکت می‌گفتند آقا ما چند میلیون نفری هستیم که 20 میلیونمان هم رزمنده باشد، اما دو نفر در وهله اول سریع‌تر از بقیه به فرمان امام عمل کردند، یکی شهید چمران بود و دیگری شهید هاشمی. ایشان به صورت سازماندهی شده خیلی از نیروهای مردی را جمع‌آوری می‌کند و این در شرایطی بود که در اوایل جنگ ارتش و سپاه خیلی سخت عضوگیری می‌کرد.

سردار مهمان‌نواز که الآن از معاونین وزارت دفاع هستند تعریف می‌کنند که من برای اولین بار حدود 10 تا 15 تن پتو را جمع‌آوری کردم و قصدم این بود که به هوای این وارد جنگ شوم به برادران ارتشی گفتم من این پتوها را می‌دهم تا شما اجازه دهید وارد ارتش شوم و جانم را فدای اسلام کنم، آنها می‌گفتند که ما نمی‌توانیم شما را بپذیریم و اگر بپذیریم نمی‌توانیم شما را تجهیز کنیم و...

وارد سپاه هم که می‌شوم، همین جواب را می‌شنوم و گروه فدائیان اسلام را به من معرفی می‌کنند و در اولین برخوردم با فرمانده این گروه شخصیتی قدبلند و خوش‌سیما و تیپ خاص را مشاهده می‌کنم که من را یاد حمزه سیدالشهدا و یاد مالک اشتر می‌انداخت ایشان که اولین بار من را دیدند پیشانی من را می‌بوسند و از من می‌پرسند چه امری دارم و من می‌گویم می‌خواهم بجنگم و دیگر نگفتم من آنقدر پتو آوردم و اینها... شهید هاشمی هم می‌گویند مسئله‌ای نیست و قدمتان روی چشم و بروید پذیرش و تجهیز شوید.

اینجا دقت شود که مرحله اول جنگ، مرحله ایستادگی مردم بود و این مردم به واسطه شهید چمران و شهید هاشمی به صورت سازماندهی شده در مقابل دشمن مقاومت کردند و این شهدا تک و تنها و در مظلومیت خاصی با مردم بودند، عکس شهید چمران را مثل عکس شهید بهشتی در خیلی جاها پاره کردند. من از محافظ آقای رفسنجانی شنیدم که می‌گفت در آن زمان محافظان شهید بهشتی آمدند پیش ما و ما می‌گفتیم چرا پیش شهید بهشتی نیستید و آن محافظان می‌گفتند ما پیش این آدم انگلیسی، امریکایی پولدار نمی‌رویم و عکس ایشان را پاره می‌کردند، امیرالمؤمنین را هم که شهید کردند می گفتند مگر امام نماز می‌خوانده که در مسجد بخواهد شهید شود.

درمورد شهید هاشمی هم متأسفانه این تهمت ها و... بوده
به هر حال الآن فضای جلسه این نیست، اما این دو موضوع را بگویم که، خود بنده که به دنیا آمدم به واسطه حضرت امام بوده. بنده به هر دلیلی به دنیا نمی‌آمدم، دکتر مادرم به پدر می‌گویند که ممکن است هم فرزند و هم مادر از بین بروند و پدرم به دیدن حضرت امام رفتند و دستهایشان را برای اینکه به جایی نخورد با آرنج دنده ماشین را عوض می‌کردند و با چکمه‌ها درها را باز می‌کردند و آمدند به مادرم دست زدند و چند لحظه بعد به دنیا می‌آیم و به عشق امام، اسم من را روح‌الله می‌گذارند و بعد 8 ماه با فدائیان اسلام کار می‌کنند تا یک منطقه استراتژیک آبادان را بگیرند و نمی‌توانند و یک شبیخون می‌زنند و میدان را می‌گیرند و سپس اسم میدان تیر آبادان را به میدان ولایت فقیه تغییر دادند و ببینید چطور به این شهید تهمت‌های نادرست زدند. یا یک بنده خدایی با بنی‌صدر می‌آیند پیش آقای هاشمی و آقا سید می‌گوید فلانی نوبرش را آوردی. آقا سید مجتبی هاشمی وقتی بنی‌صدر سلام می‌کند، می‌گوید علیک، بغلی می‌گوید که آقا با رئیس جمهور اینطور صحبت نکن.

چطور به آقا سید نسبت دادند که بنی‌صدری است؟
اینجاست که باید بگویم ما یک سری از نیروهای خودی را در اول انقلاب خراب کردیم، این افراد چه کسانی بودند؟
کسانی بودندکه حسادت می کردند، این افراد حتماً همت‌ها نبودند، بروجردی‌های عزیز نبودند، اگر اینها بودند امکان نداشت که شهیدهاشمی سه دهه گمنام بماند، چون شهید همت‌ها دنبال نام و اینها نبودند شما اگر دقت کنید الآن یک ایرادی که داریم این است که سپاه الآن فقط می‌آید عملکرد خودش را کتاب می کند ارتش هم همین‌طور در کوچک‌ترین جایی هم نمی بینیم که سپاه از ارتش بگویدو ارتش هم از سپاه. خوب چطور در این فضا می‌توان از نیروهای مردمی صحبت کرد، نیروهای مردمی که متعلق به جایی نبودند لذا شهید هاشمی از آن شهرت بسیار به این گمنامی در این سه دهه رسیده، من از کلاس سوم چهارم دبستان روی این شهیدکار کردم و عکس‌های ایشان را به مؤسساتی که این ادعا را دارند که پرچم را و حفظ ارزش‌های دفاع مقدس هستند می‌دادم و اینهاهم به به و چه چه می‌کردند اما روی یکی از این عکسها کار نکردند و کارشان این بودکه عکسها، دستنوشته‌های شهیدهاشمی را از من می‌گرفتند و گم می‌کردند و این بزرگترین کاری بود که می‌کردند. ولی همانها در این سالهای اخیر کار می کنند وقتی فلان مؤسسه عکس‌هایی که من به سختی به دست آوردم، به من می‌گوید چرا این عکس را راحت به دیگران می‌دهی و کار ما را خراب می‌کنی این عکسها را که به همه می دهی دست زیاد می شود لذا وقتی من مطلبی می دهم عکس می دهم حتی وقتی این کتاب و این عکس چاپ می‌شود یک قدردانی هم از من نمی‌شودکه عیبی هم ندارد وقتی از آنها این کتابها را می‌گیرم که من هرگز اجازه نمی‌دهم یک دانه هم به من هدیه دهند و پولش را کامل می‌دهم. من یک کتاب شهید هاشمی را که همه‌‌کارش را کرده بودم و آنها فقط چاپ کرده بودند و پولش هم به جیب آنها رفت، من 700هزار تومان تا به حال خریدم و هدیه دادم به برادرم. خوب این کارها را کردم که خدا منت به سر من گذاشت. حتی خانواده با این که آقا سید را خیلی دوست دارند نرفتند در مورد شهید هاشمی بپرسند، حتی خواهر من آن اوایل می‌گفت چرا این کار را می‌کنی حالا که ورشکست شدی( آن وقت در شغل آزاد ورشکست شده بودم) چرا وام می‌گیری و این کارها را می‌کنی. من گفتم اگر ما نمی‌خواستیم این کار را بکنیم که مثلاً حافظ باید قرنها پیش از یاد رفته باشد، دیگر یا اگر ما حتی اگر بخواهیم زبانمان و نوشتن‌مان و آئین نگارشمان را کار نکنیم و درمورد حافظ، سعدی و مولانا کار نکنیم و کتاب ننویسم پس چه کسی باید اینها را بشناسد. اولین کسی که باید یاد و خاطره پدر را زنده نگه دارد ما هستیم دیگر و وقتی من یادم نباشد چه کسی کار کند ولو این که خیلی ها به فکر پیریشان نیستند و بالعکس دولت کار کرده، خیلی کم از افراد هستند که رفته باشند ببینند پدرشان که بوده و چه کرده و از جیب خودشان خرج کنند و وام بگیرند که پوستر چاپ کنند. من شایدحدود 15 میلیون در این یک سال اخیر هزینه کردم و از اصل این پول 100000تومان به من دادند حالا طوری شده که طرف به من تماس می‌گیرد که پوسترها خیلی زیاد فروش‌ می‌رود...

کدام منطقه عکس‌ها را می‌دهید؟
من اکثر عکس‌ها را هدیه می‌دهم ولی دو منطقه است که عکس را می‌دهم تاحضور داشته باشد. یکی بهشت‌زهرا است که تا به حال 10هزار تاعکس به آنها دادم و بعد از 5 سال هم که از این قضیه می‌گذرد چیزی به من ندادند و من هم دنبالش نرفتم و به پاساژ مهستان ، 4راه طالقانی هم این عکس‌ها را می‌دهم. این را می‌خواستم بگویم که اگر شما شهید هاشمی‌را می‌شناسید خدا منت گذاشته و ما کار کردیم ولی دولت کار نکرده.

ایشان با امام موسی صدر هم دیداری داشتند؟
نمی دانم، یعنی به اینجا نرسیدم که ایشان با امام موسی صدر رابطه‌ای داشتندیا نه. چون ما سن‌مان کم بود و از هرکسی نمی‌توانستیم سؤال کنیم بعد هم که بزرگتر شدیم خیلی از همدوره‌ای‌های ایشان فوت کردند. خیلی از فرمانده‌های ما شیمیایی بودند و فوت کردند و این را هم بگویم که خیلی از فرماندهان از نیروهای شهیدهاشمی بودند و الآن هرکدام در سمت‌های بالای نظام مشغول به کار هستند. ولی افسوس که نمی دانم چرا...
مثلاً محافظ ایشان که من اسم نمی‌برم، الآن خودش سردار هستند، ما رفتیم پیش ایشان و گفتیم فلان کار را درباره شهید هاشمی انجام می‌دهید، ایشان چشمانش پر از اشک شد و گفت من اسم پسرم را به عشق شهید هاشمی سید مجتبی گذاشتم، ولی یک قدم هم در رابطه با شهیدهاشمی بر نداشت و این جای افسوس دارد.

در عملیات ها به صورت چریکی و مستقل عمل می‌کردند؟
22روز پس از شروع جنگ شهید هاشمی در کنار مسجد جامع خرمشهر ایستاده و در حال مصاحبه با آقای جوانفکر که الآن معاون مطبوعاتی آقای احمدی‌نژاد هستند و می گوید 22 روز از جنگ گذشته و ما اینجا هستیم و رادیو BBC که خودش را رادیوی ممتاز می داند می گوید که ما خرمشهر را گرفتیم در صورتی که این خبر دروغ و کذبی است و تازه ما فهمیدیم اهالی خرمشهر و آبادان هم فهمیدند که این رادیو، رادیوی دروغگویی است. این در صورتی است که هنوز خرمشهر سقوط نکرده لذا وقتی خرمشهر سقوط می کند شهیدهاشمی طی یک عملیات خودش را از خرمشهر به آبادان می کشاند البته ایشان در اول هم در دو جبهه می‌جنگیدند یکی خرمشهر و یکی آبادان. دروهله اول ایشان در مدرسه فدائیان اسلام آبادان مستقر می‌شوندو بعد از آن یک هتل کاروانسرای آبادان را ستاد عملیاتی فدائیان اسلام قرار می‌دهد و اگر ما بخواهیم به اهمیت این موضوع پی ببریم از افرادی که به آن ستاد می آمدند باید این را بفهمیم، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای آنجا آمدند و بازدید کردند و شهید بهشتی ، آقای رجایی، آقای کروبی، آقای رفسنجانی و آقای شمعخانی ، آقای فکوری و... در آنجا بودند.

خاطره‌ای هم از آن وقت هست؟
حضرت آقای خامنه‌ای که در آن وقت نماینده حضرت امام و امام جمعه تهران بودند آمده بودند خط فدائیان اسلام. ایشان می آیند قدردانی می‌کنند و می گویند ما نام فدائیان اسلام را بارها در جاهای مختلف گفتیم و از شما تعریف کردیم ولی الآن که اینجا آمدیم، می‌بینیم که شما خیلی پرنشاط‌تر و بهتر از آن چیزی که ما تعریف می‌کردیم و تصور می کردیم هستید.

و همین طور محافظ آقای رفسنجانی هم بودند ما ایشان را در بهشت‌زهرا دیدیم که در عکس هم هست که دست روی چانه‌اش گذاشته و من گفتم چرا این طور نگاه می کنی و او گفت من داشتم حسرت می خوردم که ای کاش به جای آقای هاشمی من بودم...

درمورد این مطلب هم که چطور تجهیزات به اینها می‌رسید باید بگویم که شهید سید مجتبی هاشمی تا آنجایی که می توانست از خودش خرج می کرد و از آنجایی که نمی‌توانست از اعتباری که میان کسبه بازار تهران داشت استفاده می‌کرد از آنهاپول قرض می‌گرفت. خوب خیلی ها دوست داشتند این کار را کنند ولی آن اعتبار شهید هاشمی را نداشتند.

علاوه بر آن همه خرجی که برای جنگ می کند بعد از شهادتشان 10 میلیون بدهی برای جنگ می آورند که یک سری‌هایشان را بخشیدند و یک سری‌هایشان را مادرم و خانواده دادند، آقا سید خیلی هم طلب داشت ولی کسی نبودکه بیاید و این طلب‌ها را پس بدهد.

بعد از شهادتشان دیدم که می‌آمدند منزل ما با کیف‌های پر از پول بدهند به مادرم و این نشان‌دهنده محبوبیت شهید هاشمی‌ نزد آنها بود و من یادم هست که مادرم پایش را روی درگاه درمی‌گذاشت که ما شهید ندادیم که این پول‌ها را بگیریم، بروید و دیگر نیایید و این در صورتی بود که ما در وضعیت خیلی بدی به سر می‌بردیم.

حرف آخر شما:
من مطمئنم یک روز خواهد آمد که فیلم شهید هاشمی هم همانطور که الان مستند آن آماده شده، در این دوره آقای احمدی‌نژاد به لطف خدا آماده خواهد شد.
خیلی دوست دارم تشکر کنم از معاون ایشان جناب آقای دکتر دهقان که خیلی کمک کردند، تشکر می‌کنم از آقای مکرمی کارگردان بسیار محترمی که مستند این شهید را دلسوزانه کار کردند و با توجه به محدودیت زمانی که گذاشته بودند (دوتا 35 دقیقه) ایشان خیلی بیشتر کار کردند و اگر اجازه دهند تمام مستند پخش شود چیزی حدود 4 ساعت خواهد بود.

از شخص خود آقای دکتر دهقان، رئیس بنیاد شهید، از معاون ایشان آقای خامیار و الان در خیابان خیام در حال کشیدن عکس ایشان هستند که 30 میلیون هزینه دارد که 15 میلیون را بنیاد می‌دهد و 15 میلیون را شهرداری که از هر دوی آنها تشکر می‌کنم و یک چیز دیگر هم که دوست دارم اینجا بگویم من هیچ وقت مزار شهید هاشمی را نشستم. اولاً که همیشه شسته شده و اگر هم این‌طور نبوده من نشستم، عکس ایشان کشیده شده ولی یک پروژکتور بالای سر این عکس نبوده و من 14 سال است که شب‌ها که آنجا را می‌بینم، خاموش است و وقتی این را پیگیری کردم.

گفتند که آقا صبح‌ها که این عکس مشخص است، شب‌ها هم باید مشخص باشد؟ و این خیلی حرف عجیبی بود و من به احترام امام حسن مجتبی که پدر هم، همنام ایشان بودند کاری به عکس نداشتیم و مزار ایشان را هم هر وقت صلاح باشد خود مردم می‌شورند.

و من به مسئولین می‌گویم که شما که دم از مردم می‌زنید و خود را از مردم می‌دانید، واقعاً چه می‌شود که چنین فرماندهی 3 دهه گمنام می‌ماند؟ خوشحالم که الآن که باز این شهید بزرگوار نامش مطرح می‌شود، من اگر به این نتیجه نمی‌رسیدم که شهید هاشمی نه فقط باید برای من الگو باشد، بلکه برای همه جوان‌ها باید الگو باشد، هیچ وقت برایش کار نمی‌کردم، چون حرف‌های ضد و نقیض که می‌شنیدیم دلم می‌گرفت و می‌گفتم نکند که من اشتباه کرده باشم و رفتم عمیقاً در این مورد فکر کردم و دیدم این یک شهیدی بوده که واقعاً در مسیر تکامل قدم گذاشته و خدا خواست که او را شهید ببیند.

کسی که باعث فخر ماست، و حافظ دعای کمیل بوده کسی که اولین مسجد را در خط مقدم جبهه ساخته، کسی که اسیر را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد کسی بر او تعرض کند، اسیر را به حمام می‌برد و خودش او را تر و تمیز می‌کرد و اگر مریض باشد به درمانگاه می‌برد و شما ببینید این چه تحولی در آن اسیر ایجاد می‌کرد، برایش یک شعری ساخته بود هر یک به این مضامین که آقا شما اشتباه کردید، اینجا اسلام حاکم است و ما شیعه هستیم و رهبرمان امام است، نترسید، شما اسیر نیستید، شما مثل خودمان هستید و با این اشعار آنها را روشن می‌کرد، کسی که با منافقین صحبت می‌کرد تا راهنمایی‌شان کند و در جواب آنهایی که انتقاد می‌کردند می‌گفت اسلام دلیل دارد و می‌گفت ما صاحب دلیل و برهان هستیم، انقلاب اصیل است و با منطق است و خیلی از کسانی که با اسلام و انقلاب مشکل داشتند را راهنمایی می‌کرد و با آنها گفت‌وگو می‌کرد. و این شهید هاشمی ما بود که خیلی مظلوم مانده

اما در مورد شهادت ایشان؟
سال 64 سال ترورها نبود بلکه 2-3 سال قبل از آن ترورها صورت گرفت و ما از آن فضا دور شده بودیم، پس دشمنان آمدند مثل صیاد شیرازی‌ها گلچین کردند، بارها ایشان ترور شده بود و لیکن چون که اسلحه داشتند از خودشان دفاع کرده بودند چرا که ایشان چریک بودند و از خود دفاع می‌کردند، یک بار که آمده بودند درب خانه را قیر مالیده بودند تا آقا سید کلیدش داخل در گیر کند و در این معطلی ایشان را با تیر بزنند و یک جوی کوچک بود که ایشان از آن به عنوان سنگر استفاده می‌کنند و همه کسانی که قصد ترور را داشتند با تیر می‌زنند و یا مادر من را یک بار به گروگان می‌گیرند و داخل ماشین می‌برند و داخل ماشین مادرم اینها را خلع سلاح می‌کنند. یا مثلاً چندین بار خواستند منزل ما را بمبگذاری کنند و متوجه می‌شوند.

و یک بار دو نفر موتوری خواستند آقاسید را ترور کنند و مادرم که چادرش را جلوی آقاسید باز می‌کند که تیر به ایشان نخورد و آنها پشیمان می‌شوند و دلشان به رحم می‌آید و می‌روند و اینجا جا دارد که از مادرم که واقعاً در سختی‌ها و مشقت‌ها فداکارانه ایستادند، آنجایی که آقاسید، ماه‌ها، خانه نمی‌آمدند و ایشان از ما مواظبت می‌کردند.

نحوه شهادت چگونه بوده؟

یک مغازه‌ای داشتند که آن را تعاونی کرده بودند به نام وحدت اسلامی،‌ مدرسه‌هایی که نیازمند بودند ایشان روسری و مانتو و کفش را به آن مدارس هدیه می‌کردند و یا مثلاً زمانی پیرمردی، مستمندی، فقیری که می‌آمد از میوه‌های تعاونی، میوه‌های پلاسیده را بردارد، آقاسید به شاگرد اشاره می‌کرد که سریع میوه درجه 1 را برایشان از هر کدام که خواستند کنار بگذارد و با یک گاری آن را به در منزلشان می‌فرستاد و به شاگرد می‌گفت که برو در منزلشان و به هوای میوه گذاشتن ببین که در و دیوارهای منزلشان چگونه است و اگر تعمیر می‌خواهد آن را تعمیر کنیم. ایشان قبل از انقلاب هر جایی که بودند و اذان می‌شنیدند، خودشان اذان می‌گفتند و همانجا نماز می‌خواندند، یکبار کنار مغازه که بوده دستشان را به حالت دعا برداشته بودند و یک نفر که از کنار ایشان رد می‌شوند یک پولی کف دست آقاسید می‌گذارند و می‌روند.

یا مثلاً در مراسمی عروسی که تازه در تالارها انجام می‌شد، آقاسید می‌دانست که نباید آنجا برود ولی برای اینکه جو را عوض کند آنجا می‌رفت و با صدای بسیار زیبایشان شروع می‌کردند اذان گفتن و جو را عوض می‌کردند و آنقدر این اذان زیبا بود که همه لذت می‌بردند و گوش می‌دادند.

شهادت ایشان هم اینطور بود که، اینها می‌آیند به آقاسید می‌گویند که ما از راه دور آمده‌ایم و کرکره تعاونی را بالا بکشید و از اجناستان به ما بدهید و ایشان هم که اسلحه همراهشان نبوده در را باز می‌کنند و ضاربین سریعاً به داخل تعاونی می‌ریزند و ایشان را با تیر می‌زنند.

البته یکی از دوستان شهید این را می‌گوید که من مطمئنم شهید هاشمی را از پشت زدند، چرا که سیمای آقاسید هم نورانی بود و هم جاذبه داشتن و کسی جرأت نمی‌کرد به صورت ایشان اسلحه بکشد. یک ساعت تمام بود که مردم ماشین می‌آوردند تا آقاسید را به بیمارستان ببرند و به آنها اجازه داده نمی‌شد که ببرند و می‌گفتند به خاطر اینکه آمبولانس بیاید و مطمئن باشد و آقاسید دوباره به دست منافقین نیفتد این کار را کردند، بعد از 2 ساعت که به بیمارستان رسیدند ایشان هنوز زنده بودند و با وجود این که 2 گلوله به سر ایشان اصابت کرده بود و یکی دو روزی هم آقاسید به خاطر پیشواز ماه مبارک روزه بودند و یادم هست که در زمان افطار آقاسید در آشپزخانه فرش انداخته بود و خواهر کوچکم مربایی که سر سفره بود را می‌ریزد و مادرم ناراحت می‌شود و خواهرم هم گریه می‌کند و بعد از مدتی ساکت می‌شود، و آقاسید که می‌خواست برود بیرون، خواهرم یقه پیراهن بابا را گرفته بود (یک بار گفتم بابا) و نمی‌گذاشت آقاسید بیرون برود و بالاخره کاری که تقدیر شده بود، انجام شد و ایشان به آرزوی خودش رسید.

ما می‌گوییم که چرا جوان‌های ما می‌روند به دنبال آرنولد، چرا می‌روند به دنبال پرورش اندام، چرا آمپول‌های آنچنانی می‌زنند تا تنشان به اصطلاح باد کند یا می‌روند به دنبال راکی‌ها و...

آقا ما خودمان یک همچنین کسانی را داریم، پس چگوارا آمده و 2000 تا عکس از ما برده من مسئول در مورد این شهیدان چه کار کردم. کسی که نام یک شهید را نمی‌شناسد و با افتخار کنار این عکس می‌ایستد و عکس می‌گیرد خوب این نشان‌دهنده این است که چقدر رابطه خوبی می‌شود برقرار شود. خیلی‌ها جذاب ظاهری هستند ولی وقتی بررسی می‌کنیم، می‌بینیم طرف ملحد است ولی هرگز شهید هاشمی چنین چیزی نبوده، شهید هاشمی را که ظاهراً خوش‌تیپ هست در ابتدا خوش‌تیپ باطن بوده، همچنین فرماندهی داریم، شیعه علوی جذاب، پس چرا نباید کار کنیم، ما که از مردم حرف می‌زنیم، مگر ایشان جزو مردم نیست ایشان فرمانده اولین کمیته مرکزی تهران بوده، از آن طرف در قائله کردستان بدون اینکه به ایشان بگویند ایشان به کمک شهید بروجردی می‌شتابند و 100 نفر از نیروهای کمیته را جمع می‌کند و داوطلبانه می‌رود به کردستان و اولین گروه ضربت را در آنجا ایجاد می‌کند.

این نکته را هم حتماً بگویید که آقا چرا شهید چمران و شهید هاشمی اصرار داشتند که جنگ‌های نامنظم باشد یک کتاب چگوارا دارد که در این مورد بحث کرده که آقا حتی اگر ارتش داریم به چه دلیل باید جنگ‌های نامنظم نیز داشته باشیم، بعضی‌ها آمدند گفتند که در اوایل گفتند آقا جنگ‌های نامنظم نباشد و اشتباه کردیم که این جنگ‌ها است. ولی ای کاش شهید چمران و شهید هاشمی بودند و دلایل خودشان را می‌گفتند که این دلیل این جنگ‌ها باید رخ دهد، مخصوصاً در آن زمان که ارتش نبوده و از آن طرف هم سپاه هنوز درست شکل نگرفته، آن آقای کهتری یک بار هم نام شهید هاشمی را نگفت، در صورتی که شهید هاشمی در مصاحبه روزنامه کیهان و اطلاعات می‌گفت که 20 نفر، 30 نفر، 100 نفر اسیر می‌گرفتیم باید چه می‌کردیم، باید می‌دادیم به ارتش و در قبال آن چه چیزی می‌گرفتیم؟ کنسرو، که از گرسنگی نمیریم و به نام چه کسی تمام می‌شد؟ به نام ارتش. البته نام مهم نیست ولی دلیل هم نمی‌شود که کسی بیاید همه چیز را به نام خودش کند. شمایی که با شما تماس می‌گیرند و می‌گویند بیا مصاحبه کن و این کار را نمی‌کنی. یک موقعی فرمانده شما شهید هاشمی بوده. شما چطور دم از خلوص می‌زنید و این جای تعجب است.

در هر صورت امیدواریم که در مورد همه شهدا کار شود، خوشحال هستیم که بنیاد شهید در وقتی که رئیس‌جمهور آقای احمدی‌نژاد هستند کار می‌کند و ما دور اول به ایشان رأی دادیم، دور دوم هم همینطور...

منبع : شبکه ايران

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:57 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
ناگفته‌هايي درباره منتظري و خاطراتش
ناگفته‌هايي درباره منتظري و خاطراتش

آقاي منتظري گرفتار كيش شخصيت است.از اول هم همين طور بوده است. هم‌بندي‌ها و زنداني‌هاي همراه ايشان چنين چيزي را صلاح نمي‌دانند بگويند؛ ولي اگر خصوصي از آن‌ها سئوال شود، كاملا آشكار خواهد شد كه ايشان داراي كيش شخصيت، خودمحور و حتّي قوم محور است.

*درآمد:

بررسي مختصات فكري و تحليلي خاطره نويساني كه دهه گذشته را فرصتي مناسب براي شكستن مكانت و كاريزماي امام يافتند،مي تواند رهيافت مناسبي براي شناخت اهداف آنان باشد؛به عبارت ديگر،آنچه عده اي در پوشش بازبيني و دگرديسي تاريخي براي انجام آن به تكاپو افتادند،نتيجه ديدگاهي بود كه سال ها از ملت پنهان نموده و در عين حال،خويشتن را بر خيل مدافعين نظام و امام تحميل كرده بودند.
در گفت و شنود حاضر ،ماهيت انديشه و عمل اين طيف مورد بررسي قرار گرفته است.

*برخي از تحليلگران تاريخي پس از گذشت حدود يك دهه از شروع تبليغات باند مهدي هاشمي براي شكستن كاريزماي امام و به شكست انجاميدن اين اقدام در عمل، به اين نتيجه رسيده اند كه اين حركت عملاً يك نوع خودزني سياسي بود، زيرا بسياري از افرادي كه در آن باند و جريان بودند، هنوز به امام علاقه داشتند و اين رفتار موجب شد كه آنها پراكنده شوند.از ديدگاه شما اينها به چه دلايلي به اين عرصه روي آوردند و محاسبه چه چيزهائي را نكردند كه جريان به اينجا منتهي شد.

*حسينيان: شكستن شخصيت‌هاي بزرگ تاريخ و مردان الهي، در طول تاريخ عملي تكراري است. علتش هم اين است كه هميشه برخي از شخصيت‌ها در عمل و رفتار و مقبوليت مردمي به عنوان شاخص ‌حق تلقي مي‌شوند و ديگراني كه با اين شاخص فاصله دارند، تلاش مي كنند اين ملاك را بشكنند. پيامبر (ص) در مورد حضرت امير (ع) مي فرمايند: "الحق مع‌علي " حق با علي(ع) است و يا به عبارتي علي(ع) بر مدار حق است. كساني كه با علي‌بن ابيطالب (ع) وارد جنگ شدند، براي توجيه رفتار خود ناچار بودند علي(ع) را بشكنند،‌ به همين دليل معاويه، دستگاه جعل حديثي را به وجود آورد تا حقانيّت و شاخص و ملاك بودن اميرالمؤمنين (ع) را زير سئوال ببرد و در آن شبهه‌ ايجاد كند؛ اما تاريخ نشان داد با اينكه دشمنان از سال 40 تا 101 هجري، علي(ع) را بر منابر لعن كردند و حتي به قول ابن ابي الحديد حتي يك فتواي فقهي هم نمي‌شد از حضرت علي(ع) نقل كرد و لذا مي‌گفتند ابو زينب چنين نظري دارد، با همه اين تلاش ها نتوانستند علي‌بن ابيطالب (ع) را زير پرده جهالت نگه دارند. حتي در نهايت هشام بن عبدالملك هم به فرزندش سفارش كرد و گفت: "كسي كه با خدا آميخته و مظهر دين است، بشر نمي‌تواند او را محدود كند. " به علي (ع) نگاه كنيد كه چند سال از او بد گفتند، اما حقانيتش همچنان پا برجاست. امام هم همين طور است. امام در عمل، تقوا،‌ عدالت، شجاعت و همه صفت الهي، يك شخصيت بي‌بديل بود. مردم هم به اين باور رسيده بودند؛ امام را باور كردند و به عنوان شاخص حق به امام نگاه مي‌كردند. ايشان هم مانند تمام رهبران الهي، در مسير حركت خودش داراي جاذبه‌ها و دافعه‌هائي است. آنهائي كه دفع شدند،‌ ناچار شدند براي توجيه چهره باطل خود، به چهره امام چنگ بزنند، ولي خوشبختانه اين قلّه،‌ بسيار رفيع و سر به فلك كشيده بود و حتي دشمنان او هم نتوانستند عظمت و بزرگي‌اش را پنهان كنند و دشمنان او هم به اين امر اعتراف كردند. نكته جالبي را در يكي از روزنامه‌هاي عربي ديدم. صدام كه دشمن‌ترين اشخاص نسبت به امام بود، در هنگام محاكمه، براي تحقير شيوخ عرب اين جمله را گفته بود كه: "هيچ يك از مردان عرب نتوانستند در مقابل من تاب بياورند. وقتي نيروهاي من به طرف كويت حركت كردند،‌ رهبران آنجا بلافاصله و حتي قبل از رسيدن سپاهيان من فرار كردند. تنها اين مرحوم آيت‌الله خميني بود كه چند سال در مقابل من استقامت كرد. " چيزي كه دشمن هم اعتراف مي‌كند، چند نفر با نقل خاطرات و بستن افترائات نمي‌توانند عظمت آن را مخفي نگه بدارند و يا خداي نكرده در آن ترديد ايجاد كنند.

*سئوال اين جاست كه آنها از نظر جامعه شناسي چه تحليلي داشتند كه دست به اين اقدام زدند و چرا به نيتجه نرسيدند؟

*حسينيان: به نظر من اشتباه آنها اين بود كه از ابتدا تحليل درستي نداشتند و مردم را خوب نمي‌شناختند. اينها گمان مي‌كردند مشكلات و گرفتاري‌ها، زمينه‌هاي محبوبيت امام را شكننده كرده است و وارد صحنه‌‌اي شدند كه تركش آن به خودشان برگشت و بسياري از كساني كه در بعضي از مواضع با آنها موافق بودند، به خاطر اين رويكرد، از آنها فاصله گرفتند و احساس كردند كينه آنها نسبت به امام، ريشه و عمقي دارد كه تحملّش براي كساني كه هنوز دين بر وجودشان حاكم است، ممكن نيست.

* آيا تصور نمي‌كنيد اينها در فضائي دست به انتشار خاطرات خود زدند كه به هر حال از سوي بخش‌هائي از ابواب جمعي دولت موقت، چراغ سبزهائي به آنها داده شده بود؟ چون آن‌ها هم به هر حال نياز داشتند كه براي شكستن جايگاه رهبري نظام، كاريز ماي امام را تخريب كنند و حتي با برگزاري صدمين سال تولد امام هم مخالفت كردند.تصور نمي‌فرمائيد كه از اين طرف هم كمك‌هائي به آنها شد كه اين طور جسارت پيدا كردند؟ و اگر ما حاكميت يكپارچه‌اي داشتيم كه در جهت حفظ جايگاه و شأن امام تلاش مي‌كرد، اينها جرئت نمي‌كردند تا اين حد پيش بيايند؟

*حسينيان: من دليلي براي اينكه اين رويكرد حساب شده‌اي باشد، ندارم، ولي همان طور كه عرض كردم آنها تحليل درستي از جامعه نداشتند واحساس كردند چون در بعضي از روزنامه‌هاي دوم خردادي تلاش مي‌شود كه ابهت و قداست امام شكسته شود و به قول خودشان "تقدّس زدائي " كنند، اين تقدّس‌زدائي در متن جامعه نفوذ كرده و جامعه از آن متأثر شده است، منتهي مسئله اينجاست كه همان‌‌هائي هم كه در روزنامه‌هايشان در پي اين تقدّس‌زدائي بودند، جامعه را نشناخته بودند و همراه با اينها سقوط كردند و شكست سختي خوردند.

*به نظر شما اين خاطرات تا چه حد نشان داد كه اينها اساساً با امام مشكل داشتند؟ چون اين جريان در اولين سال هاي پس از عزل آقاي منتظري سعي كرد افرادي غير از امام را متهّم كند،‌ مثلاً از مقامات قضائي تا اعضاي دفتر امام و حاج احمد آقا پيش مي‌رفتند، ولي در همين سطح متوقف مي‌شدند و حريم جايگاه خاص امام را نگه مي‌داشتند و در مطالبي هم كه منتشر مي‌كردند،‌ طبق گفتمان رسمي از امام نام مي بردند و حتي تجليل مي كردند. به نظر شما اين خاطرات تا چه حد نشان داد كه مشكل اصلي اينها با امام بوده است؟

*حسينيان: اتفاقاً در اين مورد، نكته اي را در پرونده يكي از اين اشخاص ديدم كه برايم خيلي عجيب بود. قبل از انقلاب، اين فرد در بازجوئي ساواك، در مورد امام گفته بود: "آيت‌الله خميني براي تخريب، فرد مناسبي است، ولي براي سازندگي فرد مناسبي نيست. " و تقريباً در برخوردهاي بعدي هم نگرشي كه به حضرت امام داشت، همين بود. اينها تصورشان اين بود كه درك و فهمشان براي اداره جامعه بيشتر از امام است؛ در حالي كه توان اداره بيت و منزل خودشان را هم نداشتند، چه برسد به مديريت يك جامعه. عمده مسائلي كه منجر به بازتر شدن اين زاويه شد، دنياطلبي اين اشخاص بود.متأسفانه دنيا طلبي و جاه طلبي با ساده‌‌انديشي‌اي كه حضرت امام بارها به آن اشاره كردند، دست به دست هم دادند و اينهاامام و تدبير امام و رموز موفقيت ايشان را كشف نكردند، به همين دليل در مقابل حضرت امام موضعگيري كردند و البته اين موضعگيري چيزي از امام نكاست و اينها را تخريب كرد و از گردونه بيرون راند.

*قبل از اينكه به جنبه محتوائي اين ادعاها بپردازيم، آيا جنابعالي با اين نظر موافق هستيد كه نشر اين خاطرات، آخرين فصل از زندگي سياسي اين افراد است و در واقع آن عاقبت به شرّي كه گفته مي شود، در مورد اين‌ها شكل گرفته است؟

*حسينيان: من در مورد امام دو اعتقاد دارم. يكي اينكه امام براي مردم شخصيت مقبول و جا افتاده‌اي بود و مردم با امام زندگي كرده و رفتار، عملكرد، زندگي، ساده‌زيستي، خلوص، شجاعت و شهامت ايشان را قبل و بعد از انقلاب با تمام وجود درك و احساس كرده بودند. وقتي هم كه فردي با جان جامعه‌اي آميخته شد، با چند خاطره نويسي تغييري در ذهنيت مردم ايجاد نخواهد شد؛ به همين دليل هم اينها از جامعه طرد شدند و به جائي رسيدند كه مفتي آدم بدنامي مثل نوري زاده شدند.تصورش را بكنيد كه پست‌ترين، رذل‌ترين و كثيف‌ترين آدم‌هاي تاريخ استفتا كنند و اين آقا در راديوهاي بيگانه يا روزنامه‌هاي ضد انقلاب و ضد ايران پاسخ بدهد! ديگر سرنوشتي از اين بدتر نمي‌شود. اعتقاد ديگر من هم اين است كه هر كسي نسبت به امام عدم خلوصي در وجودش بود، از گردونه انقلاب بيرون افتاد و تبديل به موجودي مفلوك و درمانده شد. نمي‌دانم از خلوص امام بود و يا از عرفان امام، هر چه بود يك امر طبيعي نبود؛يك امر خدائي بود. من نمونه‌هاي بسياري را مي‌توانم ذكر كنم كه به دليل عدم اعتماد،‌ عدم پايبندي و عدم تعهد نسبت به حضرت امام، در زندگي ذليل شدند.

*با مروري بر خاطرات آقاي منتظري، نوعي نگاه منفي و بدبينانه نسبت به علماي شيعه، به خواننده مخصوصاً در نگاه جوان بي‌تجربه‌اي كه في‌المثل مرحوم حاج شيخ يا موسس حوزه علميه قم، مرحوم آيت‌الله بروجردي را نمي شناسد و حتي ابتدائي ترين منابع در مورد آنها را نديده، ايجاد مي شود و اين شك را در ذهن به وجود مي آورد كه اين خاطرات، صرفاً ‌ادعانامه شخص آقاي منتظري نيست، بلكه چنين به نظر مي‌رسد كه مخالفين نظام و روحانيت و مرجعيت، دست به دست هم داده و اين مجموعه را ساخته و پرداخته‌ كرده‌اند. مثلاً‌ از مرحوم آيت‌الله بروجردي، تصويري از يك انسان ساده‌انديش و ابتدائي مي دهد كه با كوچك‌ترين حرفي نظرش برمي‌گردد و يا عصباني مي شود.آيا به نظر شما اين ادعانامه مخالفين امام و نظام و مرجعيت و روحانيت شيعه نيست كه از زبان شخص آقاي منتظري بيان شده است؟

*حسينيان: در اينجا دو مسئله مطرح است،‌يكي اينكه آيا اين خاطرات واقعاً بدبيني نسبت به اين افراد ايجاد مي كند و تأثيرگذار است؟ ممكن است شبهه ايجاد كند، ولي تأثير قطعي ندارد. بد نيست به نكته‌اي تاريخي اشاره كنم. هنگامي كه عباسيان به پيروزي رسيدند، سفّاح، اولين حاكم عباسي، شيوخي از شام را احضار و از آنها سئوال كرد: "چرا نسبت به علي‌بن ابيطالب (ع) تا اين اندازه بددهني كرديد؟ " آنها سوگند خوردند كه ما او را نمي‌شناختيم و براي پيامبر(ص)، اهل بيتي جز امويان قائل نبوديم. به هر حال تبليغات اثر خود را دارد، ولي در عين حال به علت بي‌مايگي به زودي شبهه از اذهان پاك مي شود،مثلاً در مورد شخصيتي چون آيت‌الله العظمي بروجردي كه جهان اسلام و تشيع به ايشان رجوع مي‌كنند و مرجع علي‌الاطلاق جهان شيعه محسوب مي‌شوند و در عمل كارهاي بسيار مهم و تاريخسازي چون بازسازي حوزه را انجام مي‌دهند، جاي ترديد و چند و چوني باقي نمي‌ماند. هيچ كس ترديد ندارد كه آيت‌الله العظمي بروجردي بيشترين نقش را در ايجاد زمينه براي پديد آمدن انقلاب اسلامي داشته‌اند. تأسيس و بازسازي حوزه، تغيير اساسي در نظام فكري و انديشگي حوزه، تحولات عظيم در سازماندهي روحانيت و ايجاد و تصحيح ارتباط آن با متن جامعه، ايجاد نمايندگي هاي قوي و فعال در خارج از جهان اسلام از قبيل كانادا، آمريكا، آلمان، انگليس و حتي مدينه كه هنوز آثار آنها را به خوبي مي‌بينيم،از آثار ماندگار مرجعيت ايشان است. چنين مرتبت والائي چطور ممكن است با ادعاهاي فردي مثل آقاي منتظري ناديده گرفته مي‌شود و يا نسل آينده ما كه قطعاً‌ نسل تحصيلكرده‌تر و عاقل‌تري خواهد بود، تحت تأثير اين القائات بي‌دليل و بي‌منطق قرار مي‌گيرد؟ولي اينكه مي‌گوئيد آيا اينها نوشته دشمنان نيست؟ خير، من چنين اعتقادي ندارم.‌آقاي منتظري گرفتار كيش شخصيت است.

*: از همان ابتدا؟

*حسينيان: بله، از اول هم همين طور بوده است. هم‌بندي‌ها و زنداني‌هاي همراه ايشان چنين چيزي را صلاح نمي‌دانند بگويند؛ ولي اگر خصوصي از آن‌ها سئوال شود، كاملا آشكار خواهد شد كه ايشان داراي كيش شخصيت، خودمحور و حتّي قوم محور است.

*در خاطرات ايشان،‌ نجف‌آبادي‌ها جايگاه خاصي دارند.

*حسينيان: بله، واقعاً همين طور است. من در زماني كه دادستان ويژه روحانيت بودم و با پرونده‌هاي خانواده ايشان سر و كار داشتم، مشاهده مي‌كردم كه هرچه مربوط به خانواده ايشان مي‌شد، حق بود و هرچه خارج از محدوده اين خانواده بود، باطل و لذا اين اشكال ذاتي خود آقاي منتظري بود كه اين حرف‌ها را بر مبناي همان كيش شخصيتي كه به آن اشاره كردم، نوشت و بلكه محور زندگي‌اش هم همان بود و همان هم موجب سقوطش شد و نتوانست خود را با جامعه مذهبي تطبيق دهد.

*مسئله كيش شخصيت كه نخستين بار توسط شما مطرح مي‌شود،‌ نكته جالبي است، با اين حال شما مشاركت قاطع و پر رنگ مخالفان شناخته شده نظام را كه الان برخي به خارج پناه برده‌اند و جزو مارك‌دارترين مخالفان نظام هم هستند، در تدوين و چاپ آنچه كه بيت آقاي منتظري منتشر مي‌كرد، نمي‌پذيريد؟

*حسينيان: چرا، در دوراني كه من دادستان ويژه روحانيت بودم، در بازرسي‌اي كه از حسينيه ايشان كرديم، به اطلاعيه‌هائي برخورديم كه ديگران تهيه كرده بودند و در آنجا تكثير و آماده براي توزيع مي‌شد. ما اينها را جمع‌آوري و افراد ذيربط را دستگير كرديم و پرونده مفصّلي هم در دادستاني دارد. شكي هم نيست كه بسياري از مخالفين نظام در اين مسائل دخالت داشتند. حتي امام هم در نامه‌اي كه به ايشان مي‌نويسند،اين مورد را پيش بيني كردند و تذكر دادند؛ ولي مهم‌ترين مسئله‌اي كه من در همان زمان هم به آن اعتقاد داشتم و در يكي از سخنراني هاي سال 69 يا 70 هم گفتم اين بود كه اشكال اساسي از شخص آقاي منتظري است، يعني تا زمينه‌اي در فرد وجود نداشته باشد، نيروهاي ضد انقلاب و معاند، اميدي به انسان نمي بندند. زمينه هاي اصلي در خود ايشان بود و دشمن هم زمينه را براي القائات خود مناسب ديد و مي بيند. همين حالا راديو فرداي وابسته به سيا، مصاحبه‌هائي از ايشان پخش مي كند.بديهي است كه آنها در سئوالاتشان همان نكاتي را كه مي‌خواهند القا مي كنند.

*محورهاي شاخص اين خاطرات از لحاظ محتوائي كدامند؟‌ سامان دهندگان اين خاطرات چه اهدافي را دنبال مي‌كردند؟

*حسينيان: به نظر من آنها دو هدف اصلي را دنبال مي‌كردند، يكي تبرئه خود و ديگري متهم كردن امام.

*متهم كردن مرحوم حاج احمد آقا، آن هم به آن شكل از چه چيز نشأت مي‌گرفت؟ آيا اينها با شخص حاج احمد آقا مشكل داشتند يا به اين وسيله به دنبال تسويه حساب با امام بودند؟

*حسينيان: خير، اينها با مرحوم حاج احمد آقا مشكل خاصي نداشتند و فقط براي تخريب امام اين كار را مي‌كنند. آقاي منتظري قصد داشت اين نكته را القا كند كه امام در سن كهولت قادر به تصميم‌گيري قاطعانه نبود و حاج احمدآقا تصميم مي‌گرفت و لذا اينها اين شبهه را ايجاد كردند كه تصميم‌گيري امام درباره آقاي منتظري و نامه‌اي كه ايشان نوشتند، ساخته و پرداخته حاج احمدآقا بود كه البته اين وسيله‌اي براي حمله به شخص امام بود.

*آيا شما در جريان رسيدگي به اين پرونده، به مواردي برخورديد كه مرحوم حاج احمدآقا دخالت خاصي در اين جريان كرده باشد؟ با توجه به شخصيت متواضع و ساده و بي‌آلايش حاج احمد‌آقا كه هيچ تناسبي با يك چهره سيّاس و طراح چنين اموري ندارد، آيا اساساً چنين شبهه‌اي را قابل قبول مي دانيد؟

*حسينيان: مرحوم حاج احمدآقا جز يك واسطه بين امام و مسئولين نقش ديگري نداشت. اگر بعضي از مصاحبه‌هاي حاج احمدآقا در اوايل انقلاب را گردآوري و مطالعه كنيد، مشاهده مي‌كنيد كه برخي از اظهارات ايشان با تصميماتي كه امام در مورد آقاي منتظري گرفتند، به كلي متناقص است و به هيچ وجه قابل جمع نيستند، بنابراين كاملاً مشخص است كه اين نمي تواند كار حاج احمدآقا باشد. من براي نمونه عرض مي‌كنم كه وقتي حضرت امام نامه‌ 6/1 را به آقاي منتظري نوشتند، همه مسئولين كشور از جمله مقام معظم رهبري كه رئيس جمهور بودند، آقاي هاشمي كه رئيس مجلس بودند، آقاي اميني كه امام جمعه قم بودند، آقاي اردبيلي كه رئيس قوه قضائيه بودند، اينها همه خدمت امام رسيده و تقاضا كرده بودند كه نامه از راديو قرائت نشود. امام پافشاري مي‌كنند و بعد هم كه تصميم مي‌گيرند نامه خوانده نشود، مي‌گويند: "نه به خاطر اصرار شما، بلكه بيم از آن دارم كه مردم عصباني شوند و بريزند و آقاي منتظري را از بين ببرند،اما شما بدانيد در آينده گرفتار آقاي منتظري خواهيد شد. " اين نحوه تصميم‌گيري و سخن‌ گفتن، كاملاً نشان مي‌دهد كه اين تصميم متعلق به شخص امام بوده است. بسياري از مسئولين نزد امام مي‌رفتند و مي‌گفتند كه پس از شما تكليف رهبريت ما روشن نيست و من همان زمان احساس مي‌كردم كه امام چقدر در گرفتن اين تصميم، تنها و غريب بودند و پي به مظلوميت بيش از پيش ايشان بردم. همه اينها نشان مي‌داد كه اين تصميم‌ شخص امام بود كه با فرزانگي و درايت خاصي كه داشتند، معتقد بودند كه اگر رهبري به دست آقاي منتظري بيفتد، انقلاب ساقط خواهد شد و به همين خاطر اين تصميم جدّي و قاطع را گرفتند. در آن زمان هيچ كس در مورد تصميم امام توجيه نبود.

*عده‌اي در سال هاي اخير ادعا كردند كه امام انتشار نامه 6/1 را تحريم كرده‌اند. اين ادعا واقعيت دارد؟

*حسينيان: خير، حضرت امام فقط نامه را از راديو پس گرفتندو جائي نشنيده‌ام كه اين نكته‌اي را كه شما اشاره كرديد، گفته باشند. در اينجا ذكر نكته‌اي را مناسب مي‌دانم. شايد قبلاً هم اين را گفته باشم. در مقطع پس از رحلت حضرت امام، در دادگاه ويژه روحانيت، آقاي ري شهري و بنده به اين نتيجه رسيديم كه نامه 6/1 حضرت امام و كليه مسائل مربوط به آن، سند مهمي در تاريخ انقلاب است و حيف است كه مذاكرات مسئولين كشور در حضور امام در باره اين نامه، به صورت مكتوب در جائي حفظ نشود، لذا با بسياري از كساني كه در آن جلسه خدمت امام بودند، صحبت كرديم و خواستيم كه صورتجلسه مذاكرات نوشته و توسط تمام كساني كه حضور داشتند، امضا شود و به عنوان يك سند تاريخي بماند. خود من با اين بزرگان صحبت كردم و متأسفانه هر يك به ديگري احاله كرد. همراه با آقاي ري شهري خدمت حاج احمدآقا رفتيم و ايشان پيشنهاد كردند كه مقام معظم رهبري متن را بنويسند و بقيه امضا كنند. وقتي آمديم و با دوستان مشورت كرديم، ديديم مصلحت نيست كه ايشان در جايگاه رهبري اين كار را بكنند. نظر مااين بود كه حاج احمدآقا به عنوان فرزند امام كه هميشه در تصميم‌گيري‌هاي امام حضور داشت، متن را بنويسد كه متأسفانه مدتي پس از اين گفت و گو، ايشان فوت كرد و اين كار بلا اقدام ماند، اما خوشبختانه برخي از بزرگاني كه در آن جلسه بودند، در خاطراتشان با دقت مذاكرات آن جلسه را نوشته‌اند.

*عده‌اي هستند كه در دهه اول انقلاب، حتي هرگونه انتقادي نسبت به خود را انتقاد از امام قلمداد مي كردند، اما پس از رحلت امام و همزمان با شروع تبليغات آقاي منتظري و اعوان و انصارش، سكوت پيشه كردند و بعد هم در روزنامه‌هايشان به حمايت از اين جريان پرداختند، ملاقات‌هاي سياسي با آقاي منتظري ترتيب دادند و اخبار آن را منتشر ‌كردند. اين افراد چگونه به اين نقطه رسيدند؟ ‌آيا اينها در همان دوراني هم كه دم از امام مي‌زدند به خاطر دنياطلبي و منافع شخصي‌شان نبود، چون انديشه و راه امام كه تغيير نكرده است. آيا اينها بعدها تغيير ايدئولوژِي و روش دادند و يا از همان ابتدا، اعتقادي به خط امام نداشتند؟

*حسينيان: من نمي‌توانم شخصيت‌ها را صراحتاً متهم كنم كه از اول اين گونه بودند. انسان در طول زمان تغيير مي‌كند. بسياري از بزرگاني كه اقدامات مخلصانه‌اي هم كرده‌اند، از يك جائي به بعد از عهده آزمايش‌هاي الهي برنيامدند؛ ولي لااقل اين را مي‌توانم بگويم كه بعضي از مواضع، برمبناي منافع شخصي شكل مي‌گيرند؛ يعني زماني عده‌اي از مخالفان جدي آقاي منتظري بودند و حتي به جاهاي مختلف نامه مي‌نوشتند و ايشان را نقد مي كردند، ولي بعد ناگهان تغيير جهت دادند. حتي يكي از اين آقايان كسي بود كه ديوار خانه آقاي منتظري را تخريب كرد و بعد كسي شد كه حتي از سيد مهدي هاشمي هم دفاع كرد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه اين افراد‌ براساس منافع شخصي موضعگيري مي‌كردند. آن زماني كه قدرت با امام بود، آن موضع را عليه آقاي منتظري مي‌گرفتند، اين زمان منافعشان را در موضعگيري عليه رهبري و به نفع آقاي منتظري و بدتر از آن دفاع از كساني چون سيد مهدي هاشمي مي‌ديدند. اينها تغييراتي هستند كه در زندگي هر انساني ممكن است پيش بيايد.

*بخش ديگري از اين قضيه به نهادهائي ارتباط پيدا مي‌كند كه به نام امام،متولي حفظ و نشر آثار ايشان هستند و در ارتباط با نشر خاطرات آقاي منتظري،عملاً سكوت كردند و علاوه بر آن در فضائي كه در يك دهه گذشته به وجود آمد،بسياري جرئت پيدا كردند مطالبي را در تخريب و تحريف كارنامه امام منتشر كنند و باز ما شاهد هيچ عكس العملي از سوي اين نهادها نبوديم. شما كاركرد اين نهادها را چگونه تحليل مي‌كنيد؟

*حسينيان: ما گله‌مند هستيم، چون به هر حال متولي بايد احترام امامزاده را نگه دارد. ما واقعاً از مؤسسه حضرت امام گله‌مند هستيم. يك بار در يكي از منشورات مركز اسناد از قول يكي از اعضاي هيئت مؤتلفه اسلامي نوشته شده بود كه حضرت امام نهي خود را از قتل حسنعلي منصور برداشتند. آنها رسماً اطلاعيه‌اي صادر و مسئله را تكذيب كردند، در حالي كه اين يك روايت از قول يك فرد بود و سند قابل تأييد يا تكذيبي نبود، ولي آنها اطلاعيه رسمي عليه مركز اسناد صادر كردند، در حالي كه چند وقت پيش، يكي از همين چپ‌گرايان نسبت به اصل نظام و ولايت فقيه موضعگيري كرد و نظر امام را نظري شاذ ‌دانست و به همين خاطر مبناي جمهوري اسلامي را به قول خودش به شدّت متزلزل اعلام كرد؛ اما مؤسسه حفظ آثار حضرت امام در قبال اين مسئله كوچك‌ترين موضع‌گيري‌اي نكرد.

*در مقام پاسخگوئي، آيا اهميت و جنبه تخريبي طرح مسئله دخالت نظاميان در سياست مهم‌تر است يا اهميت و خاطرات آقاي منتظري؟

*حسينيان:‌ حتي با اينكه بنده در اين مورد هيچ نوع موضعگيري‌اي نكردم، آمدند مسئله‌اي ذهني درست كردند و در اين كار موضعگيري مفصّلي انجام دادند، در حالي كه انصاف اين بود كه نسبت به خاطرات آقاي منتظري، حتماً فعال مي شدند، پاسخ مي‌دادند، توضيع مي دادند.حتي اگر دفاع شخصي از حاج احمدآقا هم بود، ضرورت داشت كه اين‌ها موضعگيري كنند، اما متاسفانه مي‌بينيم موضعگيري‌ها بر مبناي حبّ و بغض‌هاي جناحي صورت مي‌گيرند.

*آيا شما اين منطق را مي‌پذيريد كه اگر پاسخ خاطرات آقاي منتظري را بدهيم، در فضائي كه پس از دوم خرداد ايجاد شده، در واقع به نوعي به طرح مجدد ايشان كمك كرده‌ايم؟

*حسينيان:‌اين حرف درستي است كه يترك الباطل بترك ذكره، ولي در همه جا صادق نيست. در جائي كه كسي موضع تهاجمي مي‌گيرد و كار ماندگاري مثل خاطرات را مي‌نويسد، ما نمي‌توانيم در مقابل او سكوت كنيم به اين اميد كه اين مسئله خود به خود حل شود. يكي از موارد لازمي كه بايد موضع‌گيري مي‌شد، همين مسئله بود كه متأسفانه ما هم به عنوان مركز اسناد قصور كرديم، به دليل اينكه آنها ادعا كردند كه ما اين كار را مي‌كنيم و چون احساس كرديم اين قضيه متولي دارد، اقدام شايسته‌اي نكرديم.

*در حال حاضر چطور؟ آيا تصميم نداريد در اين مورد اقدامي بكنيد؟

*حسينيان:‌چرا، تصميم داريم. همين كارهاي عمومي كه مي‌كنيم، خاطراتي كه چاپ مي‌كنيم و اسنادي كه منتشر مي‌شوند، به شكلي غير مستقيم جوابگوي مسائل هست. مثلاً در خاطرات آقاي ري شهري كه چاپ شده، به بخشي از اين شبهات پاسخ داده شده است.

*حسينيان:‌فضاي جامعه،حداقل در مقطع كنوني، نشان مي‌دهد كه از اين خاطرات و امثالهم تأ‌ثير نمي‌پذيرد. جامعه تحت شرايطي فعلاً به اينها پشت و به موضع مخالف آنها گرايش پيدا كرده، اما اين دليل بر عدم ضرورت پاسخگوئي به اين جريان نيست، چون ممكن است بعدها، به هر دليلي بار ديگر اين جريان فعال شود و دو باره اين خاطرات را علم كند،‌كما اينكه برخي از گروه‌هاي مخالف نظام،از جمله منافقين بر اساس خاطرات آقاي منتظري به مجامع بين‌المللي شكايت كرده‌اند. آيا چون فضاي جامعه تغيير كرده و اين جريان تاثير نداشته،‌ صحيح است كه موضوع را مسكوت بگذاريم؟

*حسينيان:‌البته اشاره كردم كه نمي‌شود گفت تأثير نگذاشته، كما اينكه نكته تاريخي در مورد علي‌بن‌ابيطالب‌(ع) را ذكر كردم، ولي حق هميشه پيروز است و آفتاب زير ابر نمي‌ماند. اما ما هم وظيفه‌اي داريم و بايد آن را انجام بدهيم. اگر در تاريخ، هر كسي عليه شيعه كتابي مي‌نوشت و فقها و متكلمين ما با همين منطق آقايان برخورد مي كردند و پاسخ آن را نمي‌دادند كه چيزي از شيعه باقي نمي‌ماند. اغلب كتاب‌هائي كه به عنوان مصادر و منابع افتخارآميز شيعه داريم، آثاري هستند كه در پاسخ به شبهاتِ مطرح شده از سوي دشمنان نوشته شده‌اند. خصوصاً كتاب، اثر ماندگاري است. حتي ممكن است در ظرف ده سال و بيست سال تأثيري نگذارد، ولي آيندگان خواهند گفت اگر اين حرف ها پاسخي داشت، يك نفر جواب مي‌داد، مخصوصاً متوليان دستگاه امام بايد بيش از همه حساسيت نشان بدهند.

*آيا پاسخ ندادن به شبهات مطرح شده در خاطرات آقاي منتظري، به دليل تحليل غلطي است كه اينها دارند يا افرادي از جريان آقاي منتظري در آنجا هم نفوذ دارند، كما اينكه بعضي از آنها در دادگاه هم صراحتاً گفتند كه بعضي از توليدات مؤسّسه كار ماست.

*حسينيان:‌من البته تمايل ندارم وارد اين عرصه بشوم، چون به هر حال مؤسسه‌اي است كه اهدافش با ما يكي است، ولي متأ‌سفانه بايد عرض كنم كه بعضي از هواداران آقاي منتظري در آن دستگاه نفوذ پيدا كرده‌اند. حتي يك روحاني‌اي بود كه به ادله‌اي به عنوان نماينده امام در يكي از كشورهاي عربي فعاليت مي‌كرد و تخلفي كرد. ما از حضرت امام استفتا كرديم كه با او چه برخوردي بكنيم؟ ايشان فرمودند كه اين فرد را فرا بخوانيد و ديگر نماينده من در آن كشور نيست. اين شخص در همان زمان هم وابسته به بيت آقاي منتظري بود و من با كمال تأسف مي‌بينم كه الان يكي از نيروهاي مؤسّسه حفظ و نشر آثار امام است. همين افراد وابسته به بيت آقاي منتظري تأثير خود را خواهند گذاشت.

*به عنوان سئوال آخر، رويداد عزل آقاي منتظري پس از سپري شدن دو دهه از وقوع آن،چه حسي را در شما برمي انگيزد؟

*حسينيان:‌من هر موقع كه اين مسئله را مرور مي‌كنم، واقعاً براي مظلوميت امام متاسّف مي شوم. امام، هم در زمان حيات و هم پس از رحلت، در بين نزديكان و شاگردان خود هم مظلوم واقع شد، چون هيچ كس به درستي اين مسئله را تبيين نكرد. از سوي ديگر وقتي درايت و عظمت حضرت امام را درك مي‌كنم، به شدّت خاضع و خاشع مي شوم.پيش بيني‌ ايشان در زمان خود، براي هيچ كس قابل درك نبود. آن زمان كه امام، استعفاي آقاي منتظري را مطرح كردند، همه از امامت نماز جمعه فرار مي‌‌كردند و كسي حاضر نبود اين مسئوليت را به عهده بگيرد.

*توجيه نبودند يا نمي‌خواستند از امام دفاع كنند؟

*حسينيان:‌حاضر نبودند از امام دفاع كنند، يعني امام در چنين شرايطي اين حكم را دادند و اين نشان مي‌دهد كه امام انسان بسيار عميق، آينده‌نگر و صاحب تحليل واقعاً بي‌بديلي بودند. واقعاً وقتي به اين تحليل و پيش‌بيني امام فكر مي‌كنم، خاشع مي‌شوم.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:55 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
ما این‌قدر با کلاسیم که آبگوشت نمی‌خوریم
ما این‌قدر با کلاسیم که آبگوشت نمی‌خوریم

رضا احسان‌پور

دوم دودوم دوش دوم داراراراراراااااام ریم رارارارم بوووف (صدای تیتراژ آغاز برنامه)

مجری: با درود و بدون نام و یاد خدا. با شما هستیم با یکی دیگه از سری برنامه های میزگردی با شما از شبکه صدای آمریکا (VOA).

داراراراراراااااام ریم دودوم دوش دوم رارارارم بوووف (موزیک و تصویر)

مجری: بله در روزهای اخیر شاهد برگزاری انتخابات در ایران بوده‌ایم. هر چند که پرداختن به چرایی و چگونگی تقلب واقعاً کار بی‌فایده‌ای است ولی ما می‌پردازیم. با ما باشید...

بیق لالالا دیم دیم دودوم دوش دوم رارارارم (موزیک و تصویر)

مجری: خب، امشب بعنوان کارشناس برنامه در خدمت آقای وطن‌پرست هستیم. آقای وطن‌پرست بفرمایید.

وطن‌پرست: بله. درود. اصولاً همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه. ببینید، من خودم به‌عنوان کسی که سابقه زندانی شدن دارم و تا چشم فضولم در بیاید که چرا زندان بوده‌ام، چون مهم زندانی بودنه و خیلی هم آدم خوبی هستم، خدمت شما و همه‌ی ایرانی‌های گل که الآن دارند صدا و تصویر منو می‌بینند و می‌شنوند، از همین جا می‌گم که همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه.

مجری: بله. خب مث اینکه بیننده‌ی محترمی روی خط هستند. بفرمایید عزیزم.

بیننده: اللللللو. هاااااای.

مجری: بله. عزیزم. بگو جیگرم. اسمتو بگو و بگو از کجا زنگ می‌زنی، قربونت برم الهی.

بیننده: من پانته‌آ هستم و از ایران زنگ می‌زنم و مجرد هم هستم و اصلاً هم قصد ازدواج ندارم. من می‌خواستم بگم که من شب انتخابات یه خواب بد دیدم و صبح که از خواب پا شدم، دیدم رختخوابم خیسه! بعد که رفتم تعبیر خوابمو دیدم، نوشته بود که یعنی تو یه کاری آب می‌بندن. من فکر می‌کنم معنی‌اش این میشه که توی انتخابات آب بستن و مث آبگوشت که آبشو زیاد می‌کنن، رأی‌های اون آقاهه را که نمی‌خوام اسمشو بیارم را توش آب بستن تا زیاد بشه. البته بگم‌ها، ما اینقدر با کلاسیم که آبگوشت نمی‌خوریم. همش پیتزا می‌خوریم.

وطن‌پرست: عزیز خوشگلم، پیتزا را با چه نوشابه‌ای می‌خوری؟

بیننده: با نوشابه مشکی.

بوق بوق بوق (صدای بوق تلفن)

مجری: جناب وطن‌پرست تحلیلتون را از صحبت‌های این بیننده بفرمایید.

وطن‌پرست: بله. دقیقاً درست می‌گفت این عزیز دل. شما شنیدید که اینکه این هموطن دوست داشتنی و بوسیدنی، نوشابه سیاه می‌خورن به نوعی نشانگر تیرگی اوضاع داخل و روح خسته و خفقان حاکم بر جامعه است و اصولاً همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه.

مجری: جناب آقای وطن پرست، شما... بله بیننده‌ی دیگه‌ای روی خط هستند. بفرمایید.

بیننده: هه هه هه! آقا بنظرم من تقلب شده. هه هه هه!

وطن‌پرست: دوست عزیز دلیل شما چیه؟

بیننده: هه هه هه! همین خنده‌ی من! من افسردگی حاد دارم و روزی یه مشت قرص می‌خورم. هیچ وقت هم نمی‌خندم. ولی چند روزه که دارم می‌خندم و همین نشون می‌ده که تقلب شده. باور کنید تقلب شده. به جون مادرزنم که می‌خام سر به تنش نباشه تقلب شده.

مجری: دوست عزیز شما از کجا تماس می‌گیرید؟

بیننده: من در بند بودم و الان فراری هستم و نمی‌تونم جایم را بگم.

وطن‌پرست: شما از کدوم زندان فرار کردید؟

بیننده: من از امین آباد تهران (پاورقی: دیوانه‌خانه‌ای در تهران) فرار کرده‌ام. اونجا هر شب اغتشاشه. من و دوستانم هر شب اونجا داد می‌زنیم و همش من را می‌برند انفرادی.

بوق بوق بوق (صدای بوق تلفن)

وطن‌پرست: باور بفرمایید جناب مجری، امین آباد از مخوف‌ترین زندان‌های ایران است که من خودم مدت‌های زیادی در زندان‌های آنجا بوده‌ام.

مجری: دیروز و امروز سران کشورهای اروپایی و امریکایی در صحبت‌های خود اشاره به نقض حقوق قانون بشر در ایران کرده‌اند، شما چطور می‌تونید به‌عنوان یه کارشناس سیاسی بفرمایید که تحلیل ما از رویکرد رو به جلوی استراتژیک چی می‌تونه باشه که زیرساخت‌های جهان سوم را در قبال باراک اوباما؟

وطن‌پرست: بله. من جا داره یاد کنم از دوست خوبم زنده یاد وطن‌دوست که جزء اپوزوسیون کوبیسم بودند.

مجری: خب؟!... خب! بله! بیننده‌ی دیگری پشت خط هستند. بفرمایید.

بیننده: من ویدا هستم. از حقوق زنان جنبش. من معتقدم درس‌های زیادی میشه از این انتخابات گرفت. من خودم از بعد از این انتخابات به این نتیجه رسیدم که شوهرم را مجبور کنم که غیر از من بره و از 2، 3 تا از شهرهای پر جمعیت ایران زن بگیره تا برای دوره بعدی که قراره کاندید بشه، رأی آوردنش توی اون شهرها تضمین باشه.

بوق بوق بوق (صدای بوق تلفن)

وطن‌پرست: ما باید به داشتن یه همچین زنان روشنفکری افتخار کنیم. من به‌عنوان عضو کوچکی از جامعه بانوان(!) از همه خانم‌ها می‌خواهم که بیاییم و به حرف این خانم روشنفکر گوش بدیم و...

مجری: بله. جناب وطن‌پرست اجازه بفرمایید تا تعدادی از ایمیل‌های رسیده از طرف بینندگان را بخوانیم.

شهره از آلمان نوشته که من الآن چند روزه که یه حالی هستم. لطفاً یه کاری بکنید که من یه حالی نباشم. مرسی.

کامبیز از سوسول آباد تهران، عکس سگش را فرستاده و نوشته که پوپوی من برنامه شما را خیلی دوست داره و هر وقت تصویر آقای مجری را می‌بینه، میاد و صفحه تلویزیون را لیس می‌زنه.

مژگان از فرانکفورت نوشته که من الآن چند روزیه که اعتصاب غذا کرده‌ام و عصرانه نمی‌خورم.

خب جناب وطن‌پرست از اتاق فرمان اشاره می‌کنند که وقت برنامه تمام شده. در پایان اگر صحبتی و ناگفته‌ای در مورد انتخابات و اوضاع سیاه و خفقان و بد و بی‌ادب و بی‌تربیت و پیف و من دیگه قهرم ایران دارید، بفرمایید.

وطن‌پرست: نخیر من صحبتی ندارم و همه‌ی حرف‌هایم را زدم ولی ای کاش فرصت بیشتر بود تا همه‌ی حرف‌هایم می‌زدم و اصولاً همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه.

مجری: بسیار سپاسگزارم جناب وطن‌پرست. به امید اینکه ایرانی نانازی و خشگلی داشته باشم و این‌قدر پیف نباشه، همه‌ی شما بینندگان عزیز و به‌خصوص تو، پوپوی عزیزم را بوس می‌کنم و با یه ترانه با صدای مانی ساسکن بای بای می‌کنم.

(ترانه با صدای مانی ساسکن)

او او او اوه مای گاد

بیا بریم قربونت برم برقصیم

او او او اوه مای فیورت!

من دلم می خاد که برگردم و بخونم توی چشمات

کبوتر می‌شم و می‌رم هوا برای دستات

من و تو همیشه/ تو و من همیشه/ بیا بریم تو بیشه/

آره آره آرررره / آخه تا سه نشه بازی نمی‌شه...

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:54 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
بیانیه شماره شونصدم آرای باطله
بیانیه شماره شونصدم آرای باطله

انالله و انا الیه راجعون
ملت نجیب اما کمی تا قسمتی عجیب ایران

این آخرین بیانیه من است و از این پس با زبان دیگری، شاید انگلیسی با شما سخن بگویم. به من پیغام داده‌اند که فتیله را بکش پایین و کوتاه بیا اما نچ، من آن رگم که بگیرد هیچکس جلودارم نیست. من از حق شما مردم بگذرم، از حق منافقین، چاقوکش‌ها و گروهبان قندلی نمی‌گذرم. من به نشانه اعتراض و وفاداری به آرای شما در مراسم افتتاحیه جام جهانی 2010 در آفریقای‌جنوبی که در ورزشگاه المپیک ژوهانسبورگ برگزار می‌شود شرکت می‌کنم ولی پشتم را می‌کنم به مراسم. این اثرش بیشتر است.

ای ملت ایران
من به این بازداشت‌ها و بازداشت‌هایی که مجددا قرار است بشود و بازداشت‌هایی که قبلا شده و حتی بازداشت‌هایی که نشده کلا اعتراض دارم. از نظر من همه حق دارند به قصد تشویش اذهان عمومی یا به هر قصد و نیت دیگری نشر اکاذیب کنند. اینها که هیچ، من حتی به بازداشت قاتل دوچرخه‌سوار، خفاش شب، پلنگ روز، ببرهای تامیل، گوسفندهای مدرسه آلپ، شهلا جاهد و شهرام جزایری اعتراض دارم.

آهای ملت شریف
من به نشانه این اعتراض قصد داشتم یا یک حزب تشکیل دهم یا یک تیم فوتبال. حزب را بی‌خیال شدم و از آنجا که این روزها هر کس از خانه‌اش قهر می‌کند یک تیم در لیگ برتر درست می‌کند، من هم قصد دارم یک تیم درست کنم. اغلب هم از بازیکنان مساله‌دار و مغایر با منشور اخلاقی استفاده می‌کنم. با کاپلو مذاکراتی کرده‌ام که اگر درباره رقم قرارداد به توافق برسیم، پیوستن فابیو کاپلو به تیم قطعی است. البته مشکل دیگری که در راه این قرارداد وجود دارد، این است که کاپلو می‌خواهد از همان ایتالیا و با استفاده از اینترنت، تیم را کُچ کند. کاپلو در انتخاب دستیارانش مختار است و ما به او در این باره اختیار تام داده‌ایم.

ظاهرا کاپلو می‌خواهد از مجتبی محرمی و عابدزاده استفاده کند. ما بنا داریم اگر کاپلو به ایران نیامد خودمان به نزد کاپلو برویم و اگر شد به جای لیگ برتر در «سری A» بازی کنیم که این نیازمند تخصیص منابع لازم است. بازی در«سری A» و مسابقه با حریفانی مثل آث‌میلان، یوونتوس، آ.اس.‌رم، کالیاری، اینترمیلان و اون ترمینال ما را مجبور می‌کند که در فصل یارگیری، با دقت بیشتری عمل کنیم. ما بنا داریم مسی را از بارسلونا، رائول را از رئال، از چلسی دروگبا، از یوونتوس دل‌پیرو، از میلان اینزاگی، نیکبخت واحدی را از تراکتورسازی، امیرشیخ جونی و اکاتا از کوثر لرستان، کاکرو از تیم میوا و ایشی را از تیم شاهین به استخدام دربیاوریم. سعی می‌کنیم تیم را با هزینه بخش خصوصی ببندیم و اسپانسر تیم هم شهرام جزایری است.

البته با این وضعیت فوتبال، کسی که با پول شخصی به تیمداری روی می‌آورد، مغز […] خورده است ولی خب! یک عده عاشق سرمایه‌گذاری در ورزش هستند و دوست دارند با توسعه ورزش قهرمانی، پرچم ایران را در آن بالابالاها به اهتزاز درآورند. شما ببینید، جوانی که می‌آید در استادیوم فوتبال نگاه می‌کند، دست به خیلی از خلاف‌ها مثل کشیدن شیشه، شکستن شیشه و پرت کردن شیشه نوشابه، دلستر و ایستک با طعم‌های مختلف می‌زند و با خالی کردن هیجان خود در ورزشگاه، از نظر روانی، تخلیه می‌شود. در اینجا جا دارد خاطرنشان کنم که ما بنا داریم با همکاری بخش خصوصی، سازمان تربیت بدنی و حزب اعتماد ملی نخستین ورزشگاه 300 هزار نفری (به تعداد آرای کروبی) را در محلی به وسعت چند هکتار تاسیس کنیم. ما یک هدف کوتاه‌مدت داریم، یک هدف میان‌مدت، یک هدف درازمدت و یک هدف خیلی درازمدت. قهرمانی در «سریA» هدف کوتاه‌مدت ماست. ما بنا داریم با خریدن داور، جرزنی، شعبده‌بازی و جادوگری به این مهم برسیم.

هدف میان‌مدت ما آزادی بازداشت‌شدگان اخیر و هدف درازمدت ما فتح قله اورست است. هدف خیلی درازمدت ما هم رفتن به جام جهانی و دفاع از آبروی فوتبال ایران است. ما به رسیدن به این اهداف فکر می‌کنیم و این کار را با وجود حمایت‌های شما مردم که سرمایه‌های اصلی ورزش ما هستید، بعید نمی‌دانیم. ما حساب عده معدودی تماشاگرنما را از حساب تماشاگران خوب و فهیم‌مان جدا می‌کنیم و البته از زحمات نیروهای نظامی و انتظامی، صداوسیما، نودال، امپکس، اورژانس، آمبولانس، تدارکات و اون یاروها که برانکارد را حمل می‌کنند، تشکر می‌کنیم و اگر اسم کسی از قلم افتاد یا اسم کسی را فراموش کردیم بیاوریم یا اسم طرف یادمان بود اما دلمان نخواست که از وی تشکر کنیم یا هر چی، خلاصه در جوانی پاک بودن شتری است که در خانه هر کسی می‌شود روزی گلستان غم مخور

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:53 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
شيخنا! دیار فانی یا دیار باقی؟
شيخنا! دیار فانی یا دیار باقی؟

علي‌اکبر بهشتي

شیخ اصلاحات که در دادن بیانیه گوی سبقت را از موسوی ربوده، اخیرا نامه‌ای خطاب به رئیس قوه قضائیه مرقوم فرموده که از سیر تا پیازش را روزنامه اعتماد ملی چاپ کرده. کروبی در بخشی از این نامه آورده: «ممکن است که کروبی را هم به دیار فانی بفرستند اما ملت زنده می‌ماند و حق خود را می‌گیرد».

ما نه که مناظره کروبی و احمدی‌نژاد را دیده بودیم تا به حال خیال می‌کردیم شیخ اصلاحات، فقط عربی‌اش ضعیف است، نگو فارسی را هم همچین درست و حسابی بلد نیست. اینکه حالا یکی بعد از یک عمر «ضرب زید» خواندن، نداند که «عربی» به خلیج برمی‌گردد یا به دول خیلی بد است، از آن بدتر این است که آدم معنای دیار باقی و دیار فانی را نداند.

فرق فانی را با باقی نداند. ببین شیخ! یکی می‌خواهد بمیرد، می‌گویند یارو از دیار فانی به دیار باقی رفته. یعنی از این دنیا یک تک پا رفته آن دنیا. یعنی فاتحه! حالا این دنیا می‌شود دیار فانی، آن دنیا می‌شود دیار باقی. پس به آخرت می‌گویند دیار باقی. ما الان در کدام دیاریم؟ در دیار فانی. چرا؟ چون هنوز در این دنیا هستیم، خب! حالا آمدیم و رفتیم آن دنیا. ما در اصل رفته‌ایم به دیار باقی. با این حساب شما اگر الان قرار باشد به جایی بروید، آن دیار، دیار باقی است، چرا که شما همین الان که دارید زندگی می‌کنید در دیار فانی هستید. آدم از دیار فانی به دیار فانی که نمی‌رود. می‌رود دیار باقی. البته این لامصب حفظ کردنش آنقدرها هم سخت نیست. باید آن را شرطی کرد. بچه‌ها هم این را می‌دانند که دیار فانی یا دار فانی به همین دنیا می‌گویند. یعنی اگر شما هر جا از شهرام جزایری پول گرفتید، آنجا دیار فانی است. در دیار باقی از این خبرها نیست. آن دیار فانی بود که می‌شد 300 میلیون از شهرام جزایری پول گرفت. یعنی هر وقت یادتان رفت، فوری یاد شهرام جزایری بیفتید. شهرام می‌شود دیار فانی، آخرت می‌شود دیار باقی. حالا می‌خواهم ببینم به عمادالدین باقی می‌شود گفت عمادالدین فانی؟ فانی، فانی است، باقی، باقی است.

شمس‌الواعظین هم شمس‌الواعظین است. مهاجرانی هم الان در لندن است. البته هیچ بعید نیست جناب کروبی به سایر زبان‌ها به جز عربی و فارسی مسلط باشد. شاید انگلیسی شیخ اصلاحات قوی باشد. شاید اسپانیولی را حرف می‌زند مثل بلبل. حالا یکی فارسی و عربی‌اش یک مقدار مشکل دارد، به جایش می‌بینی ایتالیایی را از مالدینی بهتر حرف می‌زند. وانگهی! تو به صد زبان زنده دنیا مسلط باشی، نتوانی 300 میلیون از شهرام جزایری پول بگیری، به درد جرز لای دیوار هم نمی‌خوری. اصلا تو دیکشنری متحرک؛ به چه درد می‌خورد؟ حالا هزاری هم فرق میان دیار باقی با دیار فانی را بدانی. فکر نان کن که خربزه آب است. مردی برو یک دوست ردیف کن که 300 میلیون از او به تو بماسد. حالا از دیار باقی می‌خواهی به دیار فانی بروی، از باقی به فانی می‌خواهی بروی، نمی‌دانی اصلا از کدام طرف بروی، فکرش را هم نکن!

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:52 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
شهادت، از جنس دخترانه
فاطمه دلاوری پاریزی

کلامش سنـــگ ها را نرم مــی کرد              دل افـسردگان را گــــــرم می کرد

زنی در پیش مردی خطبه می خواند             که مرد از مردی خود شرم می کرد

رحلت زن آزاده و قهرمان و مبارز کربلا و قبل و بعد از کربلا، تسلیت

·     رسانه ها خبر از شهادت زنی مبارز دادند، مبارز حجاب… مروه الشربینی

با تو می گویم مروه ی نجیب!

مبارز حجاب تا این زمان نمی دانستم شهادتی باشد که فقط خاص ماست، مال ما… دخترانه ی دخترانه.

نمی دانستم همین چادر و روسری که هر روز در مواجهه با غیر سر می کنیم، شهادت ساز است. مثل ایمان، مثل عقیده، مثل طرز تفکر.

از امروز به چادرم به گونه ای دیگر نگاه خواهم کرد. چادرم را مثل ایمان و عقیده ام حفظ خواهم کرد. نگو که در آن هم توفیقی نداشته ام، تلاشم را خواهم کرد… تو دعا کن برای ما!

از امروز من و مریم ها و اعظم ها دیگر هیچ عنایتی به تنگ نظران و کوته فکرانی که زن را و ارزش او را در اسلام نشناختند، نخواهیم داشت. راهمان را روشن تر ساختی.

مروه ی دوست داشتنی!

خواهر نادیده ام!

تو جام دخترانه ی وجودم را لبریز غرور و افتخار کرده ای. تو چشمانم را به اشک نشانده ای و قلبم را به لرزش آورده ای. بگذار کسانی که احساسات زنانه را نمی فهمند، هیچ کاه نفهمند. بگذار چشمانشان همیشه بر روی حقایق و زیبایی ها بسته بماند. بیا من و تو خوش باشیم که در حدیث آمده است: زن به خدا به خاطر احساساتش نزدیک تر است.

مروه ی قهرمان!

حالا می فهمم معنی آن جمله را که پیر دوست داشتنی و فرزانه مان می گفت: قرآن کریم انسان ساز است و زن نیز…

و تو با شهادتت ساختی، خون هایی را دوباره به جوش آوردی، غافلانی را دوباره متوجه خویش ساختی و زنانی را که از یک سو درگیر روشن فکران بی  تعهد و غرب زدگان بی تقیدند و از دیگر سو گرفتار متحجران جاهل و متعصبان غافل دوباره به خودشناسی و خودباوری رساندی…

تو نه تنها با ابتذال و بازیچه قرار دادن زن و استفاده ی ابزاری از او مخالفت کردی که علم مبارزه ی اجتماعی را با فرهنگ لیبرال غرب برافراشتی، و بر این طرز تفکر که می گوید پوشش امر شخصی است، خط بطلان کشیدی. روسری تو گلوله ای بود که بر تن تفکر پوسیده و پر ادعای غرب نشست.

مروه ی بزرگ!

مطمئن باش خون ریخته شده ی تو بر زمین در رگ های زنان و دخترانی از جنس تو جریان خواهد گرفت.

روح پاکت با زینب بزرگ، محشور باد

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:50 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
حکایت مرد هپلی کثیف بدبو!

سکانس اول:
- روز – داخلی – اتاق دکتر قانعی بیمارستان ساسان
من یک شیمیایی ام.
باور کنید.
مجبورم نکنید قسم بخورم.
ولی من هم یک شیمیایی ام.
با همه جوانبش.
شاید هم بدتر.
چیه؟
به سرفه های ناکرده ام شک کردید؟
یا به تاول های باد نکردۀ روی دست و پایم!
یا به این که مثل فلانی، هنرپیشۀ خوبی نیستم، گیس هایم را بلد نمی کنم و یا روی ویلچر، خود را کج نمی کنم و روز بعد در فلان فیلم سینمایی نمی دوم؟
ولی باور کنید من هم سُرفه می کنم.
شب ها که همه خوابند.
دست خودم نیست.
می پرسی چرا فاصلۀ ما با فرزندان مان زیاد است؟
خب معلومه همین سرفه های شبانه است.
من هم که صبح زود باید از خواب ناز و رختخواب گرم دل بکنم و به مدرسه بروم، وقتی نصفه شب پدرم با سُرفه های سنگینش، مثل خمپاره ۱۲۰ بترکد و شیشه های خانه را بلرزاند، از خواب بپرم، خب معلومه از دستش عصبانی می شوم و می روم جای دیگری می خوابم تا صدای تند و زمخت سُرفه هایش را نشنوم.
من هم وقتی می خواهم درس بخوانم برای کنکور و دانشگاه، وقتی پدرم صدای تلویزیون را تا ته زیاد کند و با “سعید حدادیان” همراه شود و با خود بگرید و بخواند:
“یاد امام و شهدا … دلو می بره کرب و بلا…”
اعصابم می ریزه به هم. بلند می شوم می روم خانۀ دوستم درس بخوانم.
خب فکر می کنید این جوری رابطه مان نزدیک تر و بیشتر می شود؟
خون؟
خب بله من هم خون بالا می آورم. ولی …
ولی دفعۀ قبل که حالم خیلی خراب شد، دکتر قانعی متخصص جانبازان شمیایی دم مرگ! جوابم کرد.
شاید … شاید که نه. مطمئنا – مثل همیشه – فکر کرد می خواهم زور بزنم تا “درصد جانبازی” ام را بالا ببرم تا مثل رفیق همرزمم، بنیاد جانبازان را غارت … نه این زشته، جارو کنم!
هرچی گفتم:
- آخه آقای دکتر قربونت برم … من خون سرفه می کنم …
خون سرد رویش را آن طرف کرد که نگاهش در چشمم نیفتد و گفت:
- آسمه آقا … آسمه …
- خب دکتر جون مگه نمی گی آسمه، نباید درمونش کنی؟
- نه عزیزم، شما برو ببین توی فامیلتون کی آسم داره، از اون گرفتی …
- پس درمان چی میشه؟
- اول برو ببین از کجا آسم گرفتی …
- ولی دکتر … من توی والفجر ۸، کربلای ۵، کربلای ۸ شدیدا شیمیایی شدم …
- خب برگۀ بیمارستانیت کو؟
- برگه کدومه دکتر … من که اون موقع دنبال تاییدیه واسۀ امروز نبودم.
- خب همین دیگه … برگه تاییدیه مجروحیت شیمیایی ندارین … تا چیزی میشه می گین جانبازین …
- ولی دکتر …
- گفتم که آقا جون شما آسم دارین … برو بذار به جانبازای عزیز برسیم …
اصلا نگذاشت بگویم که من خودم جانباز ۳۵ درصد هستم و ۵۰ ماه هم جبهه بودم. اگر قرار بود چیزی بهم تعلق بگیرد، تا حالا گرفته بودم.

 

سکانس دوم:
- روز – داخلی – وسط اتوبوس – میدان توپخانه
یک عصر سرد و تلخ زمستان، توی میدان توپخانه، مقابل “پشت شهرداری” که همه جور فیلم و سی دی و … توش پیدا میشه، با پسرم نشستم توی اتوبوس. کنار من جا نبود، اون نشست روی صندلی آن طرفی.
مردی سیه چرده، با موها و ریشی بسیار بلند، فِر و تاب خورده، سیاهِ سیاه که از چرک و کثافت روی هم تنیده بودند، نشسته بود کنار پنجره و به رهگذرانی که با تعجب از مقابلش می گذشتند، می خندید.
از بس هَپَلی و کثیف بود، کسی کنارش نمی نشست.
من ولی، از بس خسته بودم و کمرم درد می کرد – البته هیچ ربطی به جانبازی و جبهه ندارد – بالاجبار نشستم کنارش.
خیلی بو می داد. لباس هایش که معلوم بود مثل بدنش، حداقل یکی دو سالی می شد “مشکین تاژ” و “صابون عروس” و “شامپوی اَوِه” به خود ندیده اند، به سیاهی می زدند. سیاهی چیه، لبۀ آستین ها و یقه اش، مثل چَرم برق می زدند. از بس چرک و سیاه شده بودند.
انگشتانش را که لای ریش و موهایش برد، کلی حیوان ریز و درشت از آن جنگل پُرپُشت گریختند. لای ناخن های بلندش که از بیل هم یک همچین بلندتر بودند، می شد همه نوع غذا را یافت. قورمه سبزی، پیتزا، قیمه، چلوکباب … البته بیشتر بوی سطل زبالۀ خانۀ من و تو را می داد.
نگاه متعجبی به من انداخت و نیشخندی زد. کمی خودم را کشیدم کنار که بو و کثیفی اش اذیتم نکند. خنده اش جمع شد. معلوم بود از این کارم خیلی بدش آمد.
نمی دانم چرا، ولی برایم قابل احترام بود. احساس گناه کردم. حالم گرفته شد. برای این که اشتباهم را جبران کنم، خودم را کمی به طرف او کشیدم. ولی این بار، او خودش را کشید کنار. چسبید به پنجرۀ اتوبوس. خنده ای کرد و پس از نگاه معناداری که به بالا و پایین من انداخت، صورتش را آورد جلو. لازم نبود من خودم را عقب بکشم. خودش مواظب بود تا ریش کثیفش به محاسن نرم و شانه کردۀ من نخورد. دهانش را - که همه جور بوی نامطبوع و غیر بهداشتی ای از آن به مشام می رسید - آورد دم گوشم و گفت:
- بچۀ جنگی؟
جا خوردم. یعنی چی؟ به این چه مربوط که من بچه جنگم یا نه. اصلا این اصطلاح را هر کسی بلد نیست. خب می توانست بپرسد:
- بسیجی هستی؟
یا نه، بگوید: “حزب اللهی هستی؟”
که قیافه ام کاملا نشان می داد که بله. این دیگر نیازی به سوال نداشت. ولی …
- گفتم بچۀ جنگی؟
دوباره پرسید. دست خودم نبود. آرام گفتم:
- آره چطور؟
شاید اگر طرف دکتر بود، یا رئیس بنیاد جانبازان، خیلی محترمانه می گفتم:
- بله برادر عزیز امری داشتید؟
ولی من به او گفتم “آره”.
الان این را می گویم. چون احساس گناه و بی عدالتی می کنم. چرا با او، مثل بقیه برخورد نکردم. مثل رئیسم. مثل دکتر. مثل فلان مهندس. مثل فلان سردار …
سردار … سردار … سردار …
امروز که دیگر سردار نداریم!
سردارها، یا دکتر می شوند یا شهردار!
اصلا آن روز هم سردار نداشتیم.
سردارها همه برادر بودند:
برادر رضایی، برادر امینی، برادر کوثری، برادر قالیباف، برادر صفوی …
هیس س س س س
مثل این که مسواک نزدم.
دارم حرف های بودار می زنم.
داشتم از هَپَلی و خودم در میدان توپخانه می گفتم.
گفتم که هَپَلی از من پرسید که بچۀ جنگ هستم؟
من هم آرام در جوابش گفتم:
- آره چطور؟
که او خندید و گفت:
- جانباز چند درصدی؟
بیشتر تعجب کردم. من که نه دست و نه پایم قطع بود و یا چشمم از حدقه درآمده بود که بفهمد جانبازم. سرفه که هم نمی کردم.
دکترهای متخصص! بعد از کلی مثلا معاینه و مشاهدۀ برگه های صورت سانحه و بیمارستانی، به این سادگی “جانباز” بودن ما را تشخیص نمی دهند!
ولی در جوابش گفتم:
- ۳۵ درصد چطور مگه؟
پِکّی زد زیر خنده و دهانش را کاملا به گوشم چسباند و گفت:
- من ۵۰ درصدم …
جا خوردم. ۵۰ درصد؟ اینم این هَپَلی؟
گفتم: “خب خدا خیرت بده …”
یک آن شدم مثل کارمندان بنیاد جانبازان، مثل دکتر قانعی … مثل رئیس …
- اجرت با سیدالشهدا …
خندید و گفت:
- تعجب کردی؟
گفتم: “نه … واسه چی تعجب کنم؟”
- چرا تعجب کردی. کربلای پنج بودی؟ سه راه مرگ رو بلدی؟ اون جا ترکش خوردم. لشکر ۲۷ بودم. ترکش خورد کنار قلبم. گازم خوردم. کم نه … دکترا دیگه از بس “کورتون” و “مورفین” بهم تزریق کردن، اونا خسته شدن … ولم کردن … گفت برو راحت باشه … منم راحت شدم … واسۀ خودم حال می کنم …
- یعنی چی راحت شدی؟ آخه این چه سر و وضعیه؟
- مگه من چِمِه؟ خیلی هم خوش تیپم … یارو کلی پول خرج می کنه و کت و شلوار شیک و گرون می خره که همه توی خیابون نگاش کنن، خب من دیگه اون هم پول نمی دم، عوضش منو بیشتر از اون نگاه می کنن …
…….
ببخشید. دیگه نمی توانم بنویسم.
اذان مرحوم موذن زاده از رادیو جوان، برای ما “پیران امروز و شیران دیروز”! پخش می شود.
نباید از فضیلت نماز اول وقت غافل شوم.
این خاطرۀ تلخ را بعد هفت – هشت سال نوشتم.
طاقت تکرارش را نداشتم.
دیشب، سرفه امانم را بُرد. یاد دکتر قاتعی افتادم. خدا خیرش بدهد. اجرش با سیدالشهدا!
یاد “احمد پاریاب” فرماندۀ شیر و دلیر گردان شهادت، که فقط اگر لحظه ای سُرفه سراغش نیاید، برایش عروسی است و خوشی ای وصف ناشدنی.
اصلا بحثم چیز دیگری بود. اگر حال داشتم و شکر خدا دوباره فردا شب سُرفه حالم را جا آورد، سکانس سوم و اصل مطلب را برایتان می نویسم.
می خواهم ثابت کنم که من هم جانبازم. آن هم از نوع شیمیایی اش!
ولی هیچ وقت اجازه نمی دهم هیچکس من را برای گرفتن وام کلان از بانک جهانی، نردبان کند.
اصلا تلویزیون امثال ما را نمی شناسد. آنها …
ولش کنید. بگذارید برای مطلب بعدی. حرف مهم تری دارم.
فقط به شرطی آن را می نویسم که برای این مطلب، یک چیزی بنویسید.
منتظرم
راستی:
دیگر به هَپَلی ها بد نگاه نکنیم … شاید آنها خیلی بهتر از من و تو، سه راه مرگ را بلد باشند
!

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:49 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
امام‌زدایی در خاطره نگاری‌های اخیر
مصاحبه با سیدحمید روحانی

فصلنامه تاریخی پانزده خرداد که اینک پنجمین سال انتشار خود را پشت سر می گذارد،از بدو انتشار ،طی سلسله نقدهائی به قلم حجت الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی به تاملاتی نظری و تاریخی در علل پیدایش جریان آقای منتظری و نیز نقد خاطرات وی پرداخته است.به رغم انتشار این مطبوعه در گستره ای نه چندان وسیع،بازتاب های این سلسله مقالات نسبتاً زیاد ارزیابی شده است،نکته ای که با جستجوئی اندک در سایت ها و برخی رسانه ها می توان به آن پی برد.به نظر می رسد که محتوای نقدهای آقای روحانی بر خاطرات آقای منتظری که از موضع آشنائی طولانی با وی و خصال و ویژگی هایش و نیز اطلاع او از برخی عوامل پیدا و پنهان تنظیم خاطرات مزبور ناشی می شود،مهم ترین علت این بازتاب بوده است.
در باره زوایا و ابعاد گوناگون تدوین خاطرات آقای منتظری و واکنش هائی که نقد آن برانگیخته است با حجت الاسلام روحانی به گفت و گو نشسته ایم که نتیجه آن در پی می آید.

*سوال: در چند ساله اخیر شاهد هستیم که مخالفین شناخته شده یا شناخته نشده نظام و امام به تاریخنگاری و به طور مشخص تر،خاطره نگاری، گرایش محسوسی نشان می دهند.با شناختی که از برخی از این عناصر در دو دهه اول انقلاب وجود دارد،اساساً سنخیتی با پژوهش‌های تاریخی ندارند و به نظر می رسد که می‌خواهند از این طریق مخالفت و عناد خود را با نظام و امام بروز دهند. به نظر شما این مجموعه، از چه روی به تاریخ و تاریخنگاری روی آورده‌اند و چرا همچنان به شکل انحصاری، در فاز سیاسی به فعالیت‌های خود ادامه نمی‌دهند؟

*روحانی: موضوع روی آوردن عناصر مخالف امام و انقلاب به تاریخنگاری، ‌شگرد جدیدی نیست. ما در طول تاریخ می‌بینیم که هرگاه جریانات ضد مردمی نتوانسته‌اند نهضتی، حرکتی یا انقلابی را در نطفه خفه کنند و در هم بشکنند، دنبال این شگرد رفته اند که نسل های بعدی را از ادامه راه رهبران راستین مردم و راست قامتان تاریخ باز بدارند و در حقیقت با این شگرد سعی دارندانقلاب را عقیم کنند و بی‌رهرو سازند. در جریان نهضت‌های سده پیشین هم که دقت می‌کنید، می‌بینید که یکی از ترفندهای عوامل استعمار همین است که سعی می‌کنند تاریخ را به دست کسانی بنویسند که بتوانند از طریق آنها انقلاب و نهضت را زیر سئوال ببرند.اگر نیم نگاهی به تاریخ نوشته های سده گذشته بیندازید، می‌بینید اکثر وقایع نگاران سعی کرده‌اند تاریخ را به گونه‌ای تدوین کنند که اوّلاً چهره رهبران انقلاب را زیر سئوال ببرند و آنها را یا به وابسته به بیگانگان قلمداد کنند و یا با نسبت های دیگری، چهره‌ آنها را مخدوش و ملکوک کنند.ثانیاً سعی کرده‌اند حرکت های مردمی را از دین واسلام جدا کنند و نقش اسلام و دین را در حرکت‌ها نادیده بگیرند.ثالثاً به نحوی به مردم بفهمانند که بیگانگان در این حرکت نقش اساسی داشته‌اند و اگر آنها کمک نمی‌کردند، مردم نمی‌توانستند به پیروزی برسند و به این ترتیب، مردم را ناامید می کردند از اینکه بتوانند بدون اتکا به یک قدرت خارجی حرکت و مبارزه کنند.
اینها نقشه‌هائی است که در گذشته طرح و اجرا می‌شدند. در جریان انقلاب اسلامی به رهبری امام، استکبار جهانی و عوامل آن،به ویژه منافقین و دیگر عناصری که در داخل کشور به دنبال آن بودند که انقلاب را به نحوی به انحراف بکشانند، وقتی از طریق ترورها، تحریم اقتصادی، جنگ تحمیلی و شورش‌های داخلی نتوانستند به هدف خود برسند و انقلاب را از بین ببرند، تقریباً همگی دست به دست هم دادند و به ترفند دیرینه استعمارگران و عوامل آنها روی آوردند، یعنی سعی کردند تاریخ انقلاب را به گونه‌ای بنویسند که نسل بعدی نتواند از خط امام، راه امام و آرمان‌های امام الهام بگیرد. آنها به اسم خاطرات، به اسم سفرنامه، به اسم واقعه‌نگاری تاریخی به تحریف تاریخ می‌پردازند و سعی می‌کنند امام و خط امام را زیر سئوال ببرند و حرکت مردم و امام را به یک نحوی وابسته به بیگانگان جلوه بدهند. در این زمینه متأسفانه در داخل و خارج، ‌برنامه‌ها به شدّت هماهنگ ادامه پیدا می‌کنند و با عنوان تاریخ شفاهی، در خارج فراوان کتاب نوشته می‌شود و در داخل هم هماهنگ با آنها همان حرف ها نشخوار و همان صداها تکرار می‌شوند و افرادی به صورت هماهنگ در داخل و خارج دست به کار می‌شوند، از جمله آنها خاطراتی است که به نام آقای منتظری منتشر می‌شود که کاملاً حساب شده و برای به زیر سئوال بردن امام و انقلاب اسلامی است.

*سوال: از اخباری که می‌رسد چنین بر می آید که خاطرات آقای منتظری از مدت‌ها قبل نوشته شده بود، اما در موعد زمانی خاصّی و پس از دوم خرداد منتشر شد. به نظر شما چرا این مقطع برای چاپ و انتشار این خاطرات انتخاب شد؟ آیا تصور می‌کردند حالا برای احیای باند مهدی هاشمی فرصت خوبی است و یا عده‌ای از مردم از راه امام مایوس شده و سَر خورده‌اند. علت گزینش این زمان را چه می‌دانید؟

*روحانب: شما اگر به کارنامه باند مهدی هاشمی و شبکه حاکم بر بیت آقای منتظری دقت کنید،در می یابید که اینها همیشه مترصد آن بودند که به قول خودشان ترکش خورده‌های انقلاب و کسانی که به نحوی از انحا از جریان انقلاب آسیب دیده بودند، مانند سرمایه‌دارانی که اموالشان در دادگاه انقلاب اسلامی مصادره شده بود،‌ عواملی که با خارج ارتباط داشتند و دوره زندانشان را به عنوان جاسوس گذرانده بودند؛کسانی که به نحوی به انقلاب و کشور مردم خیانت کرده و کنار گذاشته شده بودند، مجموع اینها را جذب کنند.اینها در مقطع پس از دوم خرداد احساس کردند جوّ به گونه‌ای است که زمینه کاملاً برای انجام این گونه حرکات فراهم است. شعار تشّنج‌زدائی در مقابل شعار انقلاب و امام که: “ما باید ملّت‌های اسلامی را به حرکت درآوریم و انقلاب را صادر کنیم “،مطرح شد.مسلماً منظور امام از صدور انقلاب این بود که افکار ملّت‌های مسلمان جهان را روشن سازیم و آنها را با اسلام ناب محمدی (ص) بیشتر آشنا کنیم. در مقابل صدور انقلاب که پشت دشمن را لرزانده بود، در مقابل موجی که انقلاب اسلامی به راه انداخته بود،در مقطعی، شعار تشنج‌زدائی و از مرگ سخن نگفتن و مرگ مذموم است و باید از زندگی صحبت کنیم و در مجموع، اندیشه‌های لیبرالی و سازشکارانه اوج گرفت و اینها فکر کردند اگر این حرف ها در قالب خاطراتی در پوشش نام آقای منتظری چاپ شود، خریدار دارد و در جامعه از آن استقبال می‌شود و در نتیجه، با یک کرشمه، دو کار می کنند. هم امام و انقلاب را زیرسئوال می برند و هم آقای منتظری را به عنوان یک چهره لیبرال که اندیشه‌های سازشکارانه را تشویق و تأئید می‌کند،‌ مطرح می سازند و در جامعه جا می اندازند.

*سوال: پس از گذشت یک دهه از انتشار این خاطرات و واکنش هائی که جریانات و عناصر مختلف به طور طبیعی نسبت به آن بروز دادند، به این نتیجه می‌رسیم که منتشرکنندگان آن، عملاً به اهداف خود نرسیدند و این خاطرات نه تنها در اردوگاه انقلاب، ریزش ایجاد نکرد، بلکه این ریزش در اردوگاه آقای منتظری ایجاد شد، چون برخی از آن افراد، به رغم همراهی با آقای منتظری، هنوز نسبت به امام تعلقات نسبتاً قوی داشتند و این موجب شد که آنها هم با این جریان، مسئله پیدا کنند. به نظر شما آنها ملاحظه چه چیزهائی را نکرده بودند که از قضا سِرکنگبینشان صفرا فزود؟

*روحانی: عامل اصلی عدم مقبولیت خاطرات آقای منتظری و اینکه نتوانست در جامعه پایگاه و جایگاهی را به دست بیاورد و در نتیجه، بی‌اعتبار بشود، اوّلاً تناقضات موجود در آن است. اگر این خاطرات را مرور کنید، در آن تناقضات فراوانی را خواهید دید که اعتبار مطلب را زیر سئوال می‌برد. دوم اینکه ایشان از این و آن، مطالب فراوانی را نقل کرده بود که حتّی کسانی هم که به او تا حدی اعتقاد داشتند و با او همسو بودند، صریحاً گفتند که در این کتاب از قول آنان دروغ زیاد نوشته شده و به اسم آنها حرف‌هائی را زده که واقعیت ندارند. سوّم جلوه های زشتی از کیش شخصیت و منیت هائی است که در لا به لای سطور این کتاب خودنمائی می کند و دم زدن از اینکه همه کاره انقلاب، من بوده‌ام. مطالب کتاب به نحوی تنظیم شده که گوئی آقای منتظری بود که انقلاب را به ثمر رساند و ایشان بود که امام را مرجع تقلید کرد و در مواقع حساس، کشور و انقلاب را نجات داد. کسانی که تاریخ را می‌شناسند، می‌دانند که این حرف تا چه حد بی پایه و بی‌اساس است. چهارم اهانت‌هائی بود که در کتاب به امام شده بودند. همان طور که اشاره کردید، بسیاری از کسانی که به آقای منتظری ارادت دارند، به امام نیز ایمان دارند و شخصیت و روحیه عرفانی و معنویت امام را می‌شناسند و می‌ بینند که در این کتاب به امام تا چه حد اهانت و جسارت شده، در حالی که در این کشور،‌در زمان شاه، یک صدم این اهانت‌ها در مقاله‌ای به امام شد و مردم، انقلاب به پا کردند و خون دادند.عده زیادی وقتی دیدند در کتاب آقای منتظری به امام اهانت شده، طبیعی است که آن را تحمل نکردند و نسبت به آقای منتظری ذهنیّتی بسیار منفی پیدا کردند. اینها نکاتی بودند که کتاب مذکور را کاملاً بی‌اعتبار کردند و آنها نه تنها نتیجه‌ای از انتشار خاطرات نگرفتند، بلکه نتیجه معکوس داد و آقای منتظری و بیت او را بیشتر بی اعتبار کرد.

*سوال: شما میزان دخالت مخالفان شناخته شده نظام و کسانی را که در یک دهه گذشته به ورطه تجدیدنظر طلبی درباره مبانی انقلاب و نظام افتاده‌اند، در تدوین خاطرات آقای منتظری چقدر می‌دانید؟

*روحانی: تا آنجائی از خود کتاب و مطالبی که در خاطرات آمده، برمی‌آید و با با توجه به شناختی که من سالیان سال چه قبل و چه بعد از انقلاب از آقای منتظری دارم، بر این باورم که بسیاری از این حرف ها به قدّ و قواره ایشان نمی خورد‌ و بر زبان آقای منتظری جاری نشده است. اندیشه‌های لیبرالیستی موجود در این خاطرات نشان می‌دهد که جریان دیگری دارد این حرف ها را به نام آقای منتظری منتشر می کند. هر کسی که آقای منتظری را بشناسد و این خاطرات را مطالعه کند، ‌در می‌یابد که اینها حرف‌های آقای منتظری نیستند. در جامعه،‌ یک کسی که اهل قلم است و شما چند صباحی نوشته‌های او را خوانده باشید، وقتی چیزی به نام او منتشر می‌شود، متوجه می‌شوید که این قلم ایشان هست یا نیست و این فکر اوست یا دیگری و این چیزی نیست که چندان نیازی به استدلال داشته باشد.قبل از اینکه به این بحث ادامه بدهم، باید به نکته‌ای اشاره کنم و آن هم اینکه بنده مدتی قبل از عزل شدن ایشان از قائم مقامی رهبری، به حضورشان رفتم که خاطراتشان را بگیرم، ولی متأسفانه اکثر خاطرات از یاد ایشان رفته بود و خودشان هم می‌گفتند که یادم نیست، اما اینکه این کتاب،چگونه با این حجم منتشر شده، بر اساس گزارشاتی که برخی از بیت ایشان برای ما بازگو کرده اند،ابتدا از ایشان چند نوار خاطرات می گیرند.بعد از آن،افرادی چون محمود صلواتی، سید هادی هاشمی، سعید منتظری،کیمیائی و حتی جریان میثمی و برخی از بازماندگان منافقین آمدند و هر کس چیزی بر آن افزود و من حیث‌المجموع به نام خاطرات ایشان منتشر کردند و ایشان هم به قول معروف به ریش گرفت که اینها خاطرات من است و حتی یک بار هم نخواند ببیند آنچه که در این کتاب آمده، آیا حرف‌های خودش هست یا نه. من وقتی از این جریان خبردار شدم، در پاسخ به سئوالی که برای فصلنامه ۱۵ خرداد آمده بود که: ” شما چگونه می‌گوئید که اینها منسوب به آقای منتظری است؟ ” گفتم: “مشکلی ندارد؛اینها که الان سایت دارند؛نوارش را بگذارند روی سایت تا همه بشنوند. ” وقتی اینها این استدلال را دیدند، ‌دستپاچه شدند و خواستند دفاع کنند و گفتند اگر این طور باشد، پس باید نوارهای سخنرانی های امام در صحیفه نور را هم باید روی سایت بگذارند! اگر کسی در انتقال صحیح مطالب امام در صحیفه شکّی دارد، می‌تواند برود نوارش را که در موسسه نشر آثار امام موجود است،‌ دریافت کند و تطبیق بدهد. حرف ما این است که اگر اینها معتقدند آنچه که در کتاب خاطرات آقای منتظری آمده‌، حرف های ایشان است، چرا از این پیشنهاد ما وحشت کرده‌اند؟ ما یک پیشنهاد ساده دادیم که اگر اینها واقعاً‌ حرف‌های آقای منتظری هستند،‌ نوارش را روی سایت بگذارید؛اینکه نگرانی و دستپاچه شدن ندارد. یکی از افرادی که با بیت آقای منتظری در ارتباط است، گفت رفتم و بی‌آنکه به قید شدن خاطره ای در کتاب ایشان اشاره کنم،از ایشان پرسیدم که آن خاطره‌ راست است یا نه؟ ایشان جواب داد من اصلاً چنین چیزی را نشنیده‌ام! همین حرف نشان می‌دهد که مطلب به طور کلی از دیگران است و به نام ایشان منتشر شده است. حالا من پیشنهاد دیگری دارم. آقای منتظری را آزاد بگذارند و ایشان با من یا با هر کس دیگری،‌ یک ساعت مصاحبه کند. همان جا کاملاً مشخص می‌شود که این حرف‌هائی که در کتاب آمده، از زبان آقای منتظری هست یا نیست. ما از خیر گذاشتن نوار صحبت‌های ایشان روی سایت می‌گذریم؛اطرافیان آقای منتظری فقط یک ساعت کنار بروند و اجازه بدهند کس دیگری که یک مقداری از زندگی آقای منتظری و خاطرات ایشان اطلاع دارد، با ایشان حرف بزند و اگر همان مطالب کتاب را دوباره تشریح و تائید کردند، ‌معلوم می‌شود که خاطرات منتشر شده از ایشان است. به نظر من فقط کافی است که همین پیشنهاد را عملی کنند تا هم طرز فکر و هم حتی میزان مشاعر آقای منتظری و درک و فهمی که از مسائل و صحت و سقم خاطرات دارد، معلوم شود.

*سوال: به نظر شما عملکرد سازمان‌های مسئول، در شکست تاثیر این خاطرات نقشی داشت یا صرفاً محبوبیت شخص امام و تناقضات موجود در آن مجموعه خاطرات، موجبات این شکست را فراهم آورد؟

*روحانی: من تنها چیزی که در این زمینه می‌توانم بگویم، بازگو کردن سخن مرحوم حاج سید احمدآقاست که در سال ۵۸ در مصاحبه ای گفت: ” امام تنهاست. “اینجاست که معلوم می شود بسیاری از کسانی که دم از امام می زدند و خودشان را ارادتمند به امام می‌دانستند، در حقیقت نوکر قدرت بودند، چون اگر کسی واقعآً به امام علاقه داشته باشد و عشق بورزد، نمی‌تواند در مقابل جریانات واقعاً منفی و ناروائی که علیه امام به راه می‌افتند،‌ بی تفاوت و ساکت بماند. مظلومیت امام در همین جا معلوم می‌شود. امام در دوران زندگی خودشان مظلوم بودند و بعد از رحلتشان هم مظلوم هستند و لذا می‌بینیم خیلی ها بی‌تفاوت از کنار توطئه های حساب شده ای که برای تخریب شخصیت و جایگاه امام اجرا می شوند، می‌گذرند و از آن بدتر، افرادی هستند که امام را چماق می کنند و از ایشان به نفع باند و شخصیت خودشان بهره می برند؛ می‌بینیم که سعی دارند بگویند این ما بودیم که امام را رهبری می‌کردیم، همان چیزی که در نوفل لوشاتو افرادی مثل ابراهیم یزدی و قطب‌زاده ادعا می‌کردند و خودشان را نماینده و سخنگو و مشاور امام قلمداد می‌کردند، تا جائی که امام آشکارا بیان کردند که من سخنگو و نماینده ندارم، ولی الان امام در قید حیات نیست که بگوید چنین مشاوران و نمایندگانی نداشتم. امام اگر اینها را مشاور خود قرار داده بود، باید یک روز مجاهدین خلق را به عنوان نیروی الهی واجب‌الاتباع و قابل حمایت تلقی می کرد و روز دیگر با کمال سرشکستگی،محکومشان می کرد.امام از آنجائی که یک شخصیت الهی داشت و مویّد مِن عندالله بود و به مصداق آیه شریفه: ” الذین جاهدوا فینا لندینهم سبلنا ” راه خودش را با نور الهی پیش برد؛ تحت تأثیر این به اصطلاح مشاوران!!قرار نگرفت و راهش را خودش انتخاب کرد. به هر حال این فاجعه‌ای است که وجود دارد و مظلومیت امام را بیشتر نشان می‌دهد.

*سوال: یعنی تا این حد که مؤسّسات و نهادهائی هم که به نام امام تأسیس شده‌اند و وظیفه پاسخ دادن به این شبهات را دارند، ‌سکوت اختیار کنند؟

*روحانی: در هر صورت صلاح مملکت خویش خسروان دانند! آنها خودشان می‌دانند و خدایشان و ظیفه‌ای که برعهده‌شان قرار دارد. ما هم باید به وظیفه خودمان عمل کنیم.

*سوال: درارتباط با خاطرات آقای منتظری گفتید که عده‌ای چیزهائی را به نام خاطرات ایشان نوشتند و ایشان هم به اصطلاح به ریش گرفت!واقعاً قابل باور است که آقای منتظری با آن پیشینه و جایگاه علمی و مبارزاتی، بدون خواندن این خاطرات،‌ مسئولیتش را به عهده گرفته است؟

*روحانی: آقای منتظری عیب بزرگی که دارد این است که استقلال رأی ندارد و با هر کسی که می‌نشیند مثل او فکر می‌کند و او را الگو قرار می‌دهد و به او اعتماد می‌کند. شما اگر ادوار زندگی ایشان را مطالعه کنید،‌ می‌بینید یک زمان ایشان شاگرد آقای بروجردی بود و چون ایشان علیه بهائی‌ها سخن می گفتند،آقای منتظری هم به شدّت علیه بهائی‌ها‌ فعالیت می کرد. یک زمان تحت تأثیر شهید مطهری قرار ‌گرفت و شاگرد امام شد. روز دیگر تحت تأثیر مرحوم ربانی شیرازی اعلی‌الله مقامه قرار گرفت و به جریان مبارزه علیه شاه پیوست و زمان دیگری تحت تاثیر القائات باند مهدی هاشمی، اندیشه‌های لیبرالیستی پیدا کرد و حرف های لیبرالیستی زد که ۱۸۰ درجه با اندیشه‌ها و حرف‌های قبلش فرق داشت. حقیقت این است که آقای منتظری به افراد بیتش دلبستگی و وابستگی پیدا کرده و تصوّر می‌کند آنها هرچه بگویند، وحی مُنزل است و در نتیجه تأثیرپذیری از آنها، هرچه را که به دستش بدهند، امضا می‌کند و هرچه را که از طرف او بگویند، قبول می‌کند.

*سوال: قبل از اینکه وارد بحث در باره نقدی شویم که شما بر خاطرات آقای منتظری نوشته‌اید، ذکر این نکته ضروری است که طرفداران آقای منتظری در سایت او این طور القا می‌کنند که آقای سید حمید روحانی نگاه می‌کند ببیند شرایط به چه شکل است و به مقتضای آن اظهار عقیده می‌کند. یک زمانی به شدّت با آقای منتظری دوست بود و از ایشان تعریف‌های بسیار مبالغه‌آمیز می‌کرد که در جلد دوم نهضت امام خمینی منعکس است، ولی بعد از برکناری ایشان از قائم مقامی رهبری، زبان به انتقاد گشود. جنابعالی از سابقون آشنایان با آقای منتظری هستید و ایشان را خیلی خوب می‌شناسید. چه شد که در دورانی که ایشان قائم مقام رهبری بود و یا هنوز در خط نظام حرکت می‌کرد، زبان به انتقاد از ایشان نگشودید و از مقطعی که رودرروی امام و انقلاب ایستاد، به این شکل مورد نقد قرارش دادید؟

*روحانی: آقای منتظری از کسانی بود که نه تنها من، ‌بلکه هیچ انسان منصفی نمی‌توانست فداکاری‌های ایشان را نادیده بگیرد.او در شرایطی در کنار مبارزین ایستاد که بسیاری از شخصیت‌هائی که در حوزه عنوانی و موقعیتی داشتند، امام را و مبارزین را تنها گذاشتند. در حوزه علمیه قم، هنگامی که امام نهضت را آغاز کرد و مخصوصاً در مقطعی که تبعید شد،‌ بزرگ‌ترین خنجری که از پشت به ما،یعنی طلاّبی که راه امام را دنبال می‌کردیم و مبارزه را ادامه می‌دادیم، زده می‌شد، از جانب کسانی بود که در حوزه به عنوان افاضل و اساتید از آنها نام برده می‌شد. بعضی از اینها نسبت به مبارزه،‌ بی‌تفاوت بودند و بعضی‌هایشان هم می‌خواستند این گونه جلوه بدهند که یک مشت بچه راه افتاده‌اند و سر و صدای بیهوده می کنند. آقای شریعتمداری می‌رفت بلای منبر و می‌گفت: “ما که نمی‌توانیم حوزه را به دست چهار تا بچه بدهیم که روی بچگی، اوضاع را متشنّج کنند. ” در چنین شرایطی،‌ آقای منتظری در کنار مبارزین جوان می‌ایستاد،‌ فداکاری‌ها می‌کرد، زندان می‌رفت و اینها ارزش داشت. ایشان واقعاً در آن روزها نقش مهمی در پیشبرد مبارزه و نهضت داشت‌، به این دلیل ما به ایشان علاقمند بودیم، اما در دوره قائم مقامی، مخصوصاً در مقطعی که به تدریج مسیرش را عوض کرد، من از نخستین کسانی بودم که به انحراف فکری ایشان پی بردم و در این زمینه با دوستان مشورت و خطر را بازگو کردم. آنها سعی می‌کردند به نوعی مرا قانع کنند که این اشتباهات قابل جبران هستند، ولی به تدریج به همان نتیجه‌ای رسیدند که من از مدت‌ها قبل رسیده بودم. شما اگر نامه مرا به آقای منتظری ملاحظه کنید که آقایان کروبی و امام جمارانی هم تأئید و امضا کردند، متوجه می‌شوید که ما هنوز از موضع امام و دید منفی ایشان نسبت به آقای منتظری اطلاع نداشتیم.واقعیت این است که در یک مقطعی، من احساس کردم که آقای منتظری دارد به انقلاب ضربه می‌زند. حتی یادم هست که بسیاری از مقامات اطلاعاتی و امنیتی کشور به من گفتند نامه‌ات خیلی تند و کوبنده است؛به این شدّت چرا؟این طور نبود که ما فقط در مقطعی که امام علیه ایشان موضعگیری کردند، به مبارزه با این جریان پرداختیم.

*سوال: از اولین نشانه‌هائی که شما را نسبت به آقای منتظری بدبین کرد چه خاطراتی دارید؟

*روحانی: آقای منتظری تا مدتی بعد از انقلاب هم موضع انقلابی و قاطعی داشت که برای ما بسیار ارزشمند بود، اما زمانی رسید که من کم کم دیدم که ایشان در سخنرانی‌هایش نسبت به مسئولین نظام سمپاشی می‌کند و نظام را زیر سئوال می‌برد و حرف‌هائی می زند که ما انتظار داشتیم از زبان اپوزیسیون‌ بشنویم نه از کسی که در موضع قائم مقامی است و علی‌القاعده باید در مقام دفاع از نظام باشد. مثلاً ایشان گاهی در سخنرانی‌هایش می‌گفت که هیچ کاری برای مردم انجام نشده است و این حرفی بود که رادیو اسرائیل و رادیو امریکا می‌زدند.به خاطر دارم شهید باهنر رحمه‌الله علیه در همان مدت کوتاهی که نخست وزیر بود، آمد در تلویزیون و آمار داد که کارهائی که در ظرف دو سال بعد از انقلاب انجام شده اند،از سی سال زمان شاه بیشتر است.در چنین شرایطی و بعد از فعالیت‌‌های گسترده‌ای که برای ملّت و کشور انجام شده بود، ایشان می‌آمد و می‌گفت که برای مردم هیچ کاری نشده و این جفائی بود که دل را آزرده می‌کرد و انسان متوجه می‌شد که اینها حرف آقای منتظری نیستند و موضوع از جای دیگری آب می‌خورد. همین رفتارها باعث شدند که ما رفته رفته حساس شدیم و نهایتاً آن نامه را نوشتیم و از ایشان خواستیم توضیح بدهند که قضیه از چه قرار است؟ ایشان به جای اینکه ما را بخواهند که بیا و توضیح بده که این حرف‌ها را چرا زدی و جواب ما را بدهند، با یک یادداشت “الباطل یترک بترک ذکره ” سعی کردند از کنار مسئله بگذرند که همین نشان می‌داد که ایشان انتقاد ناپذیرند.کسی که ادعای آزاد منشی دارد و می‌گوید که همه باید اجازه داشته باشند حرفشان را بزنند، چطور وقتی که ما یک نامه انتقادآمیز به ایشان نوشتیم، این طور عکس‌العمل منفی نشان داد و ما را متهم کرد که تحت تأثیر دیگران قرار گرفته‌ایم.

*سوال: در آخرین ملاقاتی که با ایشان داشتید،چه واکنشی از ایشان دیدید؟

*روحانی: آخرین ملاقات من با ایشان قبل از اعدام مهدی هاشمی بود که تازه دستگیر شده بود. من رفتم خدمت ایشان که بگویم شما بی جهت از مهدی هاشمی دفاع نکیند. ایشان گفت: “چه شده که امروز مهدی هاشمی، امریکای امام شده؟ ” من گفتم: “اگر هم امریکای امام شده، امروز نشده.شما آقای انصاری نجف آبادی را بخواهید و از ایشان بپرسید.آقای انصاری نجف آبادی در نجف حضور داشت. وقتی جمعی از طلاب راه افتادند که بروند در پاریس برای حمایت از مهدی هاشمی در یک کلیسا تحصّن کنند، من و آقای انصاری نرفتیم. چرا؟ چون رفتیم از امام سئوال کردیم که آیا برویم یا نرویم؟ و امام فرمودند: “می‌خواهید بروید برای یک قاتل تحصّن و از او دفاع کنید؟ ” آقای منتظری به من نگاه کرد و هیچ نگفت.آقای انصاری در نجف، طلبه بسیار محترم و خوبی بود و در آن ماجرا هم با آنکه به او زیاد فشار آوردند که چرا برای تحصّن نرفتی،بر اساس فرمایش امام از رفتن اجتناب کرد. به آقای منتظری گفتم: ” مهدی هاشمی، امروز امریکای امام نشده.از همان وقت و از نجف ایشان به ما گفتند که می خواهید از یک قاتل دفاع کنید؟ ” این آخرین ملاقات من با ایشان قبل از نوشتن نامه بود.

*سوال: از بازتاب‌های نقدی که بر خاطرات آقای منتظری نوشتید، به نکاتی اشاره کنید.

*روحانی: نامه‌های محبت‌آمیز و تشکرآمیز زیاد داشتیم که ان شاءالله قصد دارم آنها را به ضمیمه کتابی که درباره آقای منتظری چاپ می‌شود، بیاورم یا به صورت مستقل چاپ کنم. در طرف مقابل هم از طرف شبکه حاکم بر بیت آقای منتظری، شروع به هتّاکی و سمپاشی کردند که گوشه‌هائی از آنها را در فصلنامه منتشر کردیم که نشان بدهیم شبکه حاکم بر بیت آقای منتظری، اهل منطق و اهل علم و تحقیق و بحث نیستند و فقط افراد مخالف خودشان را ترور فیزیکی یا ترور سفید می کنند و یا با اتهامات گوناگون،زیر سئوال می برند تا آنها رااز انتقاد باز بدارند.

*سوال: چند کتاب ضعیف در نقد خاطرات آقای منتظری چاپ شده،‌ ولی به نظر می‌رسد که روی نقد شما خیلی حساسیت نشان می‌دهند. دلیلش چیست؟

*روحانی: شاید به نظرشان می‌رسد که نقدی که از سوی بنده نسبت به کتاب ایشان می‌شود، منطقی و علمی است و نمی‌توانند پاسخ بدهند. به طور طبیعی هنگامی که افراد با نقد ضعیفی روبرو می‌شوند،آن را با منطق و دلیل،رد و بی‌اعتبار می‌کنند، اما وقتی که جوابی ندارند، به هتاکی و فحّاشی روی می‌آورند. من فکر می‌کنم که اگر بیت آقای منتظری می‌توانست به نقد علمی ما پاسخ بدهد، روش دیگری را در پیش می‌گرفت، مخصوصاً که ما در فصلنامه ۱۵ خرداد اعلام کردیم آمادگی داریم پاسخ آنها را به صورت کامل و جامع منتشر کنیم. اگر آنها اهل منطق بودند و پاسخی برای نقد ما بر “خاطرات منسوب به آقای منتظری ” داشتند، شاید به روش دیگری عمل می‌کردند. آنها چون نمی‌توانند با منطق جواب بدهند، ناگزیرند به اتهام و جوّسازی و هوچیگیری متوسل شوند.

*سوال: از دیدگاه شما محورهای اصلی القائات آقای منتظری چیست؟ یعنی در مجموع خاطراتی که به نام ایشان منتشر شده است، چه چیزی را می‌خواسته به خواننده القا کند؟

*روحانی: فکر می‌کنم جواب این موضوع را خود آقای منتظری به صورت جامع و کامل داده است. مصطفی یزدی در مصاحبه‌ای از ایشان سئوال کرده: “انگیزه شما از چاپ این خاطرات چه بوده است؟ ” اگر پاسخ آقای منتظری را دقیقاً نقل کنیم،پاسخ سئوال شما داده می‌شود. ایشان می‌گوید: “انگیزه من از ثبت خاطرات به یاد مانده، جز دفاع از خود و کسانی که در رابطه با من مورد ظلم قرار گرفته‌اند، نبوده است. بر من لازم بود به عنوان دفاع، تذکرات کتبی و شفاهی خود را در رابطه با این مسائل که سابقاً به عنوان انجام وظیفه شرعی و انسانی انجام شده، منتشر نمایم. ” نکته اینجاست. می‌گوید: “سال‌ها اینجانب به هدف حفظ حرمت‌ها از نشر اسناد موجود خودداری کرده‌ام و در برابر اتهامات و اهانت‌ها نسبت به من و وابستگان من و محاکمات آنها صبر نموده‌ام، به امید اینکه متصدیان در روش خویش تجدیدنظر کنند، ولی مشاهده شد که آنان دست بردار نیستند، لذا در نهایت، چاره‌ای جز انتشار خاطرات و اسناد ندیدم. ” ببینید حرف آقای منتظری این است که اگر اطرافیان مرا دستگیر نمی‌کردند، آنها را محاکمه نمی‌کردند، دستگاه‌های امنیتی و قضائی در مقابل توطئه‌های آنهااقدامی نمی‌کردند و دست آنها را باز می‌گذاشتند، من هم اقدامی نمی‌کردم. بنابراین ایشان از انتشار این خاطرات دو انگیزه داشته است: اول انتقام‌گیری و دوم دفاع از خیانت‌هاو توطئه‌های افراد بیت خود. این محرز است که آقای منتظری از اساس در اندیشه گفتن خاطرات نبوده و لذا می‌بینیم که سیاق مطالب هم به سبک خاطرات نیست. آقای منتظری در این کتاب ابتدائی ترین لوازم خاطره نگاری متداول را رعایت نکرده، نیامده زندگی خودش را شرح بدهد که چند تا خواهر و برادر داشته و آباء و اجدادش چه کسانی بوده‌اند. همین نشان می‌دهد که هدف ایشان خاطره‌نگاری نبوده. نه او در اندیشه نوشتن خاطرات بوده و نه آنهائی که او را به این کار وادار کرده‌اند در اندیشه گردآوری خاطرات بوده‌اند،‌ بلکه می‌خواستند به همان نحوی که در دوران قائم مقامی وی عمل کردند، از زبان او به امام و انقلاب آسیب برسانند و او هم که به دنبال گرفتن انتقام بوده است،مسئولان نظام را زیر سئوال ببرد.همان طور که گفتم این مطالب، سبک و سیاق خاطره‌نویسی ندارد. بسیاری از مطالبی که در این کتاب مطرح شده، ارزش تاریخی ندارند. مثلاً از او می‌پرسند فلان بحثی که آقای بروجردی انجام داد،‌ از نظر علمی چه ارزشی دارد؟ و ایشان جواب فقهی و طلبگی می‌دهد. این چه ربطی به خاطرات آقای منتظری و نیز به مخاطب دارد؟ کسی که خاطره می‌نویسد و می‌گوید، حتماً در هر دوره‌ای از زندگی خود،‌دوستانی و هم مباحثه‌ای‌هائی و همکارانی داشته، در حالی که از ابتدا تا انتهای کتاب یادی از اینها نکرده، مگر همان‌هائی که به قول مهدی هاشمی ترکش خورده‌های انقلاب بودند.

*سوال: به نظر می‌رسد انتقام‌گیری در خاطرات آقای منتظری فراتر از انتقام از امام، و متوجه کل مرجعیت شیعه است، به طوری که مثلاً از مرجع بزرگی چون آیت‌الله بروجردی، تصویر یک انسان عادی و ساده لوح را می‌سازد و همین مسئله باعث شده که برخی این خاطرات را نوعی ادعانامه علیه مرجعیت شیعه، و فراتر از تسویه حساب با شخص امام ‌بدانند.

*روحانی: اتفاقاً یکی از عللی که خاطرات آقای منتظری در جامعه مورد استقبال قرار نگرفت همین است که آقای منتظری نه تنها ز امام انتقام گرفته که بسیاری از علما را مورد هتک قرار داده است. مثلاً می‌گوید رفتم از آقای بروجردی یک مسئله‌ای را سئوال کردم که اگر کسی قرائتش مشکل داشته باشد، می‌شود پشت سر او نماز خواند؟ و ایشان عصبانی شد و گفت: “برو پشت سر هر کسی که می‌خواهی نماز بخوان. ” بعد امام به من گفت: “شما نمی‌دانستی که آقای بروجردی در معرض این اتهام است که قرائتش صحیح نیست؟ ” در باره یک مرجع تقلید بزرگ این طور حرف می‌زنند؟ یا دکتر اقبال رفته اصفهان و آقای منتظری افتخار می‌کند که کنارش ایستاده و از او کلی ستایش و تجلیل می کند. بعد می‌نویسد که دکتر اقبال آمداصفهان و بعد که برگشت تهران،در آنجا گفته بود: “ما از علمای اصفهان خوشمان نیامد،چون خیلی تملّق می گفتند،ولی از علمای نجف‌آباد خوشمان آمد که ما را نقد کردند. “عجب! دکتر اقبال فراماسون مزدور از تملق بدش می‌آمده، اما علمای اصفهان تملق‌گو بوده‌اند؟‌! ایشان واقعاً در این کتاب اهانت های بسیار زیادی به بزرگانی کرده است که من بعید می دانم با روحیات و خصلت‌های آقای منتظری جور در بیاید. همین‌‌ها نشان می‌دهد که خاطرات آقای منتظری را کسانی نوشته‌اند که با روحانیت مشکل داشته‌اند. اگر هیچ دلیل دیگری مبنی بر اینکه این خاطرات توسط آقای منتظری نوشته نشده‌اند، وجود نداشته باشد، همین هتاکی‌‌ها و توهین‌های ناروا و زشت نسبت به روحانیت، این نکته را نشان می‌دهد.

*سوال: به نظر می‌رسد تمام اتهاماتی را که متوجه خود آقای منتظری بوده، ‌یعنی تحت تأثیر اطرافیان و کانالیزه بودن را که از ویژگی های ایشان است،دارند به امام نسبت می‌دهند.

*اینکه می‌گویم قصد انتقام‌گیری داشته است، همین است. ایشان درست مثل آدم‌هائی که لجبازی می‌کنند، ‌سعی دارد به صورت عکس‌العملی همان نسبت‌هائی را که به او داده‌اند به صورت خلاف واقع به امام برگرداند.

*سوال: در سایت آقای منتظری از قول شما گفته‌اند که وی از همان ابتدا روحیه ضعیفی داشته و نماز شب را به تشویق آقای مطهری می‌خوانده و نیتجه گرفته‌اند که اگر نخواندن یا کم خواندن نماز شب، دلیل ضعف روحیه باشد،اکثر افراد به این ضعف متهم هستند.

*روحانی: اینها سفسطه کرده‌اند. من نگفته‌ام که ایشان به دلیل نخواندن نماز شب، روحیه معنوی و عرفانی نداشته است. ما در زندگی هر یک از عالمان بزرگ مطالعه می‌کنیم، چه در نوشته‌های خودشان، چه در خاطرات و گفته‌های اطرافیان، شاگردان و بستگانشان، می‌بینیم که بخشی از زندگی آنها به معنویتشان و به اخلاص و وارسته بودن و با خدا بودن و دوری از نفسانیات مربوط می‌شود. اینها چیزهائی هستند که ما در زندگی بزرگان می‌خوانیم و می‌بینیم. وقتی زندگی آقای منتظری را مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم نه کسانی که شاگرد ایشان بوده‌اند،یا از اطرافیان ایشان،حتی یک کلمه از سلوک عرفانی و معنویت ایشان و از اینکه به دنیا پشت پا زده و اهل معرفت بوده، حرفی نزده اند،البته هیچ بعید نیست که از حالا به بعد بروند و این جور مطالب را در باره ایشان بنویسند،ولی تا به حال که نگفته اند.ما این را گفتیم که ایشان حتی نماز شبی را که هر طلبه‌ای در سال های آغاز طلبگی به آن گرایش دارد، نداشته است، ولی من نگفته‌ام که نماز شب خواندن لزوماً تنها دلیل بر معرفت و عرفان کسی است. تا امروز حتی یک نفر از عرفان و خلوص ایشان یک سطر هم ننوشته است، ‌معلوم می شود در این وادی نبوده.تنها چیزی که از ایشان از همان سابق می‌دیدیم، ساده‌زیستی ایشان بود که البته نجف‌آبادی‌ها اساساً این گونه هستند و حتی مرفهین آنجا هم فرهنگ ساده‌ای دارند. غیر از ساده‌زیستی، از سیر و سلوک و عرفان چیزی در ایشان سراغ نداشتیم.

*سوال: یکی دیگر از مسائلی که اینها مطرح می‌کنند این است که شما آقای منتظری را به ارتباط با یکی از عوامل سیا به نام منوچهر قربانی متهم کرده‌اید. تا آنجا که می‌دانیم منوچهر قربانی فر یکی از مباشرین کودتای نوژه بود. به دلیل توانائی‌ها و ظرفیت‌هائی که داشت از سوی مسئولین نظام،از جمله آقای هاشمی، جذب شد و در جریان جنگ در خرید بسیاری از سلاح ها نقش داشت. حتی گفته‌اند که بابت دلالی خریداسلحه از آمریکا و حتی اسرائیل،کمیسیون او را در طول جنگ نداده‌اند و او به آقای منتظری مراجعه و به این امر اعتراض کرده وارتباط آقای منتظری با قربانی فر در حدّ همین دادخواهی برای گرفتن کمیسیون بوده است!

*روحانی: این طور نیست. خوشبختانه در خاطرات مطلب دیگری آمده. اینکه مسئولین با منوچهر قربانی چه رابطه‌ای داشته‌اند مربوط به بحث ما نمی‌شود، امّا آقای منتظری از منوچهر قربانی فر به عنوان یک راوی صادق، مطلب نقل می‌کند. تنظیم‌کنندگان خاطرات از آقای منتظری سئوال می‌کنند که آیا از قبل در مورد کنار زدن شما از قائم مقامی برنامه‌ای بود؟ ایشان پاسخ می‌دهد مدت‌ها قبل از اینکه من از قائم مقامی عزل شوم، منوچهر قربانی فر به من گفت: “به زودی شما را از قائم مقامی کنار می‌زنند. ” و این را به گونه ای نقل می‌کند که انگار یک راوی صادق مورد اعتماد این حرف را زده است. این نشان می‌دهد که این جاسوس و پادوی سازمان سیا و اسرائیل، مورد اعتماد ایشان بوده است. اگر آقای منتظری به منوچهر قربانی فر اعتماد نداشت،‌ چرا به حرف او استناد می‌کند، آن هم در دو جای خاطراتش که یک بار می‌گوید به من پیغام داد و یک بار می‌گوید به من گفت. حتّی جالب است که از ارتباط منوچهر قربانی فر با “امید نجف آبادی ” یاد می‌کند و از وی تقدیر می‌کند که در زمان قبل از انقلاب، به امید دویست هزار تومان پول داده که رساله‌های امام چاپ شوند و انتقاد ضمنی از اینکه بعد از انقلاب با کسی که چنین خدماتی کرده، رفتار نادرستی داشته‌اند. این نشانه اعتماد آقای منتظری به قربانی فر است، این فرق می‌کند با اینکه مثلاً مسئولین نظام با وجود آنکه می‌دانستند که این فرد جاسوس است، اما ناگزیر بودند برای تهیه اسلحه از خارج از او کمک بگیرند.آقای منتظری در خاطرات خود،او را قابل اعتماد می‌داند و به حرف او استناد می‌‌کند و به عنوان یک راوی صادق از او کمک می‌گیرد. این چیزی است که از زبان او گفته‌ایم. نه متهم کردیم و نه چیزی از خودمان اضافه کردیم.

*سوال: پاسخ‌هائی که به بخش های گوناگون خاطرات آقای منتظری دارید، طبیعتاً محول می‌شود به فصلنامه ۱۵ خرداد و در اینجا قصد پرداختن به همه آن ادعاها را نداریم.ما فقط مواردی را که آنها مطرح کرده بودند و نیاز به توضیح مجدد داشت، طرح کردیم، اما دو نکته باقی مانده که لطفاً درباره آنها توضیح بفرمائید. یکی اینکه شاهد هستیم که افرادی در دهه اول انقلاب،خود را جزو یاران نزدیک امام و در خط ایشان می‌دانستند و آقای منتظری را هم به خاطر مخالفت باامام،به شدّت مورد حمله قرار دادند و حتّی عامل برداشتن محافظین بیت او و تخریب دیوار حفاظتی منزل وی بودند.این روزها برخی از اینها علناً به اردوگاه آقای منتظری پیوسته و به طور تلویحی و در مواردی تصریحاً بااو همآوا شده و کار را به تخطئه عملکرد و منش حضرت امام و تثبیت حرف های آقای منتظری کشانده اند. تحلیل شما از این موضوع چیست؟ آیا آنها در مقطعی که تظاهر به پیروی از امام می‌کردند و با ادعای پیروی از خط امام را داشتند و مخالفین را هم با همین عنوان می‌کوبیدند، صداقت داشتند؟ یا فرصت طلبی کردند و دیدند حالا به تناسب شرایط روز،باید این گونه موضعگیری کرد؟

*روحانی: اصولاً بسیاری از افراد نوکر قدرتند و این امری طبیعی است. خیلی‌ها بودند که در دوران امام دم از انقلاب می‌زدند و به شدّت خود را ضد امریکایی نشان می‌دادند، در حد افراط در قبال امریکا موضعگیری می‌کردند و حتی اگر مسئولین می‌خواستند کوچک‌ترین گرایشی به امریکا نشان بدهند، اینها وامصیبتا به پا می‌کردند و تظاهرات به راه می‌انداختند و به شدّت علیه امریکا عکس‌العمل نشان می‌دادند، چون احساس می‌کردند خط فکری امام این گونه است. بعد از رحلت امام، دیدیم که اینها با ۱۸۰ درجه چرخش، شدند مدافع مذاکره با امریکا و هنوز هم می‌بینید که همان سیاست موسوم به تشنج‌زدائی و امثال اینها را دنبال می‌کنند. این نشان می‌دهد که بسیاری از افراد متأسفانه اعتقاد به راه امام و خط امام نداشتند و قدرت آن زمان اقتضا می‌کرد که علیه امریکا مواضع تندی بگیرند و انقلابی باشند و چون شرایط تغییر کرد، به مصداق “خواهی نشوی رسوا،‌ همرنگ جماعت شو “، تغییر موضع دادند و این باز ما را می‌رساند به همان حرف مرحوم حاج احمد آقا که: “امام تنهاست “. معلوم می‌شود بسیاری از اینها که خود را مخلص و مرید امام نشان می‌دادند،صداقت نداشتند.

*سوال: در مقطعی که کتاب دفاعیات عبدالله نوری در دادگاه منتشر شد، شنیده شد که شما دارید بر این کتاب نقدی می‌نویسید، اما این کتاب منتشر نشد. علّت چه بود؟

*روحانی: من آن را نوشتم، منتهی علّتی که باعث شد منتشر نکنم این بود که ایشان در زندان و دست و بالش بسته بود و شاید این کار چندان منصفانه نباشد. بعد که از زندان آزاد شد، مناسبتی پیش نیامد، وگرنه آماده است و روزی یا به صورت مستقل و یا در کتاب نهضت امام منتشر خواهم کرد.

*سوال: آیا انتشار خاطرات را آخرین اقدام سیاسی آقای منتظری می‌دانید؟

*روحانی: من معتقدم اگر مجال پیدا کنند از آقای منتظری بهره‌برداری‌های خطرناک‌تری خواهند کرد. در یک مقطعی تلاش می‌شد به بهانه مکّه، آقای منتظری را به خارج ببرند.ایشان در خاطراتش می‌نویسد که در زمان شاه، به رغم اینکه من علیه رژیم شاه مبارزه می‌کردم، وقتی فهمیدند که می‌خواهم به مکه بروم، استقبال کردند و ویزای مرا هم دادند، اما بعد از انقلاب، از رفتن من به مکّه جلوگیری کردند. من در همان جا پاسخ این مسئله را داده‌ام. اگر اینها می‌توانستند آقای منتظری را به خارج ببرند، یا ایشان فتوا علیه مبارزه با امریکا می‌داد یا اینکه کاملاً می‌توانستند او را در کنار منافقین قرار دهند. آقای مننتظری اعلامیه داده و مردم مسلمان دانمارک را محکوم کرده که چرا علیه روزنامه‌ها تظاهرات کرده‌اند که کار اوج بگیرد.می گوید می‌توانستند اعتنا نکنند تا قضیه خاموش شود. این نشان می‌دهد که جریان بسیار خطرناکی در آستین آقای منتظری لانه کرده و در آینده می‌تواند خطرناک‌تر هم باشد.

*منبع: یادآور

ویژه نامه امام روح الله خمینی در خبرگزاری فارس

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:48 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
هنر کتاب نخواندن

هنر کتاب نخواندن

از قول ابوالفضل بیهقی نقل کرده‌اند که هیچ کتابی نیست که به یک بار خواندن نیارزد؛ یا هر کتابی به یک بار خواندن می‌ارزد. (۱) حال آن که این قول از مشهورات بی‌اساس است. همه ما به تجربه دریافته‌ایم که بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمی‌ارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. و برعکس بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند (برای ما مثل قرآن کریم، احادیث نبوی، بسیاری ادعیه، مثنوی معنوی، دیوان حافظ و سعدی و نظایر آنها). طراوت این کتابها با تکرار خواندن، اگر افزوده نشود، کاسته نمی‌شود.

امروزه با پدیده‌ای که کارشناسان کتاب و کتابداران «انفجار مطبوعات» اصطلاح کرده‌اند، مواجهیم. با تولید انبوه کتاب، که نه فقط خواندن بلکه خریدن کتاب را هم دشوار کرده است. فراوانی و تولید انفجار گونه کتاب از یک سو برای کتابدوستان و کتاب‌بازان و شیدایان کتاب خوشایند است. از سوی دیگر باعث تشویش خاطر آنان است که نمی‌دانند تکلیف ما با این همه کتاب چیست؛ و هنوز کتابهای پار و پیرار را نخوانده باید کتابهای جدیدتر را هم بخوانند. شک نیست که در این ترافیک شدید، به آسانی و بدون برنامه و نقشه و تدابیر لازم نمی‌توان راهی به دهی برد.

باری داشتم برخلاف سخن بیهقی می‌گفتم که کمتر کتابی است که به یک‌بار خواندن بیارزد. مراد این است که همه کتابها را همگان می‌خوانند، نه اینکه کسی یا کسانی بخواهند یا بتوانند فی‌المثل همه کتابهای منتشره یک سال را بخوانند. خوشبختانه تفاوت بینشها و نگرشها و سلیقه‌ها و تخصصها به داد کتابخوانان می‌رسد و انتخاب اولیه را انجام می‌دهد. به طوری که یک عده فقط کتاب علمی، غالباً در یک رشته، می‌خوانند و یک عده در تمام عمرشان از کنار چنین کتابهایی نمی‌گذرند.

یک شانس دیگر هم که ما آورده‌ایم این است که در قیاس کشورهای پیشرفته، سطح تولید کتاب در ایران چندان بالا نیست. اگر تعداد عناوین منتشره سالانه در ایران در حدود ۱۵۰۰ باشد کسی که یک بیستم این میزان را (بخرد و) بخواند کتابخوان فعالی است. می‌شود هفتاد و پنج عنوان، یعنی تقریباً هرپنج روزی یک کتاب. اما یک انگلیسی یا فرانسوی اگر بخواهد یک بیستم انتشارات سالانه کشورش را (که تقریباً بالغ بر ۴۰۰۰۰ عنوان در سال است) بخواند باید سالی ۲۰۰۰ عنوان کتاب بخواند یعنی هفته‌ای چهل کتاب که امکان عملی ندارد.

باری بیشتر کتابخوانان طبق همان محدودیتی که ذوق و سلیقه و تخصص ایجاد می‌کند به بیش از یکی دو زمینه علاقه ندارند. مثلاً تاریخ، یا جغرافیا، یا ادبیات، یا علم -و درست‌تر بگوییم یکی از علوم و فنون- یا فلسفه و دین، یا یکی از هنرها و نظایر آن. و حتی در کشورهایی چون فرانسه و انگلیس که مثال زدیم سالانه بیش از ۲۰۰ کتاب در زمینه خاص مورد علاقه یک فرد بیرون نمی‌آید. شانس دیگری که کتابخوانها در برابر انفجار مطبوعات آورده‌اند این است که بودجه و سایر امکانات خرید همه کتابهای دلخواه خود را هم ندارند، و غالباً در تنگنای زندگی آپارتمان‌نشینی (و عوارض ناشی از پدیده مشابه که انفجار جمعیت نام دارد) امروزه کمتر می‌توانند کتابخانه بی‌در و پیکر بلندبالایی برای خود تشکیل دهند؛ مگر اینکه نخبه‌گرا و انتخابگر باشند و به یکی دو زمینه اکتفا کنند و در آن یکی دو زمینه هم کتابهای اساسی را نگه دارند. و هول و حرص بیش از حد و بی‌قاعده نزنند.

اما کتابخانه‌های ملی و عمومی هم در ایران به اندازه اروپا فعال و وارد زندگی و پاسخگوی نیاز کتابخوانها نیستند. و فقط عده اندک‌شماری از محققان را به خود جلب می‌کنند. کتابخانه‌های عمومی بیشتر استراحتگاه و پناهگاه از سرما یا گرما هستند، و کمتر کتابخوان حرفه‌ای می‌پرورند یا کتابخوان حرفه‌ای را راضی نگه می‌دارند. در ایران فقط کتابخانه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کارایی و پاسخگویی کافی دارند.

هیچ معیار عینی برای اینکه به ما بگوید چه باید بخوانیم وجود ندارد. والحمدالله خوانندگان در محدوده کتابهای موجود در بازار یا در کتابخانه شخصی خود یا کتابخانه‌های عمومی احساس آزادی می‌کنند، چندانکه گاه از شدت آزادی سر درگم و ندانم کار می‌شوند. ولی عواملی برای رفع این سر درگمی وجود دارد. از جمله توصیه‌ها و اظهارنظرهای دوستان و آشنایان و نقد و نظرهای شفاهی و کتبی درباره کتابها. تکلیف تعدادی از کتابهای اساسی را هم که به آنها کلاسیک می‌گویند تاریخ، یعنی تاریخ ادبیات یا تاریخ هرعلم و فنی تعیین کرده است. یعنی فی‌المثل دانشجوی ادبیات فارسی، اگر هم به سائقه ذوق خویش شاهنامه فردوسی، یا تاریخ بیهقی یا کلیله و دمنه نخواند، به تشویق یا تکلیف رشته تحقیقی یا تحصیلی خود ناگزیر از خواندن چنین کلاسیکهایی است.

اما خریدن یا خواندن هرآنچه هم که در رشته تخصصی یا مورد علاقه یک شخص منتشر می‌گردد، و پا به پای انتشارات تازه پیش رفتن هم روش افراطی است؛ و تفریطش که همانا افتادن از آن سوی این بام است این است که فی‌المثل کسی که خورشیدشناس است، از تحقیقات چندساله اخیر (آنهم نه فقط به یک زبان) در این زمینه بی‌اطلاع باشد. در علم و تکنولوژی یک پژوهشگر علاقمند ناگزیر است از آخرین یافته‌ها و اخبار و اطلاعات و اظهارنظرها باخبر باشد. در ادبیات و هنر و فلسفه و دین –که چنین پیشرفت و تحول نو به نوی مطرح نیست- این همپای روز پیش رفتن، یا امروزین بودن (به تعبیر دیگر روزآمد=up to date بودن) چندان ضرورت ندارد. کسی که ذوق فلسفی دارد، به جای آنکه آخرین آثار ویتگنشتاین یا آثاری را که درباره اوست، یا آثار شاگردان او و فلاسفه بعد از او را که در حال حیات‌اند، بخواند، می‌تواند همچنان مکالمه‌های افلاطون را بخواند یا بازخوانی و بازاندیشی کند.

البته هشیاری و حساسیت نسبت به آثار منتشره در یک زمینه، و شم کتابشناسی داشتن، برای هرخواننده‌ای اعم از محقق و متفنن مفید است. در زمینه‌های تحقیقی و علمی –فنی کنترل‌داده‌های کتابشناختی و قرار دادن آخرین اطلاعات جزئی و تفصیلی در اختیار پژوهندگان، جزو نخستین وظایف کتابخانه‌های تخصصی و مراکز اسناد و مدارک علمی است. در این زمینه‌ها، محققی که فی‌المثل درباره کاربرد لیزر در جراحی چشم کار می‌کند، لازم است که از آخرین مقاله‌هایی که در این زمینه یا نزدیک به این زمینه در سمینارها خوانده شده یا در مجلات منتشر می‌شود، نیز از چکیده‌ها و رساله‌های تحقیقی و تزهای دانشگاهی باخبر باشد، تا چه رسد به کتاب.

باری حداقل اقدام لازم که برای اطلاع از انتشارات جدید می‌توان کرد، یکی تماشای ویترین و قفسه‌های کتابفروشیهاست، که کاری خوشایند است ولی غالباً وقت فارغ و دل خوش می‌خواهد و همه‌کس امکان گشت و گذار در همه کتابفروشیها و تماشای همه قفسه‌ها و ویترینها را ندارد. مطالعه لیست کتابهای منتشره جدید (نظیر آنچه در نشر دانش درمی‌آید و کمابیش نیمی از انتشارات جدید را منعکس می‌کند) شق بهتری است. فهرستهای فصلی یا سالانه یعنی کتابشناسی ملی ایران هم که در حال حاضر هنوز «روز آمد» نیست و به زودی فعال خواهد شد نیز قاعدتاً این کار را در حد کاملتری انجام می‌دهد. لطف این فهرستها این است که موضوعی است و می‌توان مستقیماً به سراغ زمینه مورد علاقه رفت. یا به جبران نخواندن کتابهای زمینه‌های دیگر می‌توان نگاهی به اسامی و عناوین آن زمینه‌ها انداخت.

شاید این سؤالها برای کسانی مطرح باشد که بپرسند چقدر و چگونه باید کتاب خواند. پاسخ چقدر و چگونه را تجربه روشن می‌کند و به آن خواهیم پرداخت. اما شاید هنوز کسانی باشند که بپرسند چرا باید کتاب خواند؟ پاسخ این چرا خیلی روشن است. نخست آنکه ما فقط به مدد کتاب، می‌توانیم از پیشینه فرهنگی مکتوب بشر که بیش از ۳-۴ هزار سال سابقه دارد، آگاه شویم. دوم اینکه ما با همه معاصران خودمجاور یا از کار و بار و نتایج پژوهشهای آنان باخبر نیستیم. لذا دورافتادگی و جداماندگی تاریخی و جغرافیایی را به امداد این وسیله معجزه‌آسا جبران می‌کنیم. کتاب حافظه جمعی و کتبی بشر است. اگر بر اثر یک واقعه خارق‌العاده و غیرمنتظره، مرکب کتابهای موجود در جهان محو شود، بشریت به بدویت هزار سال پیش خود برمی‌گردد.

باری در پاسخ به این سؤال که چقدر باید کتاب خواند؟ باید گفت به قدر کافی! همانطور که در پاسخ این سؤال که چقدر باید کار کرد؟ چقدر باید خوابید؟ چقدر باید خورد؟ هم می‌توان همین جواب را داد. پاسخ عملی‌تر و تجربی‌تر این است که در زندگی امروز این ما نیستیم که تعیین می‌کنیم چقدر باید کتاب خواند، بلکه باید دید پس از انجام کار روزمره و وظایف اجتماعی و خانگی و خانوادگی، چقدر وقت و دل و دماغ برای ماباقی می‌ماند، و از آن مقدار، چه مقدارش را می‌توان صرف کتاب کرد. به قول حافظ هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.

مسأله «چه باید خواند» را چنانکه گفته شد، ذوق و تجربه و تخصص حل می‌کند. در برابر سیل انتشارات بیشتر مسأله چه نباید خواند مطرح است؛ هنری میلر نویسنده بزرگ معاصر امریکایی (که اتفاقاً منتقد بی‌محابای شیوه زندگی سر به هوا و پراسراف و مصرف امریکایی است) در کتابی که از تجربه‌های کتابخوانی و کتابشناسی خود نوشت است به هنر شگرفی اشاره می‌کند که همانا هنر کتاب نخواندن است. نه این هنر که نباید کتاب خواند –که خود ضایعه عظیمی است- بلکه این هنر که چه کتابهایی را نباید خواند.

نگارنده این سطور نیز که اصولاً کتابخوان فعال و در مجموع موفقی نیست، گاه مانند بوتیمار در کنار انبوه کتابهای ناخوانده می‌ایستد و از بی‌اعتباری عمر و بی‌سوادماندگی خویش و ناخوانده ماندن آن همه کتاب اندوهگین می‌شود. بعد کتابی دیر مانده و ناخوانده کلاسیک یا نوینی را بیرون می‌کشد و تحت تأثیر اسم و شهرت کتاب و مؤلف و اهمیت تاریخی یا ادبی یا موفقیتش در بازار کتاب و خوشفروش از آب در آمدنش، آن را با هر زور و زحمتی می‌خواند و تازه در پایان این «ریاضت» در می‌یابد که روی دست خورده است و دریغ از راه دور و رنج بسیار.

بسیاری کتابها را فقط از روی شکل و بو، و به اصطلاح «وجنات» آنها باید فهمید که خواندنی نیستند. خیلی‌ها به جای آنکه مجذوب یک کتاب باشند، مرعوب اهمیت کلاسیک یا شهرت افواهی آن‌اند، و با آنکه به ذائقه خود آن را ناگوار می‌یابند، گرفتار رودربایستی و ریای علمی –هنری یا اسنوبیسم می‌شوند، و بدون هیچ حظ روحی یا بهره علمی کتاب نامطبوع نامأکول را به زور فرو می‌دهند. فقط برای آنکه آن را خوانده باشند. برای هر کتاب علاوه بر پیشینه علمی و ادبی مناسب، سن مناسب، وقت مناسب، حال مناسب، خواننده مناسب هم وجود دارد. کتابی که با زور خوانده شود، هضم نشده و جذب نشده دفع می‌گردد. در زمانه‌ای که فراغت دیریاب و دشواریاب است و کتاب اعم از قدیم و جدید از کلاسیک تا مدرن، اینهمه فراوان است و از سر و کول ما بالا می‌رود، چرا باید به زور کتاب خواند؟

یکی از دوستان نگارنده، در عالم کتابخوانی دو حسنه دارد. یکی از این بهتر. نخست اینکه پا به پای انتشارات جدید پیش نمی‌رود، و هیچ الزامی برای امروزین بودن مطبوعاتی افراطی نشان نمی‌دهد. و بر‌ آن نیست که جدیدترین کتابها لزوماً بهترین کتابها هستند. دوم اینکه آزمون خوبی برای تشخیص کتاب خوب یا بد از نظر خودش دارد. می‌گوید وقتی که کتابی را برای خواندن به دست می‌گیرم، یک آمادگی باطنی دارم برای آنکه هرلحظه این کتاب را، اگر ناخوانا و نامأکول از آب درآمد، به گوشه‌ای پرت کنم. این دیگر بستگی به هنر آن کتاب دارد که اگر چیزی بارش هست و جاذبه‌ای دارد مانع از این کار شود و همچنان در دست من باقی بماند!

یکی دیگر از عوارض رودربایستی در کار و بار کتابخوانی این است که گاهی خواننده‌ای چندانکه در کتاب –کتاب نامفهوم و بی‌بار- پیش می‌رود و حاصلی نمی‌یابد، همچنان دست از کوفتن آهن سرد، یا آب در هاون، برنمی‌دارد. آقای ابوالحسن نجفی در بعضی از سخنرانیها و مقالات خود، به این پدیده نیمه شایع، به ویژه در مورد بعضی آثار ترجمه شده، اشاره کرده‌اند. و قریب به این مضمون را مطرح ساخته‌اند که بسیاری از خوانندگان این شبه کتابها و شبه ترجمه‌ها –که غالباً فقط ترجمه به خط فارسی است نه زبان فارسی!- خود بالصراحه در نمی‌یابند که چیزی از آنها در نمی‌یابند، و بدون حضور قلب، انجام وظیفه یا بهتر بگوییم رفع تکلیف می‌کنند.گویا فقط می‌خواهند آمار کتابهای خوانده شده خود را بالا ببرند. نگارنده این سطور هم مانند سایر اهل کتاب، سی-چهل کتاب، از این کتابهای نامفهوم و به ندرت –مفهوم را، اعم از تألیف یا ترجمه، می‌شناسد. ولی اشاره و تصریح به عناوین آنها را – جز در مقام نقد که این مقام نیست- درست نمی‌داند. شاید این کتابها نیز نیازهایی را برآورده می‌سازند و گرنه نه ناشر پیدا می‌کردند نه خواننده.

باری کتاب خواندن سیصد و شصت بند فاخر دارد، که هریک از اهل کتاب، به دانش و بینش، به صرافت طبع یا به مدد تجربه بعضی از آنها را کشف کرده‌اند. علاوه بر چند بند نیمه‌فاخر که شرحش گذشت، به دو بند دیگر نیز اشاره می‌کنم. یکی از این دو، یک شهرت بی‌اصل دیگر است که گروهی تصور می‌کنند هرچه بیشتر کتاب بخوانند، بهتر است، یعنی دانشمندتر می‌شوند. در پاسخ به این غلط مشهور باید گفت مهم این است که هرچه بهتر کتاب خوانده شود، و کتابهای هرچه بهتر، نه هرچه بیشتر. خیلی‌ها با پرخوانی فقط «امتلاء حافظه» و «سوءهاضمه فکری» پیدا می‌کنند. دانشمندترین آدمها، پرخوان‌ترین آدمها نیستند، و پرخوان‌ترین آنها هم دانشمندترین آدمها نیستند. پرخوانی اگر هم برای دانشمند (تر) شدن لازم باشد، کافی نیست. هزار نکته باریکتر از مو اینجاست. البته کتابخوانهای پرخوان غالباً از روی فضل و فروتنی، به این کار روی می‌آورند، و نیز به خاطر حظ روحی که از خواندن می‌برند و اعجاب و استحسانی که نسبت به کتاب دارند.

این هم واقعیت مشهودی است که بعضی از پرخوانها وقتی که مؤلف می‌شوند و مقاله یا کتاب می‌نویسند، گویی خود حرفی برای گفتن ندارند، و فقط کارشان ترصیع و موزائیک‌سازی از اقوال و آراء دیگران است یعنی سراپای اثرشان استناد و اتکا به آثار این و آن است. گویی کامپیوتری را مأمور تحقیق و گردآوری مکانیکی اطلاعات کرده‌اند. بعضیها هم هستند که این شیوه را تحسین می‌کنند و با عینیت‌گرایی علمی قرین می‌یابند. گول ظاهر را نباید خورد. علم بدون ابتکار و خلاقیت فردی –در جنب همکاری گروهی و ملی و جهانی- پیش نمی‌رود. در هرفصل از هر کتاب یا هر مقاله لزوماً باید حرف و مطلب نوی مطرح شود که اصالتاً تراوش اندیشه مؤلف آن باشد، و نه صنعت مونتاژ، و به اصطلاح ای. اچ. کار: استفاده از «چسب و قیچی». پس از رعایت این اصل، یعنی لزوم ابتکار، در بعضی موارد هست که باید سند یک قول و پشتوانه و پیشینه تاریخی –علمی آن روشن باشد که در این صورت نقل مأخذ و استناد به آراء دیگران- که طبعاً فلسفه و منطق خود را دارد- بلااشکال و لازم است.

کتابخوانان به طور کلی به دو دسته عمده تقسیم می‌شوند: ۱)ژرفارو ۲)پهنارو. ژرفاروها به کم و گزیده خواندن علاقه دارند و وحدت‌گرا هستند. پهناروها به بیشتر و گسترده‌تر خواندن و شیوه دایرةالمعارفی علاقه دارند و کثرت‌گرا هستند. و هرکدام از این دو گروه دلایل عدیده‌ای در دفاع از سیره خود دارند. نگارنده این سطور به امر بین‌الامرین عقیده دارد، و بر آن است که بهتر است هر کتابخوانی، با هر تخصصی که دارد، تا ۳۰ سالگی پهنارو باشد، و هرچه به دستش می‌رسد و برایش دندانگیر است به ویژه ادبیات بخواند، ولی از آن پس برمبنای تجربه مطالعاتی که تا آن زمان می‌اندوزد، ژرفارو شود.

آخرین بند این مقاله درباره ضرورت تندخوانی است. کمبود فراغت، فراوانی انتشارات و نامعلوم بودن ارزش کتابهای جدید (یا کتابهایی که قدیمی است ولی جدیداً به دست ما می‌رسد) و فراوان بودن کتابهایی که ارزش یک بار خواندن را فاقدند، برآنمان می‌دارد که هم محتاط باشیم و هم قاطع و هم چابک. اگر ناگزیر از پر خوانی باشیم، لامحاله ناگزیر از تندخوانی هم هستیم. وگرنه پرخوان کندخوان قرینه کوسه ریش پهن است و بهتر است از یکی از دو عادت خود –یا پرخوانی یا کندخوانی- دست بردارد. عده بسیار معدودی از کتابها هستند که به بارها خواندن و آهسته خواندن و تأمل و تعمق می‌ارزند. بسیاری کتابها فقط به درد ورق زدن –که خود به کند و تند تقسیم می‌شود- می‌خورند. بعضی از کتابها را باید گزیده‌خوانی کرد (معمولاً آثار غیرادبی را، چرا که غالب آثار ادبی کلیت همبسته و یکپارچه‌ای دارند) و بخشها یا فصلهایی را که به علاقه یا تخصص یا گمشده تحقیقی ما مربوط می‌شود خواند. کتابخوان چابک و حرفه‌ای کسی است که به جای خواندن کلمات، سطور را می‌خواند. شاید بتوان گفت در هر نگاه یا حرکت چشم نیم‌سطر را. وگرنه فرقش با غلط‌گیر و نمونه‌خوان چاپخانه چیست؟

اگر نویسنده‌ای گرفتار اطناب ممل و دراز نفسی بیحاصل باشد آیا باید خواننده برده‌وار، رشته‌ای بر گردن خود بیندازد و به دنبال او رهسپار شود؟ -هرگز. چنین کتابهایی را باید جسته جسته یا بریده بریده خواند. چرا که بهتر است از ورطه اطناب ممل، خود را به ساحل ایجاز، حتی ایجاز مخل، بکشانیم. همانطور که سزای گرانفروش نخریدن است، سزای درازنویس هم نخواندن- و با یک درجه تخفیف، بریده بریده خواندن- است.

کتابهای نیم‌خورده و نیم‌خوانده هم از دردسرهای آشنای اهل کتاب است. به هرحال آدمیزاد کارها و طرحها و برنامه‌های ناتمام در اغلب حوزه‌های زندگی‌اش دارد. نیم خوانده ماندن کتابها همه‌اش از بوالهوسی و سربه هوایی و حواس‌پرتی کتابخوانان نیست، و چنانکه گفته شد یک مقدارش به طبیعت و موضوع و ماهیت کتابها مربوط می‌شود. خیلی از کتابهای نیم‌خوانده در واقع زبان حالشان این است که ما را نباید خواند! اینجاست که باید این‌گونه کتابها را به دو دسته تقسیم کرد. نخست آنهایی که بر اثر دخالت عوامل مزاحم بیرونی ناتمام مانده‌اند و شخص به ادامه مطالعه آنها علاقه‌مند است –که باید پیگیری کرد و به سرانجامشان رساند. دوم آنهایی که عیب ذاتی داشته‌اند و ناخوانا بوده‌اند که باید از نیمه ضرر برگشت. یعنی به همان حال رهایشان کرد.

این سؤال و مسأله هم برای خیلیها مطرح است که آیا می‌توان چند کتاب را در عرض هم یا در موازات هم خواند؟ غالب کتابخوانها این تداخل و تعدد زوجات را نمی‌پسندند. عیب و حسن این شیوه معلوم است. حداکثر حسنش این است که تنوع بردارد. ولی حداقل عیبش این است که در عمل به بعضی از این کتابها کم‌لطفی و بی‌وفایی می‌شود و در نیمه راه رها می‌شوند.

اینها که گفته شد، قانون و قاعده مسلم و محرزی نیست بلکه اظهارنظر سلیقه‌ای و شخصی است وگرنه شیوه‌های کتابخوانی، و نیز چم و خم هنر کتاب‌نخوانی، به عدد انفس خلایق است.

۱-اصل قول بیهقی این است: «هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد». تاریخ بیهقی. تصنیف خواجه ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی دبیر. تصحیح دکتر علی‌اکبر فیاض (مشهد، دانشگاه، ۱۳۵۰) ص ۱۱/

منبع: بهاءالدین خرمشاهی، سیر بی‌سلوک، انتشارات ناهید.
به نقل از سایت کتاب نیوز

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت19:46 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
به یاد ندا آقا سلطان که شهیدش خواندند(طنز)

به یاد ندا آقا سلطان که شهیدش خواندند

در آستانه کنکور سراسری پاسخ به این سئوالات چند گزینه ای ذهن داوطلبان عزیز را برای شرکت در آزمون آماده می کند!

۱- به نظر شما ندا آقا سلطان با استاد موسیقی اش در خیابان امیرآباد تهران مشغول چه کاری بوده است؟

الف)نواختن بوق ماشین برای اعتراض به تقلب در انتخابات!   

   ب)رد و بدل جملات عاشقانه دور از چشم نامزد محترم جناب آقای کاسپین   

  ج)نواختن یکی از سازهای سنتی یا غربی 

  د)نوشتن وصیت نامه یا گفتن آن به همراه قطرات اشکی که از چشمان استاد عاشق جاری بود

 

۲- به نظر شما چرا ندا جان از ماشینی پایین آمد تا کشته (شما بخوانید شهید) شود؟

الف)عشق به شهادت  

    ب)عشق به موسوی 

      ج)روحیه دادن به آشوبگران برای زد و خورد شدیدتر  

  د)کمک به بسیجیان برای خواباندن آشوبها

۳- نظر به گفته کاسپین ماکان علت ایجاد گرما و خستگی برای ندا جان چه بوده که باعث پیاده شدن او از ماشین شده؟

الف)استاد موسیقی به خاطر عدم حمایت ارشاد موفق به خرید اتومبیل کولردار نشده بود  

    ب)نوازش های استاد در لحظات آخر به اوج خود رسیده و ایجاد گرمای بیش از حد کرده بود    

    ج)دادن شعار و حرکات موزون در داخل ماشین باعث ایجاد گرما شده بود 

 

  د)حضور بیش از حد ملائک در فضای ماشین، ندا را خسته و کلافه کرده بود

۴-پزشکی قانونی خارج تهران قسمتی از استخوان ران ندا ر ابرای چه می خواسته است؟

الف)برای ساختن ساز جدیدی در اختیار استاد شجریان قرار می گیرد   

   ب)برای محکومیت بسیجیان به انگلیس فرستاده شود   

   ج)به عنوان چماق بر سر مخالفین آزادی زده شود    

  د)برای اینکه کاسپین از این داغ دق نکند به او اهدا شود

  ۵- چرا خانواده ندا اصرار داشته که جسدش را خیلی زود از پزشکی بی قانونی تحویل بگیرد؟

الف)نوع گلوله و ضارب بسیجی آن شناخته نشده و ذهن آیندگان از این نیروی مردمی خراب نشود  

    ب)استاد موسیقی تحمل دوری ندا را نداشت   

   ج)کاسپین میخواست زودتر به دنبال زندگی اش برود 

  د)پدرش هم در این میانه برای او کاری کند

 ۶-ندا با چه انگیزه ای شربت شهادت را نوشید؟

الف)مشت محکمی بر دهان بهزاد نبوی بزند که امثال ندا را مشتی قرتی خوانده بود  

     ب)به خاطر گرما و کلافگی نیاز مبرم به شربت داشت  

      ج)میدانست که قرار است مرده مهمی شود  

 د)سر اینکه شهید نمی شود با استاد موسیقی شرط بندی کرده بود

۷-چرا هنوز کاسپین برگه ترخیص(تدفین) ندا را ندیده است؟

الف)دل و دماغ نداشته 

   ب)برگه دست استاد موسیقی بوده  

   ج)چون غروبهای بهشت زهرا ترسناک است برای تدفین آنقدر عجله کردند که برگه افتاد داخل قبر و گم شد   

 د)اصلا برگه تدفینی وجود نداشته!

۸- چرا کاسپین، ندا را متعلق به هیچ گروهی ندانسته است؟

الف)حالا که ندا نیست هر چیزی می شود گفت   

 ب)اگر طرفداران هر گروه خواستند دیه اش را بدهند، بشود آن را نقد کرد  

  ج)ندا رایش را در چند روز گذشته پس گرفته بود   

  د)ندا هم عقیده داشت که دوران رقابت تمام شده و باید با همه از جمله استاد موسیقی رفاقت کرد

۹- برای شادی روح ندا چه کارهایی اولویت دارد؟

الف)پیدا کردن یک رفیق پا به کار جدید برای استاد موسیقی 

    ب)پیدا کردن ی هدختر مامانی برای کاسپین عزیز   

  ج)همدردی با زن استاد موسیقی در افشای رابطه او با ندا   

   د)سرویس کولر اتومبیل استاد موسیقی برای درگیری ها و آشوب های آینده

۱۰- وظیفه استاد موسیقی و کاسپین به ترتیب بعد از این حادثه سوزناک چیست؟

الف)مراقبت از کولر ماشین- مراقبت از نامزد بعدی  

   ب)نواختن آهنگ های غمگین حماسی- نواختن ساز آشوبگران  

   ج)تلاش برای اینکه برگه تدفین ندا پیدا شود- تلاش برای اینکه کسی مثل ندا پیدا کند   

  د)نواختن با ساز ندا روزی سه نوبت بعد از هر وعده غذا- مصاحبه با شبکه های خارجی برای احقاق حق خود در از دست دادن یک نامزد ماه

 

 

 

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت9:46 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
وظايف و اختيارات شوراي اسلامي شهر

وظايف و اختيارات شوراي اسلامي شهر

 در قانون اساسي وظايف و اختيارات شوراي اسلامي شهر به شرح زير مي‌باشد 

 1-          انتخاب شهردار براي مدت چهار سال

تبصره 1- شوراي اسلامي شهر موظف است بلافاصله پس از رسميت يافتن نسبت به انتخاب شهردار واجد شرايط اقدام نمايد.

تبصره 2- شهردار نمي‌تواند همزمان عضو شوراي شهر باشد.

تبصره 3- نصب شهرداران در شهرها با جمعيت بيشتر از دويست هزار نفر و مراكز استان بنا به پيشنهاد شوراي شهر و حكم وزير كشور و در ساير شهرها به پيشنهاد شوراي شهر و حكم استاندار صورت مي‌گيرد.                                             

تبصره 4- دوره خدمت شهردار در موارد زير خاتمه مي‌پذيرد.

  •  استعفاي كتبي با تصويب شورا

  •  بركناري توسط شوراي شهر با رعايت مقررات قانوني

  •  تعليق طبق مقررات قانوني

  •  فقدان هر يك از شرايط احراز سمت شهردار به تشخيص شوراي شهر.

 2-   بررسی و شناخت کمبودها ، نيازها و نارساييهای اجتماعی ، فرهنگی ، آموزشی ، بهداشتی ، اقتصادی و رفاهی حوزه انتخابيه و تهيه طرحهاو پيشنهادهاي اصلاحي و راه حلهاي كاربردي در اين زمينه‌هاجهت برنامه‌ريزي و ارائه آن به مقامات مسئول ذيربط

3-   نظارت بر حسن اجراي مصوبات شورا و طرحهاي مصوب در امور شهرداري و ساير سازمانهاي خدماتي در صورتي كه اين نظارت مخل جريان عادي اين امور نگردد.

4-   همكاري با مسئولين اجرايي و نهادها و سازمانهاي مملكتي در زمينه‌هاي مختلف اجتماعي، فرهنگي، آموزشي، اقتصادي و عمراني بنا به درخواست آنان.

5-   برنامه‌ريزي در خصوص مشاركت مردم در انجام خدمات اجتماعي، اقتصادي، عمراني، فرهنگي، آموزشي و ساير امور رفاهي با موافقت دستگاههاي ذيربط.

6-   تشويق و ترغيب مردم در خصوص گسترش مراكز تفريحي، ورزشي و فرهنگي با هماهنگي دستگاههاي ذيربط.

7-   اقدام در خصوص تشكيل انجمنها و نهادهاي اجتماعي، امدادي، ارشادي و تاسيس تعاونيهاي توليد و توزيع و مصرف، نيز انجام آمارگيري، تحقيقات محلي و توزيع ارزاق عمومي با توافق دستگاههاي ذيربط.

8-   نظارت بر حسن اداره و حفظ سرمايه و داراييهاي نقدي، جنسي و اموال منقول و غيرمنقول شهرداري و همچنين نظارت بر حساب درآمد و هزينه آنها به گونه‌اي كه مخل جريان عادي امور شهرداري نباشد.

9-     تصويب آيين نامه‌هاي پيشنهادي شهرداري پس از رسيدگي به آنها با  رعايت دستورالعملهاي وزارت كشور.

10-  تاييد صورت جامع درآمد و هزينه شهرداري كه هر شش ماه يكبار توسط شهرداري تهيه مي‌شود و انتشار آن براي اطلاع عمومي و ارسال نسخه‌اي از آن به وزارت كشور.

11-  همكاري با شهرداري جهت تصويب طرح حدود شهر با رعايت طرحهاي هادي و جامع شهرسازي پس از تهيه آن توسط شهرداري با تاييد وزارت كشور و وزارت مسكن و شهرسازي.

12-  تصويب بودجه، اصلاح و متمم بودجه سالانه شهرداري و موسسات و شركتهاي وابسته به شهرداري با رعايت آيين نامه مالي شهرداريها و همچنين تصويب بودجه شوراي شهر.

تبصره – كليه درآمدهاي شهرداري به حسابهايي كه با تاييد شوراي شهر در بانكها افتتاح  مي‌شود واريز و طبق قوانين مربوطه هزينه خواهد شد.

13-  تصويب وامهاي پيشنهادي شهرداري پس از بررسي دقيق نسبت به مبلغ، مدت و  ميزان كارمزد.

14-  تصويب معاملات و نظارت بر آنها اعم از خريد، فروش، مقاطعه، اجاره و استيجاره كه به نام شهر و شهرداري صورت مي‌پذيرد با در نظر گرفتن صرفه و صلاح و با رعايت مقررات آيين نامه مالي و معاملات شهرداري.

تبصره – به منظور تسريع در پيشرفت امور شهرداري، شورا مي‌تواند اختيار تصويب و انجام معاملات را تا ميزان معيني با رعايت آيين نامه معاملات شهرداري به شهردار واگذار نمايد.

15-  تصويب اساسنامه موسسات و شركتهاي وابسته به شهرداري با تاييد و موافقت وزارت كشور.

16-  تصويب لوايح برقراري يا لغو عوارض شهر و همچنين تغيير نوع و ميزان آن با در نظر گرفتن سياست عمومي دولت كه از سوي وزارت كشور اعلام مي‌شود.

17-  نظارت بر حسن جريان دعاوي مربوط به شهرداري.

18-  نظارت بر امور بهداشت حوزه شهر.

19-  نظارت بر امور تماشاخانه‌ها، سينماها، و ديگر اماكن عمومي، كه توسط بخش خصوصي، تعاوني و يا دولتي اداره مي‌شود با وضع و تدوين مقررات خاص براي حسن ترتيب، نظافت و بهداشت اين قبيل موسسات بر طبق پيشنهاد شهرداري و اتخاذ تدابير احتياطي جهت جلوگيري از خطر آتش‌سوزي و مانند آن.

20-  تصويب مقررات لازم جهت اراضي غيرمحصور شهري از نظر بهداشت و آسايش عمومي و عمران و زيبايي شهر.

21-  نظارت بر ايجاد گورستان، غسالخانه و تهيه وسايل حمل اموات مطابق با اصول بهداشت و توسعه شهر.

22-  وضع مقررات و نظارت بر حفر مجاري و مسيرهاي تاسيسات شهري.

23-  نظارت بر اجراي طرحهاي مربوط به ايجاد و توسعه معابر، خيابانها، ميادين و فضاهاي سبز و تاسيسات عمومي شهر بر طبق مقررات موضوعه.

24-  تصويب نامگذاري معابر، ميادين، خيابانها، كوچه و كوي در حوزه شهري و همچنين تغيير نام آنها.

25-  تصويب مقررات لازم به پيشنهاد شهرداري جهت نوشتن هر نوع مطلب و يا الصاق هر نوع نوشته و آگهي و تابلو بر روي ديوارهاي شهر با رعايت مقررات موضوعه و انتشار آن براي اطلاع عموم.

26-  تصويب نرخ خدمات ارائه شده توسط شهرداري و سازمانهاي وابسته به آن با رعايت آيين نامه مالي و معاملات شهرداريها.

27-  تصويب نرخ كرايه وسايل نقليه درون شهري.

28-  وضع مقررات مربوط به ايجاد و اداره ميدانهاي عمومي توسط شهرداري براي خريد و فروش مايحتاج عمومي با رعايت مقررات موضوعه.

29-  وضع مقررات لازم در مورد تشريك مساعي شهرداري با ادارات و بنگاههاي ذيربط براي داير كردن نمايشگاههاي كشاورزي، هنري، بازرگاني و غيره.

 

تبصره 1- در كليه قوانين و مقرراتي كه انجمن شهر عهده‌دار وظايفي بوده است شوراي اسلامي شهر با رعايت مقررات اين قانون بعد از يك سال از تاريخ تصويب جانشين انجمن شهر خواهد بود.

تبصره 2- وزارت خانه‌ها و موسسات دولتي و وابسته به دولت و سازمانهايي كه شمول قانون بر آنها مستلزم ذكر نام است موظف‌اند در طول مدت يك سال مذكور در تبصره فوق با بررسي قوانين و مقررات مربوط به خود هر كجا نامي از انجمن شهر سابق آمده و وظايفي را به آن محول نموده است جهت اصلاح اين گونه موارد لايحه اصلاحي به مجلس شوراي اسلامي ارائه نمايند.

 

 

30-  نظارت بر حسن اداره امور مالی شهرداری و کليه سازمانها ، موسسات ، شرکتهای وابسته و تابعه شهرداری و حفظ سرمايه ، دارايي ها ، اموال عمومی و اختصاصی شهرداری ، و همچنين نظارت بر حساب درآمد و هزينه آنها با انتخاب حسابرس رسمی و اعلام موارد نقض و تخلف به شهردار و |يگيريهای لازم بر اساس مقررات قانونی

تبصره - کليه پرداختهای شهرداری در حدود بودجه مصوب با اسناد مثبته و با رعايت مقررات مالی و معاملاتی شهرداری به عمل می آيد که اين اسناد بايد به امضای شهردار و ذي حساب يا قائم مقام آنان که مورد تآئيد شورا یشهر باشند برسد.

 

31-  شورا موظف است در پايان هر سال مالی صورت بودجه و هزينه خود را جهت اطلاع عموم منتشر نمايد و نسخه ای از آن را جهت بررسی بع شئرای شهرستا ن و استا ن ارسال کند.

32- واحدهای شهرستانی کليه سازمانها و موسسات دولتی و موسسات عمومی غير دولتی که در زمينه ارائه خدمات شهری وظايفی را بر عهده دارند ، موظفند برنامه سالانه خود را  در خصوص خدمات شهری که در چهارچوب اعتبارات و بودجه سالانه خود تنظيم شده به شورا ارائه نمايند.

33- همکار یبا شورای تآمين شهرستان در حدود قوانين و مقررات

34- بررسی و تآئيد طرحهای هادی و جامع شهرسازی و تفصيلي و حريم و محدوده قانونی شهرها پس از ارائه آن توسط شهرداری و ارسال به مراجع ذی ربط قانونی جهت تصويب نهايی

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت9:42 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |
به مناسبت عملیات غرور آفرین مرصاد

عمليات غروب جاويدان(طنز)

 

اتاق در سكوت خسته كننده اي فرورفته بود پس از مدتي اردشير در حالي كه سبيلهاي بلند وپرپشت خود را با دندان ميجويد به حميد كه سخت درآينده ي سازمان وپست ومقامهاي خويش بود رو كرد و گفت:

تومعلومه هست چه كاره اي؟

حميد كه انتظار چنين سوالي را نداشت ابروها را درهم كشيد وباقيافه حق به جانبي گفت:

فقط حواجه حافظ شيرازي نمي داند من چه كاره ام ولي تو هنوز نفهميذي من فرمانده تيپ هاي فاتح همدانم!!!!!!!!!وبه زودي ما ايران را تصرف كرده وآزادي را براي مردم به ارمغان خواهيم برد هيچ شكي هم در اين نيست چون اين راهي بدون بازگشت است.

اردشير:زرشك تو خيال ميكني زمان اسكندر مقدوني است كه بشود كشوري را بااسب وقاطر فتح كرد رفيق مردم مثل موروملخ ميريزند سر شما وپدر نداشته تان را در مي آورند

حميد:مافكر همه جاش را كرديم طبق آخرين تحليلهاي انجام شده همگي مردم ايران با ما هستند واز دست رژيم به تنگ آمده اند فقط يك جرقه مخواهندكه باورود فاتحانه ما به خاك ايران اين جرقه را خواهيم زد وآنگاه خواهي ديد كه مردم به ما خواهند پيوست!!!!!!!!!!

اردشير:رفيق دست از اين تحليل هاي آبدوغ خياري بردارو با چشم باز واقعيت ها را نگاه كن.

حميد:واقعيتها همين هايي است كه من گفتم تاحالا سازمان در ارزيابي هايوتحليل هايش خطا نكرده ونخواهد كرد.

اردشيرباخنده اي تلخ گفت:مگر تحليلهاي شما ازآسمان نازل شده كه احتمال خطا در آن نيست واقعيت چيز ديگري است مردم ايران اكثرا چپي هستند وطرفدار حكومت سوسياليستس و منتظر ماهستند نه شما اين را از شواهد تاريخي كه انكار ناپذير است ميگوييم تاريخ اين طور رقم خورده مه ماجانشين حكومت آينده ايرانيم در ثاني بااين حمايتي كه عراق از شما ميكند مردم ايران به شما اعتماد ندارند.

حميد:اولا مردم ايرا طرفدار ماهستند ودليلش اين كه اكثر مردم اسم بچه هايشان را مسعود ومريم ميگذارند وهمه خود را مجاهد ميدانند ثانيا عراق هيچ گونه حمايتي از مانميكند جز اينكه هروقت لازم باشد به فاصله ده دقيقه بعد از در خواست ما بمباران كوچكي ميكند ويا توپخانه كوچك عراق دو سه هزار گلوله ناقابل كه جلوي بچه بگذاري قهر ميكندروي سر ايراني ها ميريزد واگر نياز باشددوسه تك كوچولو بابيست هزار نيروبه خاطر ما انجام ميدهند همين آيا اين حمايت است؟

اردشير:به هر حال تاريخ قضاوت خواهد كرد گذشته از اين حرفها ما هم در فتح نهايي ايران شريكيم وطبعا مسووليت ها وپست هاي كشوري ولشگري بين ما ها تقسيم ميشود. راستي تا حالا به اين موضوع فكر كردي كه در آينده چه كاره شوي؟

حميد چشمانش گرد شد بادقت به صورت اردشير نگاه كرد وبا يك »ست شيش در چهارگفت:

مواظب حرف زدنت باش چون من استاندار تهرانم!!!!!!!!!!!!

اردشير:اشتبه ميكني قرار است من استاندار تهران باشم واين طور كه حرفش بود توهم معاون سياسي من خواهي بود؟!

حميد:هرگز چنين نيست در شوراي ملي مقاومت تصويب شده كه من استاندار تهرانم !

اردشير:در شوراي ما هم تصويب شده كه من يعني((اردشير كف))استاندار تهرانم !!!

اين بار حميد مثل اينكه روي ميخ نشسته باشد از جاپريد ويقه اردشير را گرفت وبا چشم هايي كه ميخواست از جا در بياد گفت:مرتيكه سبيل كلفت احمق گفتم كه من استاندار تهرانم؟

اردشير سعي ميكرد كه يقه خود را از دست حميد بيرون بكشد گفت:اولا مرتيكه خودتي ثانيا استاندار تهران منم وتاريخ اين را پيش بيني كرده است همون مجاهد نوستراداموس رو ميگم ها؟

اردشير كه بر اثر فشار دست حميد روي مبل پشت سر خود پرت شده بود خواست چيزي بگوييد كه در اتاق باز شد ومحمود وارد شدوبعد از نگاهي طولاني به چشمان آنها يك قلم وكاغذ برداشت ودر حالي كه چيزي مينوشت گفت:من بگو مگوي شما را شنيدم بعد نوشته را روي ميز گذاشت واز اتاق خارج شد.

حميد واردشير هردو روي كاغذ نيم خيز شدند وپس از خواندن جمله((به نام خدامند وخلق قهرمان ايران هردوي شما تااطلاع ثانوي از هرگونه مقامي خلع هستيد امضاء محمود وزير كشور!!!!!!

هردو مثل خمير وارفته سر جاهايشان نشستند انگار در وديوار به آنها دهن كجي ميكرد اردشير با بي رمقي با سر به حميد اشاره كرد كه را ديو را باز كند حميد با بي حوصلگي صداي مجاهد راگرفت :اين صداي مجاهدين خلق ايران است خروش خلق!!!!!!شنوندگان وهواداران عزيز توجه فرماييد:

طبق آخرين اخبار رسيده ارتش آزادي بخش ملي ايران فاتحانه و با اقتدار كامل پيروزمندانه از اسلام آباد غرب وكرند عقب نشيني كرد مردم قهرمان ايران عمليات فروغ جاويدان غروب كرد و به زودي طلوع خواهد كرد وما بلاخره خواهيم آمد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نويسنده:مهندس مصطفي غفاري-همدان

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعــت9:40 تــوسط مصطفي(ساندیس خور نظام) |